عاشقانه ها

سفید برفی این روزا اوج شیرینیشه.

وقتی میخوام لباسشو عوض کنم، دشتشو می بره سمت نافش و میگه: ناخ.خنده

داداش گفتنشو که دیگه نگید. دل آدم غش میره براش. هر چی سعی کردم بهش یاد بدم اسم اصلی شازده کوچولو رو بگه، بازم با اصرار میگه داداش. فکر کنم خودشم میدونه چقدر ناز تلفظ میکنه.

دیروز ساعت 5 صبح بیدار شده بود. اینجور موقعها حسابی زبون میریزه که آدم رو قانع کنه بلند بشی و روز رو شروع کنی. خلاصه سرتون رو درد نیارم، توی تاریکی اشاره میکنه به عروسک گاوی که داره و میگه: موش. منم که در حال مردن بودم از خستگی بهش میگم: عزیزم این موش نیست، گاوه. حالا شوشو هم تو خواب میگه: تو هم چرا نصفه شبی فلسفه میبافی؟ جوابشو نده بگیره بخوابه.

منم که بچمو خوب میشناسم میدونم دیگه بخواب نیست. خلاصه خانمو آورده توی اتاق نشیمن و شروع کردیم با هم بازی کردن. بعد براش بیسکویت آوردم. بیسکویته برداشته

رفته جلوی عروسکش و میگه: میخوری؟ می میرم برای حرف زدنش.

تازگیها یادگرفته هر چیزی رو میخواد، میگه: می خوای. آخه من همیشه ازش می پرسم میخوای؟ اونم با سرش تائید میکنه و میگه: میخوای.

خلاصه اینکه روزای بامزه ای داریم. جالب ترین قسمتش غش و ضعفیه که این خانم واسه باباش میکنه. باباش که از بیرون میاد میپره بغلش و بوسش میکنه و میگه: دلام.قلب خلاصه اینکه پا گذاشته جای پای خودم که عاشق بابام بودم. از شما چه پنهون هنوز هم اون قسمت قلبم که مال بابام بوده، دست نخورده باقیه.

شازده کوچولو این روزا علاقه مند شده به شعبده بازی. توی سفرمون هم یه ست شعبده بازی خرید. هر روز منو میشونه و برام شعبده بازی میکنه. کلی هم سوتی میدهنیشخند شروع کردیم شبا وقتی میخواد بخوابه با هم کلیله و دمنه میخونیم. معمولا" هم یکی دوتا فلش کارت هوش رو با هم حل میکنیم. پسر کوچولوی من داره هر روز بزرگ تر میشه و بیشتر هم شبیه باباش. بعضی موقعها دلم براش میسوزه که مجبورش میکنم بشینه و درس بخونه. یا بخاطر شیطونی های بیش از حدش دعواش میکنم یا امروز که دیکته شده بودش چهارده و تو رو در بایستی موند و گفت تا چهارشنبه روزی یه صفحه دیکته اضافه مینویسه. چشمک در تمام مواقعی که باهاش جدی ام یه چیزی در درونم بهم میگه بابا ولش کن بذار بچه حال کنه. ولی خب میدونم نمیشه دیگه. شبا بدون استثناء میبوسمش حتی اگه از دستش ناراحت باشم. اونم عادت کرده یه جوری به این بوسیدنه. چند شب پیش که طبق معمول سفیدبرفی اومده بود وسط ما دوتا که داشتیم کتاب میخوندیم و ایضا" رو سر جفتمون نشسته بود. سفیدبرفی رو بلند کردم که بیام بیرون و میخواستم دوباره برگردم پیش شازده. اونم فکر کرد من دیگه برنمیگردم. دوید اومد دنبالم گفت: مامان بوسم نکردی. آخ نمیدونین قلبم چه تکونی خورد برای این پسر کوچولویی که داره بزرگ میشهقلب

چی بگم دیگه؟

امروز داشتم فکر میکردم چند وقت دیگه میشه سی و سه سالم. فکر کنم زندگیم از نیمه هم گذشته. ولی واقعا" آیا به اون سمتی که قرار بوده حرکت کردم؟ یا دارم توی این دنیا ول میچرخم؟

/ 10 نظر / 8 بازدید
شیدا

وقتي با تو آشنا شدم درخت مهربانيت آنقدر بلند بود که هرچه بالا رفتم آخرش را نديدم. معجون زيبايت آنقدر شيرين بود که هر چه نوشيدم سیراب نشدم و درياي عشقت آنقدر وسيع بود که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببينم و سرانجام در آن غرق شدم ... بروزم

آرام

عزیزم تولدت رو زودتر تبریک بگم که یه وقت یادم نره ! 120 ساله باشی و شاد در کنار همراه زندگیت و دو تا جوجه هات . من قربون اون ناخ دخمرک تو که اینقدر شیرین زبونه . می فهمم چی می گی . من عاشق همین شیرین حرف زدن بچه هام ..... [ماچ]

شیدا

تو باراني من باران پرستم تودريايي من امواج تو هستم اگرروزي بپرسي باز گويم: تو من هستي و من نقش تو هستم [گل]

الهه

سلام دریا. شاید برات جالب باشه بدونی چه جوری به وبلاگت راه پیدا کردم. شاهکار شازده کوچولوت بود! من کارشناسی ارشد تبلیغات میخونم و الان دارم روی سیستم های تله شاپینگ تحقیق میکنم. توی گوگل جستجو میکردم که وب شما هم روی صفحه اومد. بخاطر مطالب پست تیرماه 87 که نوشته بودین پسرتون تله شاپینگ نگاه می کنه!!! خلاصه اینکه از قلمتون ,از خاطراتتون و از بچه های گلتون خیلی خوشم اومد از اینکه اینقدر توی زندگیتون شاد و سرحالید و و با همسر و بچه هاتون خداروشکر زندگی خوبی دارید خیلی خوشحال شدم. یه جورایی احساس همزاد پنداریه.! خداروشکر منم توی زندگیم ادم موفقی بودم اما هنوز ازدواج نکردم و در مورد انتخاب همسر اینده ام خیلی استرس دارم . امیدوارم خدا از این زندگیهای بانشاط و پر از عشق به همه دخترها و پسرهای جوون عطا کنه همون طور که به شما داده. خوش باشید تا ابد.[ماچ][دست] دختر گلتون و پسر باهوشتون رو ببوسید. [ماچ][ماچ][گل]

پرستو

سلام. چه خوب...[قلب] چه حالی میکنی که تو دلت این همه عشق داری... دیگه چی کم داری که شک داری به مسیرت؟؟!!!

دوست من

سلام و صد سلام به مامان خوشبخت الهی 120 ساله بشن من که از خوندن این مطالب شیرن و ماجراهای زلال زندگی لذت بردم و الان که وقت خواب خانواده هست با صدای بلند از تجسم تعاریف شما خندیدم و دلم خواسته که عکس فرشته هارو ببینم میشه ؟ لطفآ! راستی کار بسیار مفید و بجاییست که شازده را شما می بوسین لطفآ پیشونی اورا ببوسین و شانه های اورا در دستان خود بفشارین و به آغوش بکشین مادر تا 25 سالگی واجبه که فرزند پسر را ببوسه و پدر دختر را ! جالبه !نه؟1 علم روانشناسی توصییه ی اکید داره دریا جون روز بروز بچه ها شیرین تر میشن و زلال ترین عشق تو هنوز به دنیا نیامده تا بدونی یاس برای من چه مفهومی داره ! زندگی شیرین در روزهای آینده ی نزدیک و دور در انتظار توست عزیزم در پناه خدا سالم و موفق باشی [گل][لبخند]

نـور

دریای پیام آور.. سلام دوباره هنوز تو افت هستم و امروز هم بیشتر... حرف زدن با یه دوست دیگه کمی بهترم کرد و خوندن وبلاگت و تجسم سفید برفی شازده کوچولو و شوشوی مهربون خوشحال ترم کرد. دوستت دارم و این همه چیزیه که می تونم بهت بگم. همیشه در پناه قادر مطلق باشی عزیز دلم

هانیل

ای بابا دریاجون عمر طبیعی ادم هفتادو پنج ساله کجا به نیمه رسیدی و ردش کردی عشق کن از حالا استفاده کن هرمسیری باید طی می کردی طی کردی و اونا که مال آینده هست طی خواهد شد[ماچ]

مادر یاس کوچولو

سلام دریا جون خدا این دو تا گل قشنگو بهت ببخشه.[گل][گل] بعدشم خدارو سپاس میگیم که مارو از نعمت مادر شدن بهره مند کرده[لبخند] مستدام باشی[لبخند]