این شهر

یه چیزی که توی این شهر خیلی دوست دارم کتابخونشه. توی زندگیم همیشه عاشق کتاب خوندن بودم. شاید یکی از بهترین تفریحات زندگیم همیشه کتاب خوندن بوده. بچه که بودم بابام توی یه اداره ی دولتی کار میکرد که یه کتابخونه بزرگ و عالی داشت. یادمه تابستونا خیلی از روزا با بابا میرفتم اداره شون و از صبح تا شب فقط توی کتابخونه میموندم و کتاب میخوندم.

بعد از اون وقتی دانشجو شدم, چون همزمان کار میکردم همیشه یه قسمتی از درآمدم مال کتاب خریدن بود ولی بیشتر کتابامو بعد از اینکه خوندم میبخشیدم. یه مقدار زیادی از کتابامو قبل از اومدنم به اینجا دادم خانوم برادرم ببره بده به کتابخونه.

اینجا توی این شهر حداقل سه تا کتابخونه هست و من عاشق هر سه تاشونم. خیلی از روزا من و سفید برفی و شازده کوچولو میاییم کتابخونه و هر کدوممون سرگرم کتاب خوندن خودمون میشیم. این کتابخونه ها از هر عنوانی که فکر کنین کتاب دارن. از آشپزی و خیاطی و تیکه دوزی بگیر تا کتاب های رنگارنگ برای بچه ها.

الان من که حوصله ام توی خونه سر رفته بود یه قهوه گرفتم و اومدم توی محیط آروم اینجا نشستم  و دارم برای خودم اینترنت گردی میکنم. یه کتابم گرفتم که به نظرم خیلی خوب میاد. در مورد رفتار با نوجوانان. اسمش هست:

Hug me, Hear me, Trust me

نمیدونم ترجمه شده به فارسی یا نه ولی فوق العاده است کتابش.

پ.ن: این روزا بعضی موقع ها یاد محیط کارم میوفتم و اینکه چقدر اذیت شدم ولی خوشحالم که بیشتر از این اجازه ندادم که استثمار بشم. باور دارم که روزای خوب در انتظارمن. در ضمن خیلی خوشحالم شوشو فردا میرسه. الان توی راهه. خدایا سفرش راحت باشه. هر چند که یه سفر طولانیه ولی امیدوارم خیلی بهش سخت نگذره.

یادم باشه دیگه از این دلانی قهوه نگیرم. واقعا" هیچی استار باکس نمیشه.

/ 2 نظر / 10 بازدید
سعید

سلام نمی دونم هفته ها و ماهها واسه تو که خارج هستی با هم تفاوت دارند یا نه؟بهرحال اینجا اسفند از نیمه گذشته و 90 داره تموم میشه.با وجود اینکه از بابت کار ناراحت بودی اما امیدوارم سال بدی رو نگذرونده باشی وسال بعدی واسه ات بهتر باشه .