من همونم!!!

بعضی روزا خیلی خسته میشم در حد مرگ. اونقدر که واقعا" دلم میخواد برگردم. نبود شوشو بیشترین فشاری که بهم میاره اینه که یه همزبون ندارم. یه کسی که سرتو بذاری رو شونش و باهاش درد و دل کنی. تو ایران که هست خیلی با هم تلفنی صحبت میکنیم ولی الان چینه و اختلاف ساعتش با اینجا و اینکه جفتمون هم گرفتاریم باعث شده نتونیم خیلی با هم حرف بزنیم. خلاصه همه ی اینا باعث شده بود روز جمعه به شوشو میگفتم بیا برگردیم. اونم میگفت خیلی داره بهش سخت میگذره و براش این وضع قابل تحمل نیست. ولی جالبه که هر دومون وقتی منطقی فکر میکنیم میدونیم باید بمونیم. مهمترین دلیلمون هم بچه هان.

دیروز سعی کردم از حال و هوای بد بیام بیرون. یه ساحل خیلی زیبا دم شرکتمون هست که من توی هفته اصلا" نمیتونم برم. دست بچه ها رو گرفتم بردم اونجا. اونقدر قشنگ بود و اونقدر آرامش داشت که کلی حالم خوب شد. باسفید برفی توی آب دریا قدم زدیم بعدم هر سه تامون رفتیم استارباکس.

یه چیزی که این روزا هم ناراحتم میکنه هم خوشحال شرایط شازده کوچولوس. وقتی بهش نگاه میکنم افسوس روزایی رو میخورم که توی ایران با سخت گیری های زیادم از دست دادم. تمام اون روزا شاید باعث شد شازده کوچولو خیلی گوشه گیر و عصبی بشه. ولی بااین حال خوشحالم که اومدیم اینجا و روابطمون رو داریم ترمیم میکنیم. دارم سعی میکنم به هم نردیک تر بشیم هر چند خیلی کند پیش میره همه چیز ولی واقعا" علایمی از تغییر رو دارم میبینم.

چیزی که خیلی ناراحتم میکنه اینه که من هنوز در گیر مسایل خانواده ام هستم. هنوز مامانم حداقل روزی یه بار تماس میگیره و من بعد از صحبت با مامانم همیشه یا نگران میشم یا مضطربم یا احساس گناه میکنم که چرا اینجام و اونجا نیستم یا ... خلاصه اینکه هنوز درگیر مساله ی خواهر و بچه خواهر و خاله و دایی و ... هستم. دلم میخواد به مامانم بگم میشه دیگه با من دردو دل نکنی!!! ولی میدونم مامانم هم فقط منو داره و دلش به من خوشه. حرفاشو به من میزنه ولی نمیدونه چقدر بار روی شونه ی من میذاره با این کارش. به خصوص اینکه هیچ کدوم از حرفای منم گوش نمیکنه و کار خودش رو میکنه. من این سر دنیام ولی همون آدمم. دقیقا" همون آدم که دلش میخواد یه کاری واسه ی بقیه بکنه حتی وقتی میدونه نمیتونه. خواهر زاده ام که به شدت برای کنکور دزس خونده بود رتبه ی خوبی نیاورد و کلی گریه کرده بود و طفلکی برای منم ایمیل زده بود. وقتی ایمیلش رو خوندم دلم میخواست اونجا بودم و یه دل سیر خواهرم و شوهرش رو میشستم و میذاشتم کنار که بچه ای رو که عاشق نقاشی و هنر بود مجبور کردن معماری شرکت کنه و صد البته معلوم بود که این بچه ریاضیش ضعیفه و نمیتونه معماری قبول بشه. حالا هم دلش میخواد یه سال دیگه بخونه و بره هنر ولی بازم اینا میدونم نمیذارن.

خلاصه من همون آدمم. با وجود این همه مسئولیتی که خودم اینجا دارم نگران این و اونم. این که نوشتم یه نمونه ی کوچولو از حرص هایی بود که میخورم. خدا رو شکر ایران نیستم وگرنه تو بطن همه ی قضایا بودم و حرص و جوشام چند برابر.

 

دلم این وسط برای بابام یه ذره شده. یه ذره. چقدر بابام ماهه. چقدر میشه بهش اعتماد کرد. چقدر بابام رو دوست دارم حتی اگه هزار سال هم همدیگه رو نبینیم و با هم حرف نرنیم یه چیزی بینمون هست که هیچ وقت گسسته نمیشه.

و در آخر اینکه ای شهر زیبا دوست دارم. مرسی بخاطر این همه زیبایی طبیعی و آرامشت. من میدونم که دوست دارم بچه هام تو دامن تو بزرگ بشن بخاطر همین با وجود همه ی سختی ها باید اینجا بمونم.

خدایا مرسی که اینقدر کمکم میکنی.

/ 5 نظر / 6 بازدید
saideh

دریا جان سلام همه ی آرشیوت رو خوندم خیلی از نگرشت به زندگی لذت بردم بی اغراق میگم یه روح باراده و مستعدی موج میزنه تو هم هی پستهات منم مسافر کانادا هستم البته هنوز منتظر! یه گسر 3 ساله ی بیش فعال هم دارم ممنون میشم اگه راهنماییم کنی آیا دارو میتونه موثر باشه چقدر پسرت تو مدرسه مشکل پیدا کرد آیا الان تو کانادا بیش فعالیش مانع تمرکزش و هم سطح بودنش با باقی به ها نیست؟ خیلی نگرانم برای آینده اش حس میکنم تو سیستم سخت درس خوندن ایران خیلی لطمه میخوره نمیدونم یک دنیا ممنون میشم راهنماییم کنی که چه کارایی خوبه که براش انجام بدم می بوسمت سعیده

پردیس

سلام عزیزم. چه پست با احساسی! فکر کنم من یکی حسابی درکت کنم. تک تک پاراگراف هاتو (دلم استار باکس خواست!) ایشالا که خواهرت راضی بشه که بچه چیزی که دوست داره و درش استعداد داره رو بخونه. نگرانی برای اهلی خانواده در ایران رو هم خیلی درک می کنم.

پردیس

خیلی خوشحالم که سختگیری هات نسبت به بچه کمتر شده[لبخند]

پریسا

همیشه خوب باشی دریا جان!

پگاه

سخته خیلی هم سخته. من یه کوچولو درکت می کنم . ما یه سالی دور بودیم و من هم شرایط سختی رو داشتم دوتا بچه کوچولو کار بیرون و تنهایی ولی الان دلم برای اون روزها تگه. یه جورایی پشیمونم که برگشتیم... طاقت می آری و یه روزی می بینی چقدر می ارزیده...