بار سفر می بندیم

این روزا دارم وسیله هامون رو جمع و جور میکنم. چمدون ها رو گذاشتم توی یه اتاق و وسایل رو می ریزم توش. بعدش میبینم چقدر چیزای اضافه دارم که اصلا" فرصت نمیکنم ازشون استفاده کنم. از خودم تعجب میکنم. منی که همیشه دلم میخواسته توی زندگی متعادل باشم، از کی تو راه اسراف افتادم؟ حالا که یه سری از لباسارو گذاشتم توی چمدون، توی این چند روز باقیمانده نوبت به لباسایی رسیده که اصلا" یادم نبوده دارمشون. دیروز نوبت کمد شازده کوچولو بود. پنج تا کیسه زباله اسباب بازی و مجله و کیف و مداد رنگی و ... ریختیم بیرون. ولی کلی کیف میده این فنگ شوئی کردنه.

این روزا حالم دگرگونه. درونم یه جوری. میدونم بخاطر اینه که دارم از فضای امن عادت ها میام بیرون. ولی میخوام به خودم فرصت این تجربه رو بدم و کاملا" میدونم که قراره یه بخش هایی از زندگیم سخت تر بشه. یه قسمت بزرگ توی درونم نگران پدر و مادرمه. یعنی در حقیقت سخت ترین قسمتش همین دل کندن از پدر و مادرمه. فکر میکنم جای من براشون خیلی خالی باشه. البته خدا رو شکر مامان اینا چند روز قبل از ما میرن سفر و یه کمی قضیه راحت تر میشه. یه قسمت دیگه درونم همش باهام مکالمه داره که آیا اصلا" کار درستیه که من دارم بچه ها رو از محبت پدر بزرگ و مادربزرگاشون محروم میکنم؟ آیا اصلا" کسی میتونه همون قدر بچه های منو دوست داشته باشه؟

نمیدونم بقول دوستم میگه اینقدر به پیشواز نگرانی ها نرو.

بین ما حال شازده کوچولو از همه بهتره. به شدت انگیزه داره برای رفتن. ختی دیشب میگفت: مامان چه خوبه آدم اسباب کشی کنه، همه چی جدید و تازه میشه و آدم خیلی انگیزه ی بیشتر و جدید تری پیدا میکنه. خلاصه اینکه حالش خیلی خوبه. البته اونو توی یکی از بهترین مدارس تهران که امتحان ورودی خیلی سختی هم داشت ثبت نام کردم که اگر تصمیم به برگشت شد مشکلی نداشته باشم و بماند که چقدر استرس قبول شدنش رو داشتم. خودش یه پا کنکور بود که خدا رو شکر هر جا هم که امتحان داد قبول شد. ولی آدم خیلی میخوره توی ذوقش وقتی میبینه این بهترین مدرسه های ایران هم اینقدر بیخودن و اصلا" از شما چه پنهون که یه کم از دست خودم دلخور شدم که چرا من اینقدر دنبال بهترین ام. بهترینی که توی یه جائی مثل کانادا ممکنه از بدترین هم بدتر باشه.

دیشب یه خواب خیلی بد دیدم و همین باعث شد صبح زود از خواب بپرم. یه فرصت یه ساعته دست داد که بشینیم با شوشو درد و دل کنیم. گفت که خیلی نگران وضعیت شرکته جوری که صبح ها خیلی زود از خواب میپره و دچاره استرس و دلشوره میشه و دیگه خوابش نمیره. برامون سخته دل کندن از این فضای امنی که خیلی براش زحمت کشیدیم و شروع دوباره.

یه چیز بامزه بگم. پریشب بعد از یه روز که شازده کوچولو خونه ی مادر بزرگش بود و برگشت. دیدم سفید برفی بغلش کرده میگه: "عزیزم خیلی دوست دارم. بری کانادا دلم برات تنگ میشه." کلی خندیدم. از بس همه بهش میگن تو بری دلمون تنگ میشه. دیروز مامانم همین حرف رو بهش زد. سفید برفی هم جواب داد: "نگران نباش مامانی جونم. تو رو هم با خودم میبرم."خوشمزه

/ 6 نظر / 10 بازدید
زنجبیل

اخه چقدر خوب که ماران درست شد . مطمئنم در دراز مدت خیلی از این تصیمیمی که گرفتی خوشحال خواهی بود . فقط یه نصیحتی برات میکنم اگر با این دید بری که هی بخوای مقایسه کنی و اونجا فکر کنی که اگر برگردم ایران یه زندگی امن و خوبی دارم یکی دو سال اول و دووم نمیاری ها !!! به خودت بگو ما داریم میریم به سوی یه زندگی جدید و باید بتونیم اونج دووم بیاریم با اینکه سالهای اولش سخت خواهد بود[قلب]

پرستو

دریای عزیزم، میدونم که خودت همه ی دلداریها رو بلدی و به راحتی از پس خودت برمیای! چیز جدیدی برای گفتن ندارم. فقط میتونم بگم از دور برای آرامشتون دعا میکنم. همون دعایی که تو هم باید برای ما بکنی!![چشمک] و چقدر خوشحالم که حال و هوای بانشاط و پرشور بچه ها رو کنارت داری و ازشون انرژی میگیری.[بغل]

پریسا

توکل بخدا. انشالله کارها بخوبی انجام میشن.

سحر

امیدوارم که به سلامتی بروید و همه چی به خوبی طی بشه. استرس داشتن هم که طبیعیه. فقط سعی کن خودت رو زیاد درگیر اینجور نگرانیها نکنی. موفق باشی [گل]

pardis

داری میای کانادا؟ کجا می ری؟ حتما تورنتو!![ناراحت]

سارا

انشاالله هر جا که هستی در پناه خدا شاد و سلامت باشی[ماچ][ماچ]