درون من

نمیدونم چی بگم در مورد خودم. بعضی موقعها خودمو دوست دارم و به طریق بودنم افتخار میکنم. مثل همین دیشب که سفید برفی رو سوار کالسکه کردم و با هم رفتیم زیر اون نم نم بارون پیاده روی. و من داشتم آواز میخوندم.

تو یه تاک قد کشیده ....

اونموقع تمام ارزشهای وجودمو میدیدم.

ولی الان انگار از درون داغونم. میدونم روزایی که توی عدم پذیرش اطرافیانم هستم، روزایی که توی انتقادم، روزایی که دلم میخواد که آدمای دور و برم که تصادفا" خیلی هم دوستشون دارم تغییر کنن، اون روزا مثل امروز، من میشکنم. چون نمیتوم تفاوت بین اون چیزی که دست منه و اون چیزی که دست من نیست رو درک کنم.

نمیتونم قبول کنم که اگه رابطه ی پدر و مادرم یا خواهرم و شوهر خواهرم یا برادرم و زن برادرم فلان جوره که صد البته هیچ عقل سلیمی هم تائیدش نمیکنه، به من ربط نداره.

خدایا به من فهم بده که بدونم قرار نیست عزیزانم اونطوری زندگی کنن که من فکر میکنم درسته.

یه چیزی درون من وجود داره. اسمشو میذارم " آدم کلافه" هه. آدم کلافه هه  که میاد بالا، دیگه هیچ جوری نمیشه جمعش کرد. انگار همه ی چراها رو با خودش میاره.

چرا مامانم اینطوریه؟

چرا خواهرم اونطوریه؟

چرا برادرم اون کارو میکنه؟

چرا پدرم ...؟

اصلا" آدم کلافه هه وقتی میزنه بالا، خودمم میبره زیر سوال و اونقدر بهم سرکوفت میزنه که حالم از اونی که هست هم بدتر میشه.

مثلا" میگه:

خاک تو سرت که اینقدر دلت براشون میسوزه.

تا تو باشی دیگه همه جا نپری وسط و از خودت مایه نذاری.

حقته! زیادی خودتو قاطی میکنی.

احساس میکنم در درونم جنگ بین خدا و شیطانه. جنگ بین مثبت و منفی. بعضی موقعها این میاد رو، بعضی موقعها اون یکی.

میبینی پریسا جون. همون افت و خیزی که معلوم نیست چقدر هم طول میکشه.

این وسط اون چیزایی که روش حساسی بیشتر میکشنت پایین. اون آدم یا اون نکته ای که هنوز نتونستی قبولش کنی و تو ذهنت باهاش مکالمه داری، همون میاد و بیشتر و بیشتر میکشوندت پایین.

و من الان همون پایینم.

پ.ن: سمیرا چون بعد از خوندن پستت تصمیم گرفتم خواسته هامو بنویسم. ولی الان هر چی فکر میکنم میبینم همه ی خواسته هام در ارتباط با دیگرانه.

حالم بد میشه وقتی میبینم همیشه خودمو نمیبینم. حتی نمیتونم بگم چی برای خودم میخوام یا دوست دارم.

نه مثل اینکه واقعا" اوضام خیلی خرابه.

خوب شدم، میام.

/ 6 نظر / 6 بازدید
سمیرا

خوبه ت تشخیص میدی کدوم خواستت خداییه کدوم شیطانی!! من تو تشخیص این دوتام موندم!!

پرستو

خالی شدی؟!!! حالا پاشو وبرو شاد و شارژ دریای پرانرژی رو همراهی کن تا دوباره توی این بهارکاملا دیوانه اونجوری باشه که باید باشه!!! این حالتها برایهممون پیش میاد. و این خیلی عالیه که تو به نقاط ضعف و قوتت آگاهی داری. اگه میخوای باور کنی که روش زندگی دیگران به تو ربطی نداره، کمی از چشم اونها به خودت کن. میبینی شاید کلی از خوشبختیها و دلخوشیهای تو برای اونها بی اهمیت باشه و بی معنا! اون وقت میفهمی چقدر فاصله هست بین آدمها و خواسته هاشون!!

پرستو

چقدر دلم برات تنگ شده بود!!! حالا انگار دیدمت و با هم بودیم!!![ماچ]

آرام

دریا !!! تنم لرزید وقتی چند خط اولت رو خوندم ... خیلی جالب بود برام . من هم حتما حتما موقع پیاده روی می زنم زیر آواز و می خونم تو یه تاک قد کشیده .... پا گرفتی روی سینه م .... واسه پا گرفتن تو .... عمریه که من اسیرم و ........ اینقدر حواسم پرت شد که دیگه یادم رفت چیا می خواستم برات بنویسم .......

نـور

خیلی دلم برات تنگ شده. برای اون آرامشی که بهم می دی...برای صدای قشنگ و لطیفت.. چرا اینجوریه؟؟ چرا این افت و خیز درونمون این همه طول می کشه... چرا همه جا تو جاهای بد زندگی خودمو مقصر می دونم و خودمو دوست ندارم؟ چرا اینقدررررررررر احساس تنهایی می کنم؟؟؟؟ متشکرم دریای من و برای هممون دعا می کنم. اولین و بهترین کاری که همیشه باید انجام بدم.