گیرنده و دهنده

توی این مدت به مثابه دوره هایی که گذروندم و کارایی که روی خودم کردم،‌اطلاعات جالبی درباره ی روابط آدما پیدا کردم.

یکی از اونا اینه که آدما توی روابطشون معمولا" سه دسته هستن. یا دهنده ی صرف یا گیرنده ی صرف و یا مخلوط هر دو.

اینو میگم برای اینکه توی خانواده ی من آدما فقط دو دسته ان: دهنده ی صرف یا گیرنده ی صرف. و شاید تنها کسی که تونسته دو روی سکه رو بازی کنه (اونم با تلاش بسیار) منم.

وقتی بچه بودم یه جور عجیبی عاشق بابام بودم. تموم دنیای من با بابام شروع میشد و به بابام ختم میشد. بعدها فهمیدم بابام توی این تقسیم بندی تو دسته ی دهنده ی مطلق قرار داره. بابام همیشه میبخشید و می بخشه صد البته. یه جوری انگار این دهندگی توی ذاتشه. و در کمال تعجب اینکه از نظر روانشناسی آدمای دهنده، برای اینکه بتونن این قسمت وجودشونو بازی کنن، در برابر آدمای گیرنده قرار میگیرن. یه جورایی همون قانون جذب. شاید یکی از دلایلی که من همیشه در درون خودم به مامانم احساس خوبی نداشتم همین بود که مامانم رو همیشه در نقش گیرنده دیده بودم. در واقع بابا با اون همه دهندگی اصلا" فرصتی به مامانم نمیداد (و هنوز هم نمیده) که مامان نقش دیگه ای به جز گیرندگی رو داشته باشه. اونقدر که هر دوشون جور دیگه بودن رو فراموش کردن.

بعدها خودمم توی سن 20 سالگی وقتی به خودم اومدم و اولین تلنگرا بهم خورد، دیدم ای دل غافل منم شدم عین بابام. یعنی همه ی دوستای اون دوره ام که دوران دانشجویی ام هم بود،  هر کدومشون گیرندگانی بودن به دنبال کسی که نقش دهنده رو براشون بازی کنه. شاید بخاطر همینه که جز معدودی از اونا، با اغلبشون دیگه ارتباطی ندارم. 

مثلا" یادمه دبیرستانی که بودم با وجود اینکه شاگرد اول منطقه بودم ولی همه ی دوستای دور و برم از بچه های درس نخون بودن. اون موقع فکر میکردم من با دوست بودن با اینا میتونم بهشون کمک کنم. کمک هام هم صد البته از  تقلب رسوندن و تدریس خصوصی کردن و ... بود تا کمک کردن بهشون برای اینکه بتونن برن خونه ی دوست پسراشون یا بیان خونه ی ما تلفن بزنن یا لباسامو بگیرن تنشون کنن برای قراراشون و ... بود.

بعد عاشق شدم. البته اگه بشه اسمشو عشق گذاشت. همون اولین تجربه ی معروف.  یه رابطه ای که برای من همه چیز بود و برای اون سرگرمی. اساسا" نوع اون رابطه بود که باعث شد من بخودم بیام. وقتی دیدم من شدم بابام و فقط دارم اتوماتیک می بخشم. بیشترین لطفی که خدا بهم کرد توی زندگیم این بود که شهامت قطع کردن اون رابطه رو بهم بخشید. دیدم نه! نمیخوام خودمو توی سراشیبی دهندگی ای بندازم که برای طرف مقابلم هم هیچ فایده ای نداره به جز گیرنده شدن. یعنی هم خودم مجبور بودم دهنده بمونم و هم اون رو ناتوان از دهندگی کنم. یه جورایی خودش ظلمه.

از اون به بعد من آگاه تر شدم به خودم. در واقع یه چیز مهمی که در این مورد وجود داره، اینه که توی رابطه ی عاطفی یا زناشویی مهمترین اصل اینه که آدم بتونه دو روی سکه رو بازی کنه. چون در غیر اینصورت از دهندگی زیاد دشارژ میشه یا از گیرندگی زیاد ناتوان. (منظورم از ناتوان کسی است که توی جامعه بعنوان یه آدم بی عرضه یا وابسته یا ... برچسب میخوره) و معمولا" چون اون طرف دهندهه توی دهندگیش گیر کرده که اصلا" اینطوری انتخاب کرده، این رابطه ی بیمار گونه رو ادامه میده. خودش مدام دشارژ میشه و طرف مقابلش مدام طلبکار.

یادمه عشق دومم بعد از بابام برادرم بود. من نه سالم بود که اون به دنیا اومد و یه جورایی از بچگی عاشقش بودم. اون موقع ها فکر میکردم مامانشم و باهاش تمرین بچه داری میکردم. برادرم شد کپی بابا. ژن ها کار خودشون رو کردن و شاید بخاطر اون ترسهایی که من داشتم بود، که اینقدر سر ازدواج کردنش صدمه خوردم. خیلی. اونقدر که امروز با گذشت یکسال و نیم از ازدواجش با خودم فکر میکردم عجب احمقی بودم. توی برادرم البته آگاهی بیشتری میبینم. یعنی به اندازه ی بابا در دهندگی اتوماتیک نیست. در واقع اساسا" اینکه بخوام قضاوت کنم که روابطش الان با خانمش از کدوم نوعه زوده. خیلی امیدوارم که هم به خودش هم به خانمش اجازه بده که دو طرف وجودشون رو زندگی کنن.

اینارو گفتم برای اینکه این روزا احساس میکنم توی ارتباط با بچه هام دارم بالانس رو از دست میدم. یعنی سرویس میدم چون به این سرویس دادنه وابسته ام. یعنی اصولا" یه جورایی معنای زندگی برای من اینه. در حالیکه میدونم بعضی جاها دارم اونا رو با این نوع بودنم ناتوان یا پرتوقع یا از خود راضی میکنم.

به قول یکی از اساتیدم دهندگی یه گوهر گرانبهاست که خدا در وجود همه ی آدما قرار داده. به خودتون فرصت بدین بخصوص توی روابط عاطفی تون که هم دهنده باشین هم گیرنده. به دهنده بودنتون گیر نکنین. همینطور به گیرنده بودنتون. چون هیچ کدوم از اینا به تنهایی خوب یا بد نیست. انسانی که در مسیر آگاهی قدم برمیداره باید بتونه هر دوتاشونو بازی کنه. بخصوص با عزیزانش. در غیر اینصورت هم به خودش و هم به اونا ظلم گرده.

/ 9 نظر / 11 بازدید
نلی

دریاجان من هم همیشه سعی می کنم متعادل باشم. مامانم همیشه گیرنده بود. و من تاحدودی تحت تاثیر اون بودم که مدتهاس دارم سعی می کنم فقط دهنده نباشم و موفق هم بودم. ویزای کانادا هم مبارک. ایشالا هرچی که خیر و صلاحتون هست براتون پیش بیاد. [ماچ]

زنجبیل

من به طرز ازار دهنده ای فقط دهندم و این خیلی بده . مسئله همون اگاهی از هر عمله . سعی میکنم قالبمو عوض کنم ولی خوب اساسا کار سختیه برام

نازی

سلام دریا جون اول از اینکه قابل دونستی و به وبلاگم اومدی ممنون [لبخند] در باره رژیمم توی یه پست کامل می خوام توضیح بدم خبرت می کنم[تماس] مطلبی که گفتی جالبه همش دارم فکر می کنم که گیرنده ام یا دهنده و کدوم بیشتر از اون یکی در من دیده می شه

پرستو

اولنش که یه دست محکم برات میزنم که انقدر اکتیو شدی!![دست] فکر کنم در تمام این مدت دوستیمون(!!!!) این رکوردته که در فاصله ی 2 روز پست گذاشته ای!! و من چقدر سر حال میام با خوندن نوشت هات.[قلب] دومنش، مطمئنا حالا که به این بخش از قضیه رسیده ای و مشکلت رو فهمیدی از کجاست، دیگه بقیه اش به راحتی قابل حله و فقط یه تمرین میخواد تا ملکه ی ذهنت بشه. پس موفق باشی و خیلی ممنون که با این فکر کردنهای بلندت، باعث میش من هم یه تلنگرهایی بخورم. سعی میکنم من هم بهت تلنگر بزنم که من هم دهنده باشم، نه فقط تو!!![زبان]

سارا

فکر می کنم خیلی سخت باشه که هم دهنده باشی و هم گیرنده . من نسبت به بچه ها همیشه همین عذاب را می کشم که خیلی دارم وابستشون می کنم ولی هیچ کاری هم از دستم بر نمی یاد من اینقدر دهندگیم زیاد شده که دیگه کلا خودم را فراموش کردم [ناراحت]

راما

مطلب جالبی نوشتی دریا جون

نيكو

سلام. من فكر ميكنم دهنده صرف بودن،‌ گاهي اوقات مي تونه براي اطرافيان حتي آزار دهنده باشه. مثلا من خودم زماني كه براي همسرم در قالب نقش "فقط دهنده" ميرم حس ميكنم كه عذاب مي كشه. چون فضايي براي ابراز عشق، فداكاري و ... بهش نميدم. مرسي كه نوشتي دريا جان. براي من تلنگر خوبي بود.

پریسا

نمیدونم چطور این پستت رو نخونده بودم. خیلی حرف توش هست. هنوز دارم بهش فکر می کنم. ممنون. خیلی ممنون.

مهرداد

سلام دریا خانم! این دومین پست شماست که میخونم و لذت میبرم! خیلی عالی بود! کلی درس توش داشت! مدتها بود پستی به این اندازه مفید و کاربردی نخونده بودم! با اون پاراگراف آخریتم بدجور موافقم! البته فکر میکنم خانمها و بخصوص مامانها بیشتر دهنده هستند تا گیرنده!ذاتشون اینه! فلسفه وجودیشون اینه! ژنش تو وجودشون هست![بغل] منتظر پستای جدیدت میمونم![گل]