بالاخره

بالاخره شروع کردم. چیزی رو که مدتها بود بهش علاقه داشتم و ترسام مانع از شروع میشد. نقاشی رو میگم. رفتم پیش همون استادی که ده سال پیش میخواستم برم پیشش. وقتی بهش گفتم که من ده سال پیش میخواستم بیام پیشتون،‌ گفت: میدونی اگه اون موقع شروع کرده بودی الان یه استاد بودی؟ و من با خودم فکر کردم ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازس.

اینه که الان هر شب بجای اومدن اینجا تمرین طراحی میکنم. البته در طول روز میام تو نت و تا اونجایی که میتونم همتون رو میخونم. ولی ببخشینم که کم پیدام. آخه خیلی ذوق دارم که تو طراحی پیشرفت کنم.

یه موضوع جالب. روزی که داشتم از کلاس نقاشی برمیگشتم از اونجا آژانس گرفتم که برگردم. زنگ کلاس خراب بود و ظاهرا"‌آقای آژانسی یه بیست دقیقه ای معطل شده بود. وقتی اومدم سوار بشم معذرت خواهی کردم. راننده یه پیرمرد بود با موها و ریشای بلند و جوگندمی. خیلی خوش اخلاق بود. به طرز عجیبی با من شروع کرد به حرف زدن.

گفت که هفتاد و چهار سالشه و پنجاه و سه سال پیش با یه خانم نابینا ازدواج کرده. گفت اون موقع فکر میکردم که من قراره یه عمر عصای دیگری باشم و خیلی به خودم مغرور بودم. ولی خیلی زود فهمیدم که اون عصای منه نه من. گفت خانمم منو به جاهایی برد که هرگز نمیتونستم تنهایی برم. به قلب مهربونی. گفت همسرم وقتی جوون بودم بهم میگفت که میتونی با لبخندت یه موقع هایی بچه ها رو سیلی بزنی.پ

گفت که به نظرش کور واقعی کسی هست که از اعضای بدنش درست استفاده نمیکنه. با دستش سیلی میزنه،‌با زبونش فحش میده و ...

بعد گفت:‌دخترم میدونی چرا این حرفا رو بهت میزنم؟ چون صدات خیلی مهربونه و صورتت هم خیلی مهربونه. ولی اونقدر زیادی مهربونی که یه جاهایی کم میاری. باید روی خودت کار کنی تا بتونی تعادل داشته باشی. و بزرگترین نکته ی زندگیت رسیدن به این تعادله. یادت باشه که اگه به این تعادل نرسی بیشتر از همه بچه هات آسیب میبیننهیپنوتیزم چون این عدم تعادل تو باعث خشمت میشه و وقتی خشمگین میشی شیطان رو به درونت دعوت میکنی.

و من برای بار چندم فهمیدم که فرستاده های خدا هنوز تموم نشدن و شاخ و دم هم ندارن. میتونن یه راننده تاکسی باشن. به همین سادگی.

/ 8 نظر / 13 بازدید
سحر

هر روز بامداد ..... لحظه ای چند آرنج خود را بر درگاه پنچره آسمان بگذار و دیده بر چهره پروردگار خویش بدوز سپس با تصویری از این دیداركه در دلت نقش بسته است نیرومند و استوار برای روبرو شدن با یک روز دیگر به پیش رو. سلام دوست نازنين کلبه قشنگی داری منم با نامه ای عاشقانه از حکیم بزرگوار دکترشریعتی به روزم درضمن بالاخره تونستم آموزش فال قهوه رو تو وبلاگم قرار بدم ..در کنار اون لینک مجموعه بی نظیر60فیلم ترسناک و آموزش ماساژ هم گذاشتم ..خوشحالم که با کمک دوستای خوبم بالاخره موفق شدم ..راستی دوست داشتی سربزن من که خوشحال میشم این رفت و آمد ادامه داشته باشه و دوستای خوبی برای هم باشیم...روز پائیزی قشنگی رو پیش رو داشته باشی مهربون

باران

وای! چه تجربه ی فوق العاده ای. چه حس قشنگی که آدم با یه فرشته روبرو بشه... میدونی که؟ خیلی از اوقات تو هم برای من فرشته ای بوده ای که خداوند فرستاده؟؟ خوشحالم که دلیل کم پیدا بودنت سرگرمی شیرینیه. ولی عزیز زودتر خبر بده این موقعها! شناختیم که؟؟؟[چشمک]

سارا

امیدوارم تو قاشی موفق بشی منم بعد از 12 سال آموختن سه تار را شروع کردم [زبان] در مورد تعادل هم کاش میشد که بشه من که اصلا تعادل ندارم نه تو عصبانیت و نه تو مهربونی [ناراحت]

آرام

چه کار خوبی می کنی دریا جون . خیلی مهمه که آدم دور از هیاهوی زندگی و این همه مشغله یه وقت کوچیکی هم برای خودش بگذاره .... حسابی لذت ببر ....

پرستو

چقد نقیش میکشی...[گریه][گریه]

مريم

سلام دوست عزيزم پستت منو به فكر برد. با اينكه در مجموع از نوع نوشتار آرش حجازي (برخلاف تبحرش در ترجمه) اصلاً خوشم نيومد، ولي ياد كتاب "شاهدخت سرزمين ابديت" تاليف آرش حجازي افتادم كه سه-چهار سال پيش خوندمش. تو اون داستان هم زن قهرمان داستان، نابينا بود... حالا مرده بود... همسرش بيقرار... پسرش بيقرار و اندوهگين ... به نظرم خيلي خوبه كه وقت مي گذاري براي چيزي كه دوست داري. نقاشي رو ميگم. عاليه. يك مادر خيلي احتياج داره كه چند ساعتي در روز رو هم به خودش اختصاص بده تا انرژي كافي داشته باشه. پيروز باشي.