باله

هفته هام خیلی تند تند داره میگذره. صبح ها ساعت 7:45 صبح میرم بیرون و ساعت 6:15 بعد از ظهر میام خونه. خدا رو شکر که شوشو هست و کارها رو میکنه وگرنه من که اونقدر خسته ام که تقریبا" هیچ کاری نمیتونم بکنم. شام رو معمولا" شوشو تو هفته درست میکنه و بعد از شام هم سفیدبرفی رو میخوابونم و میرم سراغ جمع و جور کردن خونه. 

هفته ی پیش سفید برفی آخرین جلسه ی کلاس باله اش بود. توی یه آمفی تاتر برنامه گذاشته بودن و به خود فامیلی ها بلیط فروخته بودن که بیان اجرای بچه هاشون رو ببینن. شاید حدود 500 نفر اومده بودن. خیلی از بچه ها خاله و دایی و عموهاشون هم اومده بودن. اصلا" فکر نکنین قضیه خیلی حرفه ای بود. نه. قضیه فقط این بود که اینا از هر فرصتی برای خوش بودن استفاده میکنن. حدود ده تا کلاس بودن که بچه ها بین 3 تا 6 سال بودن و هر کلاسی ده دقیقه حدودا" برنامه داشت. هر کلاسی لباساشون فرق میکرد با بقیه و خلاصه اینکه فقط بچه ها میومدن و یه قری میدادن و میرفتن و کلی هم تشویق میشدن. با هر برنامه ای هم یه موسیقی خیلی قشنگ و مرتبط با رقص بچه ها پخش میشد. با بعضی از کلاس ها هم یه دختری که از اقوام بچه ها بود داوطلب شده بود و میخوند و ساز میزد.  آخر برنامه هم بیشتر پدر و مادرا برای بچه هاشون گل خریده بودن که خیلی بد شد. چون من برای سفید برفی گل نخریده بودم و اونقدر حساسه که کلی ناراحت شد. البته رفتم براش گردن بند خریدم ولی خب بچه ام غصه خورد. آخه چه میدونستم اینجا قضیه چیه؟

اصلا" فکر نمیکردم اینا اینقدر قضیه رو جدی بگیرن. واقعا" تمام طول برنامه من و شوشو با خودمون فکر میکردیم بابا اینا دیگه کی ان؟

البته من طبق معمول به تمام موسیقی ها و رقص ها سنتی ای فکر میکردم که بچه ها میتونن تو ایران یاد بگیرن و ازش لذت ببرن و یه مشت بیمار اومدن و همه چی رو از ما گرفتن. 

نمیدونم چرا یاد فیلم سربداران افتادم. خیلی دلم میخواد دوباره ببینمش یا هزار دستان رو. 

دیگه اینکه شازده کوچولو امسال میره های اسکول و شانس زد و یه مدرسه ی خیلی خوب اینجا تونستم ثبت نامش کنم. سفیدبرفی هم یه مدرسه ی خوب نزدیک مدرسه ی شازده کوچولو ثبت نامش کردم. آخه دخترمون امسال میره پیش دبستانی.

توی شرکت دیروز جلسه بود. یکی از همکارام از من پرسید چند وقته اومدی اینجا؟ گفتم کمتر از دوساله. اصلا" باورش نمیشد. ده بار گفت تو خیلی باهوشی و ده سال دیگه به همه جا میرسی و ... اون چه میدونه که من همه ی این راه ها رو تو ایران رفتم. من از صفر توی ایران شروع کردم و حداقل توی شغل خودم تا تهش رفتم. ولی حالا باید بشینم اینجا و یه آدمی که ده سال از من کوچکتره بهم دستور بده!!!! میدونین چرا چون من کالچر اینجا رو بلد نیستم و دقیقا" همون ده سال شایدم بیشتر طول میکشه که فرهنگ اینجا رو بتونم یاد بگیرم. تصور کنین اینا میشینن جک تعریف میکنن و شما اصلا" خنده تون نمیگیره. بحث زبان نیست بحث فرهنگه. بحث نوع برخورد با آدم هاس. بحث اینه که اینجا بلدن چطوری بدترین چیزی یه جوری به تو بگن که بهت برنخوره که هیچ ازشون تشکر هم بکنی. خوشحالم چون میدونم بچه هام این مشکل رو نخواهند داشت. خیلی ها اینجا میگن ما قربانی بچه هامون شدیم ولی برای من این نیست. برای من اینه که من دیگه نمیتونستم توی ایران زندگی کنم چون همش داشتم زجر میکشیدم. برای من دیگه مبل و پرده و وسایل خونه مهم نبود. برام آرامش مهم بود. مهم بود که بتونم نیم ساعت از خونه برم بیرون پیاده روی کنم و امنیت داشته باشم. مهم بود که بتونم برم پارک بدون اینکه از دیدن آشغال های روی زمین اعصابم داغون نشه. مهم بود که توی تمام راه شمال چشمم به جنگل هایی نیوفته که آشغال از درختا بالا میره. مهم بود برام آزادی . قانون . احترام حتی ظاهریش.

بگذریم دوباره یاد ایران افتادم اعصابم خرد شد. فکر میکنم این حساسیت بیش از اندازه ی من بخاطر دوست داشتن بیش از اندازه امه. آخه من عاشق ایرانم و نمیتونم داغون شدنشو ببینم. مثل مادری که نمیتونه زجر کشیدن بچه اشو ببینه. 

داریم به تاریخ اسباب کشی نزدیک میشیم. میریم خونه ی خودمون. کلی ذوق دارم برای خونه ی جدید. وکلی هم استرس برای اسباب کشی. توکل به خدا

هفته ی خوبی داشته باشین. 

/ 8 نظر / 55 بازدید
سارا

قربون این دختر خانم بالرین بشم من[قلب] ارزو می کنم تو خونه جدید همیشه و همیشه شاد باشید [ماچ]

سمیه

خوش به حالت که رفتی

سعید

سلام ماشالله.نمی دونستم فرزند دبیرستانی داری.خدا برات هر سه شون(با احتساب همسرت) رو حفظ کنه؟ راستی می شه بدونیم کدوم کشور هستی ؟ شاید هم قبل تر ها گفته ای و من بی خبرم.دیگه اینکه چرا بازدیدت رو پس نمی دی!؟[لبخند]

رها

سلام. من دفعه ی اولیه که میام وبلاگتون. خیلی روان می نویسید. امیدوارم هر جا که هستین بهتون خوش بگذره

عزیزم شما خیلی عقده ای تشریف داری وگرنه ایران این همه مشکل نداره این همه انسان با فرهنگ و با شعور دارن ایران زندگی میکنن و برای اصلاح کشورشون تلاش میکنن شما هم میموندی

بانوی مهر

[بغل]