من جنایتکار

همیشه با خودم فکر میکردم این آدمایی که بچه هاشون رو میکشن بعدشم خودشونو میکشن چطورین؟ یعنی چطور یه مادر یا پدر با اونجایی میرسه که یه همچین کاریو میکنه؟

ولی امروز واقعا" دیدم در یه ثانیه شدم همون آدمی که میتونه این کارو بکنه. یعنی در یه لحظه فکر کردم میتونم اول بچه هامو بکشم بعدشم خودمو. باور کنین حتی به چگونگی انجام این کار هم فکر کردم و همه ی این کارا رو در چند ثانیه انجام دادم. بدون اینکه اتفاق خیلی خاصی بیفته. بعدشم از خودم ترسیدم. فکر کردم برم بیرون و بچه هارو تنها بذارم. یا اینکه برم حموم. بعد تصمیم گرفتم نماز بخونم ولی دیدم فایده نداره. فکر کردم یه کم مشروب بخورم ولی ترسیدم بچه ها تنهان یه وقت مشکلی پیش بیاد.

آخر از همه نشستم به گریه کردن. خدا این نعمت رو از ما زن ها نگیره که خیلی بدرد میخوره. یعنی یه جور پاکسازیه.

خلاصه اینکه آخر از همه به این نتیجه رسیدم که من یه آدم بدبخت بی ظرفیتم که اصلا" توانایی سختی کشیدن رو ندارم. اصلا" نمیدونم خدا از آفریدن من چه هدفی داشته واقعا" ؟؟ میخواسته منو زجر بده یا بقیه رو. دلم برای بچه هام سوخت چه مامان دیووونه ای گیرشون اومده طفلک ها. جالب اینکه مامانم هرروز بهم زنگ میزنه و برام حرف میزنه. خیلی وقتا میگه درد و مشکلات خودشو و خواهر برادرام رو میگه و منم درکمال شعور و همدلی سعی میکنم حالشو خوب کنم و هرگز یه کلمه از مشکلات خودم براش نمیگم. فکر میکنه حتما" من خیلی شادم!!! میگه بچه ی خواهرت مریض بوده دیشب تا صبح سرفه کرده. بهش نمیگم من پریشب تا صبح بیمارستان بودم . بهش نمیگم اونقدر خسته ام که فکر نمیکنم حتی اگه صد ساعت هم بخوابم حالم خوب بشه. بهش نمیگم این اونقدر پادرد دارم که همش دارم مسکن میخورم . بهش نمیگم من دارم میمرم. بهش نمیگم ...

تصویری که دارم از خودم میبینم یه آدم ضعیفه. یه آدم خسته و بیمار. من اون آدمی نیستم که فکر میکردم و شاید همین داره منو بیشتر از همه چیز زحر میده. خلاصه اینکه فعلا" از فکر کشتن بیرون اومدم و الان تو وضعیت عزاداری ام. برای خودم. برای لاشه ای که یه زمانی فکر میکردم آدم باارزشیه. آدم تواناییه. آدمیه که از پس همه چی برمیاد. آدمیه که از آدمای ضعیف و آوویزون بدش میاد. آدمیه که از آدمای تنبل بدش میاد. از آدمای عصبی بدش میاد. حالا میفهمم چرا اونقدر از آدمای اینطوری بدم میومد. من خودم همه ی اینا هستم فقط قایمش میکردم . با دقت و وسواس خودمو زیر نقابی از مسئول بودن و مهربونی و حمایت و درک و هر چیز ظاهری دیگه ای قایم میکردم اونقدری که خودمم باورم شده بود که اوه من عجب آدم باحالیم. حالا فهمیدم که هیچی که نیستم هیچ !!!!

تازه میتونم قاتل هم باشم. باور کنین شاید شما هم تو درونتون یه قاتل بالفطره رو پنهان کردین. تا حالا یه همچین تجربه ای رو داشتین؟؟؟؟

برم با سفید برفی بازی کنم. منو کشت از بس گفت بیا با من بازی کن :)

/ 5 نظر / 15 بازدید
دور افتاده تنهانشین

سلام رفیق خوبی می خواستم بگم من خیلی وقت میام تو وبلاگت ولی هیچوقت نظر ندادم ولی دیدم درست نیست نظر ندم چون انگیزه ای نمی مونه برای شما در هر صورت امیدوارم با قدرت ادامه بدی بر قرار باشی و سبز

دنياي آرام

سلام درياي عزيز خيلي وقته خواننده وبلاگتم ولي عزيزم اينقدر نااميد نباش و اصلن به مرگ و اين چيزا فكر نكن. دنيا چيزاي خوب هم داره بايد ديدت رو عوض كني. به خدا توكل كن. خدا براي بنده اش كافي است.فليتوكل علي اله فهو حسبه[گل]

پگاه

دریای عزیزم من این حس تو رو درک می کنم و فکر نمی کنم هیچ آدمی وجود داشته باشه که تو این شرایط گیر نکرده باشه. من هم گاهی همچین حالی پیدا میکنم. اوایل که رفته بودیم عمان تنهایی ، با دوتا بچه کوچک ،فشار کار بیرون و کم توانی خودم. یادمه حال من هم اون روزها خیلی بد بود. به خودت حق بده. تا جایی که می تونی استراحت کن و به خودت یادآوری کن " این نیز بگذرد"

پریسا

دریا جون فکر کنم که همه مادرها این حس حداقل بهشون دست داده. بدون که تنها نیستی و به خودت آسون بگیر. تو داری کار بزرگی میکنی دختر. باور کن پنج سال دیگه که بهش نگاه میکنی کلی به خودت افتخار میکنی. مواظب خودت باش.

سارا

عزیزم این حالات برای همه ی ما پیش می یاد گاهی که حس کنیم دیگه توانایی ادامه دادن نداریم ( منم این روزها همین حالمه) ولی گذراست می گذره و دوباره روزهایی می یاد که حس کنی خیلی توانمندی خیلی با ارزشی و می تونی از پس زندگی بر بیای . با خودت نجنگ بزار این روزها هم بگذره از توبیخ کردنت خودت دست بکش. تو همون دریای نازنینی مراقب خودت باش[ماچ]