روزهای من

زندگی اینجا داره کم کم روال خودشو پیدا میکنه. آدما همیشه سعی میکنن هر جای دنیا که میرن فضای امن خودشونو درست کنن و منم ار این قاعده مستثنی نیستم.

این روزا دارم فکر میکنم که زیباییهای اینجا کم کم داره برام عادی میشه و دلم نمیخواد اینطوری باشه. دلم میخواد همیشه یادم باشه که این منظره ای که هر روز دارم از پنجره ی اتاقم میبینم چیزی بوده که همیشه آرزوشو داشتم.

این روزا با وجود اینکه خیلی کار دارم ولی بعضی موقع ها دلتنگ میشم و احساس تنهایی میکنم. (زود شروع کردم، نه؟) البته اگه بپرسین دلتنگ چی ام؟ میگم:‌نمیدونم. بعضی موقع ها با خودم فکر میکنم یعنی میشه من یه روزی این کشور زیبا رو وطنم بدونم و همون قدر که ایران رو دوست دارم اینجا رو هم دوست داشته باشم؟‌نمیدونم!!!

از هفته ی دیگه شازده کوچولو مدرسه اش شروع میشه و مطمئنا"‌زندگی شکل تازه تر و قانون مندتری به خودش میگیره. سفید برفی توی این مدت حسابی قد کشیده و بزرگ شده. حرف زدنش هم دیگه کامل شده و حرفایی که میزنه واقعا"‌منو میخکوب میکنه. همه ی حرفای خودمو درست و به موقع استفاده میکنه. حتی فحشی که فقط یه بار بدم انگار برای همیشه توی صفحه ی سفید ذهنش ثبت میشه.خجالت

تولد شازده کوچولو هم هفته ی پیش بود. پسرم ١٢ ساله شد و واقعا"‌حسابی آقا شده برای خودش. وقتی نگاش میکنم توی دلم هم قند آب میشه و هم دلم برای کوچولوگیاش تنگ میشه. اونقدر که این روزا وقتی یه کار بچه گونه میکنه تو هوا میزنمش. براش تولد گرفتم و تعدادی از دوستامون رو دعوت کردم. یکی از دوستای هنرمندم براش یه کیک خوشمزه پخت. همه چی عالی بود ولی من برای اولین بار در سالگرد تولد پسرم احساس کردم چقدر جای فامیل خودم و شوشو خالیه که محبت بی دریغشون رو به بچه هام هدیه بدن.ناراحت

شوشو به زودی قراره برای مدت کوتاهی (میگم کوتاه تا به خودم دلداری بدم) برگرده و من توی دلم انگار داره رخت میشورن. دلم آشوب میشه وقتی فکر میکنم قراره تنها باشم اینجا و هزار تا فکر میاد تو کله ام که باهاش برگردم و ....

ولی با خودم قرار گذاشتم که یک سال دوام بیارم و بعد تصمیم گیری کنم. باور دارم که این یک سال برام خیلی هدیه ها به همراه داره. یه چیزی اینجا واقعا"‌دارم احساس میکنم و اون اینکه بیرون اومدن از یه فضای امن به آدم خیلی فشار میاره ولی در نهایت آدم رو قوی میکنه و به آدم وسعت دید میده.

ماه رمضون امسال مهمون خونمون نشد. فکر کنم توی فضاش نبودم. التماس دعا از اونایی که این توفیق نصیبشون شد.

توکل به خدا


/ 5 نظر / 10 بازدید
الهام

موفق و پیروز باشید .

زنجبیل

چقدر خوب که جا افتادی . مطمئن باش میتونی اونجا رو هم دوست داشته باشی و نباید به خودت اجازه بدی که دلتنگی ها از زندگی بندازتت .

پریسا

دلتنگی ها همیشه خواهد بود. نذار مسلط بشن بهت. خدا رو شکر که دوستانی دارین که در غربت واقعا نعمت هستند. همیشه خوب باشی.

سارا

تولد گل پسرت مبارک امیدوارم همیشه شاد باشی و هیچ وقت دلت نگیره[ماچ]