اعتماد

الان داشتم با برادرم توی ایران چت میکردم. حدودا" یک ماه دیگه عروسیشه و منم به همین مناسبت دارم میرم ایران.

وقتی باهاش چت کردم دلم گرفت بخاطر این همه نگرانی هاش که هست و منم نمیونم براش کاری کنم. جز اینکه بهش بگم سخت نگیر و اونم نمیشه بگم چون شاید خودمم اونموقع سخت گرفتم و الان بعد از گذشت سیزده سال از عروسیم فکر میکنم میشد راحت تر گرفت همه چیزو. هر چند اونموقع هم من خیلی در گیر ظواهر نبودم ولی شوشو براش خیلی مهم بود و همین شاید باعث شد که بهمون سخت بگذره.

دست تنها بودیم و شاید نود در صد کارا رو خودمون کردیم. از خرید وسائل تا آماده کردن خونه تا کارای عروسی. یادمه اونقدر کار داشتیم که جفتمون از فرط استرس عین مریض ها بودیم. اونموقع از کسی توقع کمک نداشتم و الان هم که فکر میکنم میبینم اون کارا رو خودمون باید میکردیم چون واقعا" اطرافیانمون نمیتونستن و توی شرایطی نبودن که کمکمون کنن. شایدم ما در درون خودمون قبولشون نداشتیم.

از لحاظ مالی هم شوشو طفلک کاملا" مستقل بود و خب از اونجایی که میخواست همه چیز خیلی خوب باشه خیلی هم بهش فشار اومد.

اینجا که اومدم میبینم اینا چه راحت با هم هم خونه میشن. نه حرفی از جهازه و نه حرفی از عروسی. نه حرفی از خونه. زن و مرد توی همه چی با هم شریکن. هم توی پول در آوردن هم توی پول خرج کردن. دیگه کسی از اون یکی توقع نداره که باباش جهاز فلان جورک بده یا عروسی فلان جورک بگیره. کسانی هم نیستن که بیان و برن و بگن چی کم بود و چی بجا نبود و کی چکار کرد؟؟؟ و خلاصه ارزشت رو با این چیزا کم یا زیاد کنن!!!!

میدونم اگه الان برگردم به گذشته عروسی نمیگیرم بجاش میرم یه مسافرت دونفری به یه جای خوش آب و هوا کنار دریا توی هوای گرم آفتابی. میدونم برام مهم نیست که خونم مال خودم باشه یا نه؟ یا کجای دنیا باشه؟ اون کاری رو میکنم که آرامشم رو تامین کنه نه آبروم یا آینده ام رو.

میدونم دیگه الان به جایی رسیدم که لحظه ها برام مهمه. لحظه های بودن با هم. لحظه هایی که میتونه اندکی بعد دیگه وجود نداشته باشه و چه راحت از دست ما سر میخوره و هدر میره.

الان که منظره ی زیبای اقیانوس آرام و این شهر واقعا"‌زیبا جلوی چشمامه و دارم این متن رو تایپ میکنم،‌ میدونم که این زیبایی اینجا نیست که منو خوشحال یا راضی میکنه. اون چیزیه که در درون من وجود داره و روی تموم دنیای بیرون من داره تاثیر میذاره. اونقدر که وقتی درونم خرابه هیچ کدوم از زیبایی های بیرونی حالم رو خوب نمیکنه.

ولی به دادشم حق میدم که نگران باشه. شاید باید سیزده سال بگذره تا آدم بتونه اینقدر نگران نباشه که خونه و ماشین و ... قراره چی بشه. تازه اگه آدم توی ایران بمونه که شاید تا آخر عمرش هم در حال هدر دادن عمرش برای بیشتر داشتن ملزومات!!! زندگی باشه. نگید نه که خودم از نزدیک میشناسم آدمایی رو که دوزار پول در آوردن بیشتر رو به همه چی میفروشن و البته میگن نگران آینده ان.

ولی بازم دلم میخواد بگم: سخت نگیرید و به بازی های زندگی اعتماد کنید. اعتماد. اعتماد. همه چیز در مکان و زمان مناسب خودش اتفاق میوفته. شک ندارم.

/ 6 نظر / 8 بازدید
پریسا

پس داری میری ایران! زود داری مرخصی میگیری ها! :) امیدوارم که بهت خیلی خوش بگذره.

صحرا

خصوصی

هانیل

دوست عزیز سال نو مبارک براتون بهترین ارزوها را در سال جدید دارم [گل]

مریم

سلام سال نو و عروسی برادرتون مبارک با اجازه کلی از آرشیوتونو خوندم اون قسمت کمیته ها خیلی جالب بود و اونجا که گفتین می خواستین با پسرتون دعوا کنین ولی فکر کردین مگه چند وقت دیگه پیشتونه خیلی روم تاثیر گذاشت همونجا به خودم قول دادم دیگه باپسرم غر نزنم و دعواش نکنم.لینکتون کردم شمام میتونین منو با نام دنیای زیبای من لینک کنین[قلب]

سارا

دلم برات تنگ شده امیدوارم هر جا هستی شاد و سلامت باشی[ماچ]

سپيده(صبا)

سلام كجايي دريا جون. خيلي وقته كه نيستي.. اميدوارم اوضاع احوالتون روبراه باشه [ماچ]