شادی

یه چیزی که اینجا خیلی دوست دارم اینه که آدما اینجا از هر فرصتی برای شاد بودن استفاده میکنن. اصلا" یه جورایی فرهنگ سازی میکنن برای شاد بودن. با وجود زمستون های طولانی و نبودن آفتاب واقعا" برنامه ریزی کردن که شاد باشن. مثلا" بیشتر جشن هاشون تو زمستونه. من اولش برام عجیب بود که چطوری اینا همه ی مراسم هاشون تو زمستونه ولی حالا فهمیدم که این قضیه بهشون کمک میکنه که سرما رو و به خصوص نبودن آفتاب رو راحت تر تحمل کنن. مثلا" هالووین و روز شکر گزاری و سال نو و بعدش ایستر. جالب اینجاست که توی مدرسه ها به شدت برای بچه ها برنامه دارن و بچه ها همیشه مشغول یه کارین که مرتبط با این مراسمه. برام جالبه این همه وقتی که بچه ها تو مدرسه میذارن برای یاد گیری این موضوعات. وقتی فکر میکنم میبینم واقعا" این که بچه با جامعه مرتبط باشه و ارزش های جامعه رو بشناسه خیلی از اینکه مساله ی ریاضی حل کنه مهم تره ولی ما ایرانی ها مثل همیشه راه رو اشتباه میریم. مثلا" روز شکرگزاری از بچه ها خواسته بودن یه دفترچه درست کنن و توش شکل چیزایی که بخاطرش سپاسگزارن رو بچسبونن و البته برخلاف ایران که همیشه کاردستی ها تو خونه و توسط مادرها درست میشه چون همیشه معلم هزارتا کار مهم تر !!!! داره ، همه ی این کارها تو مدرسه انجام میشه. یا مثلا" سفیدبرفی خر روز صبح موزیک دارن. اینطوریه که صبح ها که بچه ها وارد کلاس میشن براشون ده دقیقه موزیک میذارن و بچه ها شروع میکنن با هم رقصیدن یا حرکات باله یا یوگا رو انجام دادن. خلاصه اینکه همه چیز در جهت خوش بودنه. نه خبری از مقایسه هست نه کسی از نمره ی کسی خبر داره. در تمام مسابقات به خصوص تو سن سفید برفی تمرکز روی انجام دادن کاره نه اول شدن. مثلا" یه دو دارن که سالی یه بار بچه ها رو میبرن اطراف مدرسه که بدوند و دایم تاکید میکنن که هدف فقط اینه که همه ی ما دویده باشیم نه اینکه کی برنده میشه. این اسمش تری فاکس رانه که شاید داستانش رو یه روزی براتون تعریف کنم. 

یه موقع ها دلم برای خودمون میسوزه که توی چه شرایطی بزرگ شدیم. دوران جنگ مردم افسرده و یه جامعه ی بیمار. دورانی که عاشورا تاسوعاش برامون فان بود. یادم میاد بابام رفته بود خارج. اون موقع شونزده سالم بود. برام یه پالتوی زرشکی اورده بود که خیلی تیره بود. بلند و گشاد. یه روزی با خوشحالی تنم کردمش. اون موقع ها رنگ مانتو ها فقط مشکی و سرمه ای و فهوه ای و طوسی و شاید کرم هم بود. با دوستام رفتم هفت حوض. سه نفر بودیم. یه دفعه یه پسری که میتونم بگم شاید هجده سالش بود با عصبانیت اومد طرفم و گفت: دختره ی هرزه ی ، ... خجالت نمیکشی. ما شهید دادیم که یه کثافتی مثل تو اینطوری بیاد تو خیابون و ما سه تا فقط نگاش کردیم. فقط نگاه که هیچ شاید درون خودمون فکر کردیم راست میگه هااااا سه تا دختر شونزده ساله که تنها تفریحشون هفت حوض رفتن  و بستی خوردن بود. آره ما اینطوری بزرگ شدیم.

بگذریم خدا رو هزار با شکر میکنم که این فرصت رو پیدا کردم که دخترم رو اینجا بزرگ کنم و همینطور پسرم رو. بعضی موقع ها حتی افسوس اون پنچ سالی رو میخورم که پسرک تو ایران مدرسه رفت و بخاطر شرایط خاصی که داشت از مدرسه متنفر شد. شاید اگه از اون اول اینجا رفته بود مدرسه زندگیش خیلی فرق میکرد. واقعا" اینا صدسال شایدم بیشتر جلوتر از مان. چرا که تاکید روی جامعه ی سالمه

روی سخنم نه با اونایی که اینجان بلکه با اونایی هستش که اونجا توی ایران دارن بچه بزرگ میکنن. میدونین کار شماها خیلی سخته. خیلی. این که کمبودهای جامعه رو جبران کنین. شادی و به بچه هاتون هدیه بدین و تسلیم مقایسه و مسابقه ی تهوع آوری که تو ایران راه افتاده نشین. تسلیم اون: چند شدی؟ چندم شدی؟ کی نمرش بهتر بود؟

من اون موقع که تو ایران بودم نمیتونستم اینو بفهمم. چون شاید باور کرده بودم که این ارزشمنده. فکر میکردم چرا بچه ام نمره هاش پایینه؟ و خیلی بیش از حد تلاش میکردم که بچه ام کمتر از بقیه نشه. این آسیب هایی که آدم با این کارا به بچه اش میزنه جبران ناپذیره. این جاست که مریضی معروف ما ایرانی ها شروع میشه. چشم و هم چشمی. رقابت و حسادت از اینجا شروع میشه. مامانا تو رو خدا هشیار باشین. شماها میتونین تغییر بدین. تغییر واقعا" از خود ماها شروع میشه. این که با هوش باشیم و بفهمیم چی واقعا" ارزشه. 

/ 11 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعید شرقی

سلام سال نو مبارکت باشه دریا ی عزیز.[گل]

سعید شرقی

خوب ما ملتی هستیم که مراسم عزا داری رو خوب برگزار می کنیم اما مراسم شادی رو نمی دونیم چطور برگزار کنیم. ده هزار نفر به راحتی توو عاشورا عزاداری می کنن اما صد نفر با هزار اما و اگر یه مجلس عروسی رو تموم می کنن که یه وقت نکنه خونواده ی عروس با داماد سر یه مساله ی کوچک با هم درگیر بشن!!

هانیل

دریا جان از شما بعید بود اینجوری تحلیل کردن تو استرالیا که همه این مناسبت ها می افته توی تابستون دلیلش چیه پس؟

رویا

خوش بحالتون که راحت شدین .

مهربانو

دريا جان كجايي عزيزم خيلي دلم برات تنگ شده خانوم گل [بغل]

شمیم

سلام دوست عزیز وبلاگ زیبایی داری به وب من هم سر بزن.[لبخند]

برای تو

حق با تو ما در ایران کارمون خیلی سخت هم برای اموزش و هم برای شادی اما خوب بگو کنکور رو چیکار کنیم یادم نمیره که چقدر استرس و فشار رو تحمل کردم و با اون رقابت شدید