بی نظیر

سفیدبرفی نشسته بود سر میز و داشت یه کاسه ماست رو با اشتها میخورد. من و شازده کوچولو هم داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم. یک دفعه با اون لحن شیرین همیشگیش گفت:

خیلی بی نظیر بود. چبسید.

من و شازده کوچولو هم همزمان پریدیم بغلش کردیم و کلی ماچش کردیم. بعد هم هی ازش میخواستیم تکرار کنه.

برام جالبه که این بچه چقدر همه چیز رو دقیق ضبط میکنه و به موقع استفاده میکنه حتی اگه فقط یک بار شنیده باشه. در عین حال واقعا" حالم بد میشه وقتی فکر میکنم که هر دوی این فرشته هام همه ی اعمال و رفتارهای منفی من رو هم دارن ضبط میکنن. خدایا واقعا"‌ مامان بودن چقدر کار سختیه.

شوشو سه روزه رفته. میخوام یه چیزی رو اعتراف کنم و اونم اینکه نمیدونم از کی،‌ چون خیلی وقت بود دلم میخواست با نبودن شوشو حالم بد نشه. ولی مدتیه که واقعا"‌ با نبودن شوشو هم حالم بد نیست. نمیگم دلتنگ نیستم ولی حالم بد نیست. وقتی عمیق میشم میبینم بخاطر این بوده که قبلا" من همیشه در ته ذهنم مکالمه داشتم که اصلا"‌چرا باید اون کاری رو انتخاب کنه که مجبور باشه بره سفر ولی یه جایی انگار این مساله رو پذیرفتم. در واقع به انتخاب اون احترام گذاشتم و از اون موقع دیگه اون حال بد وجود نداره. به نظر من خیلی موقع ها آدم واقعا"‌ نمیدونه چشه. یعنی یه احساس ظاهری هست که برای من همون دلتنگیه بود که هنوزم وجود داره و یه احساس عمیق تر که همون مکالمه هایی بود که ته ذهن من بود و یه جورایی باعث میشد خودم رو قربانی احساس کنم و اون رو برنده و همین مساله بیشترین انرژی رو از من میگرفت و بیشتر از همه حالم رو بد میکرد. به محض اینکه من نگاهم رو تغییر دادم و دست از قربانی بودن برداشتم،‌ حالم خوب شد. اونقدر که جمعه شب که میخواست بره من بشدت مریض بودم و حتی روی پام نمیتونستم بایستم و اون خودش خیلی کلافه بود که داره میره ولی من واقعا" هیچ مشکلی با نبودنش نداشتم. در حالیکه اگه سه ماه پیش بود کلی غر میزدم و کلی اعصاب خودم و اون رو داغون میکردم که اصلا"‌کی گفته تو بری مسافرت و از این حرفا.

چه خوب بود آدم میتونست جلوی اشتباهاتش رو زودتر بگیره و اینقدر برای یادگیری هر درسی مثل من معطل نشه.

تو مدرسه شاگرد خیلی خوبی بودم. تیز بودم و خیلی زود مسائل رو میگرفتم ولی انگار توی مدرسه ی زندگی خیلی کندم. بازم خدا رو شکر که این درس رو هم پاس کردم.

/ 6 نظر / 8 بازدید
پریسا

به نکته ی خوبی اشاره کردی. خیلی از وفتها, دلیل اصلی ناراحتیمون, اون چیزی نیست که ناراحتی بخاطرش بروز میکنه. چقدر خوبه وقتی آدم گیر و اشکال کارش رو پیدا میکنه. امیدوارم حالت هم خوب خوب شده باشه.

پردیس

با دیدن نگرش مثبتت کلی شارژ شدم. درست می گی. شوهرت چی کاره هستند؟

پرستو

واییییییییی خدای من! چه حرفهای بی نظیری میزنه این سفیدبرفی شما! واقعا هم که چه کار سخت و وحشتناکیه مامان شدن... خیلی خوشحال شدم از اینکه تونستی این مشکل رو برای خودت انقدر خوب حل کنی. انشالا که روزبروز بیشتر و کاملتر به مشکلاتت غلبه میکنی. حالا هم مثل اون موقعها به خودت امیدوار باش و بدون باز هم خیلی زرنگ و تیز بوده ای! [قلب]

سارا

هیچ کاری به نظر من هم از مادر بودن سخت تر نیست من مدام دارم رفتارم را زیر ذره بین می برم که نکنه الگوی بدی براشون باشم . راستش اگه الان قرار بود مادر بشم اصلا تن به این کار نمی دادم [خجالت] با هات موافقم گاهی به عقب که بر می گردیم می بینیم خیلی از دل نگرانی هامون کاملا بی مورد و غر زدنها الکی بوده [گل]

سحر

آدم دلش غش میره برای شیرین زبونی های این بچه ها. مخصوصا بچه های همسن سفید برفی.

بانوی مهر

[گل] ‌عزیزکم .... خوشحالم که تجربه ای به تجربه های زندگیت اضافه شده .... عروسک زیبای من رو و شازده ی نازنینت رو برام ببوس ...