تغییر

خیلی وقته ننوشتم و این خیلی وقت شاید هر روزش به وبلاگم سر زدم و دلم خواسته بنویسم و ننوشتم.

خیلی چیزا درونم تغییر کرده. البته بهتره بگم درون من و شوشو. یه چیز عجیبی توی رابطمون در جریانه. یه چیزی که من همیشه دنبالش بودم. همیشه میخواستمش و براش تلاش میکردم ولی نمیشد و حالا شد. خب چطوری بگم من عشق میخواستم و توی رابطمون همیشه عشق بود و نبود. حالا اما هست. یه جور عمیق و یه جور تازه ای. عشق از اون مدلاش که وقتی با یه نفر تازه دوست شدی احساس میکنی. دلمون برای هم تنگ میشه و از هر فرصتی برای با هم بودن استفاده میکنیم. به هم گوش میدیم و همدیگرو حمایت میکنیم. شاید این همیشه توی زندگی ما بوده ولی نه الان فرق میکنه. این اون چیزیه که من همیشه میخواستمش و حالا دارمش و هزار بار خدا رو بخاطرش شکر میکنم. این رابطه ایه که من وقتی شوشو رو برای اولین بار دیدم میدونستم که قراره اینطوری بشه و شد و جالبه که همه ی تلاش های گذشته ی من بیفایده بود. شاید هر چیزی یه زمانی داره. شاید قراره آدما یه مرور به بلوغ برسن. شاید قراره من یاد بگیرم که صبور باشم و امیدوار و مطمئن. شاید این اون چیزیه که من باید در مورد شازده کوچولو هم یاد بگیرم. به خودم و به اون زمان بدم بدون اینکه اینقدر آشفته و نگران بشم. کاش یادم بمونه که واقعا" عشق و ایمان میتونه همه چیز درست کنه. و مهمتر از همه میتونه حالا آدم رو خوب کنه. 

بگذریم. این روزا، همین روزای معمولی زندگیه که دلم میخواد قدرشو بدونم. یادم باشه که هر لحظه ی زندگی یه هدیه ی ناب و برگشت ناپذیره. خرابش نکنم و با تمام وجود حسش کنم. خیلی وقتا با خودم میگم دریا توی همین لحظه ممکنه همه چی تموم بشه حواست باشه. اگه امروز آخرین روز زندگیت بود چیکار میکردی. میدونم شاید خیلی از کارا رو که عقل و منطقم میگه نمیکردم. مثلا یکیش روزی هشت ساعت و نیم کار کردنه. ولی دلم میخواد حتی حالا که انتخابم این بوده که کار کنم از کارم هم لذت ببرم.

اینا همش فکر میکنم از مواهب زندگی اینجاس. زندگی کردن اینجا و دیدن آدما با دیدگاههای متفاوت این فرصت رو به من میده که خودمو  و عقایدم رو دوباره بررسی کنم و دوباره انتخاب کنم که میخوام چطوری فکر کنم. سخته و خیلی وقتا شاید شدنی هم نباشه. ولی دلم میخواد براش تلاش کنم. یه چیزی که در مورد خودم فهمیدم اینه که خودمو دوست ندارم. همیشه فکر میکنم که به اندازه ی کافی خوب نیستم یا به اندازه کافی موفق نیستم یا به اندازه کافی زیبا نیستم یا ... . خیلی موقع ها حتی وقتی بقیه ازم تعریف میکنن درونم یه چیزیه که نفی اش میکنه. این از اون چیزاس که دلم میخواد روش کار کنم. درست میشه میدونم. میدونم همیشه وقتی نکته ها رو میبینم بعد یه مدتی محو میشن.

خلاصه اینکه این برای اینکه ازم بی خبر نباشید :)

/ 8 نظر / 16 بازدید
سعید شرقی

سلام خوشحالم که از زندگی با رضایت می نویسی. درست گفتی بعضی حس ها طول میکشه تا به بلوغ برسه.

سارا

این پست عالی بود با تمام حس های ناب و دوست داشتنی خدا کنه همیشه خوب و شاد وراضی باشی

کودک فردا...

وبلاگ صمیمی ای دارید. شادی شما و پسرتان را خواستاریم...[قلب]

مهربانو

سلام دریای عزیزم . سرمای سختی خوردم و حالم خیلی بده ولی دیدن تو دوست قدیمی و مخصوصا خوندن این پستت انقدر برام شیرین و دلچسبه که حد نداره .. چقدر زیبا از احساس بین خودت و شوهر عزیزت نوشتی ..چقدر قشنگ میگی که همه چیز صبر میخواد و رسیدن به بلوغ .. امیدوارم خوشبختی و سلامتی از زندگیتون دست نکشه . دریا جون متوجه شدم الان ایران نیستی ولی یادم نمیاد که اون موقع عا هم رفته بودی؟ یا من اشتباه میکنم؟ به هر حال هرجا هستی خوش و خرم باشی .. جند تا پست پراکنده ت رو میخوندم دیدم بچه ها چقدر بزرگ شدند .. دلم براشون تنگ شد .. اون موقع ها دخمل کوچولوت سفید برفیت خیلی کوچیک بود .. [قلب][ماچ]من میبوسمت تو هم بچه ها رو ببوس به شوهر عزیزت هم سلام برسون

رویا

دریاجان سلام برام جالب بود وبلاگت . کمی از مطالبت را خوندم و فقط فهمیدم که با خانواده سه نفریت رفتی آمریکا و مشغول به کاری . امیدوارم موفق باشی عزیزم .

جشنواره تولید کتابهای صوتی کودکان

دوست گرامی برآنیم تا بزرگترین کتابخانه صوتی برای کودکان و نوجوانان ، بویژه کودکان نابینا را ایجاد کنیم . از شما بزرگوار رسما دعوت به عمل می آید تا در اجرای این جشنواره ، درخواست " همکار افتخاری" ما را پذیرا باشید و با اطلاع رسانی یا هرگونه اقدامی که خود صلاح می دانید، یاری مان نمائید.