برف

نمیدونم چرا همیشه از رانندگی توی برف میترسیدم. شاید بخاطر اون تصادف کوچولویی بود که بابا وقتی بچه بودم توی برف کرد. بهرحال این حس ترسیدن از رانندگی توی برف همیشه برام وجود داشته. 

یادمه پارسال که سال اولی بود که اینجا بودیم و شوشو هم نبود, یه روز برف اومد و من صبحش اونقدر ترسیده بودم که نه شازده کوچولو رو بردم مدرسه نه سفیدبرفی رو بردم مهد. 

امسال ولی قضیه فرق میکرد. باید میرفتم سرکار و شوخی بردار نبود. چند بار برف اومد و منم راه افتادم و رفتم سرکار و خلاصه ترسم خیلی خیلی ریخت. دیشب اما برف اومد. چشمتون روز بد نبینه عجب برف سنگینی. خونه ی ما بر یه خیابون اصلیه و تقریبا" هر نیم ساعت یه بار ماشین میاد و خیابون رو تمیز میکنه بنابراین توی این خیابون کسی گیر نمیکنه. صبح با بچه ها راه افتادیم به سمت مدرسه. ولی خیابون مدرسه ی شازده کوچولو وحشتناک بود. یعنی رسما" ترسیده بودم و همش صلوات میفرستادم. بالاخره شازده کوچولو رسید و بعدش نوبت سفید برفی بود. توی راه پشت یه چراغ قرمز برف از روی سقف ماشین لیز خورد اومد رو شیشه و مجبور شدم پیاده بشم وشیشه رو تمیز کنم. عملا" یه چراغ سبز رو از دست دادم ولی هیچ کدوم از ماشین های پشت سرم یه بوق هم نزدن. یعنی کیف کردم. واقعا" اگه ایران بود و توی ترافیک یه چراغ سبز رو از دست میدادی بخاطر اینکه شیشه ات رو پاک کنی فکر کنم فحش خواهر مادر بود که میشنیدی. خلاصه وقتی رسیدم مهد سفید برفی معلمش گفت عجب شهامتی داری توی این وضع راه افتادی اومدی. بیشتر بچه ها زنگ زدن گفتن نمیایم. 

موقع برگشت اما... پدرم دم خونه در اومد. ماشین رو نمیتونستم بیارم توی پارکینگ. چون این ماشینهایی که خیابون رو تمیز میکنن برف رو سر میدن کنار خیابون و عملا" دم پارکینگ ما یه کپه برف جمع شده بود. خلاصه به چه بدبختی ماشین رو آوردم تو. بعدش برفا رو پارو کردم و فهمیدم عجب کار سختیه. خلاصه نصفش رو که پارو کردم دیدم دارم غش میکنم. اومدم تو یه صبحانه ی مفصل خوردم و حالا باید برم بقیه اش رو پارو کنم. 

اینم از تاثیرات مثبت مهاجرت در زندگی که باعث میشه خیلی خیلی آدم قوی بشه. هاهاهاها....

 پ.ن: دارم میرم پاریس تنهایی بدون بچه ها و شوشو. برای کمک به خواهر شوهر نازنینم که تازه بچه دار شده. ولی از همین الان دارم فکر میکنم چطوری دوری سفید برفی رو دووم میارم. خیلی برام سخته دوری از نازنینم. شاید چون کوچولو ترینه. ولی میدونم تجربه ی خوبیه برای هممون.

نوشته شده در چهارشنبه 29 فوریه

/ 6 نظر / 9 بازدید
با افتخار شما دعوتيد

در آستانه فصل رويش دوباره ، خانواده اي مجازي تشكيل داده ايم براي باهم بودن و آن را "ماباهم" ناميده ايم تا محلي باشد براي رفع خستگي ها و دلتنگي ها و تنهايي ها از شما بزرگوار نيز دعوت مي كنيم به خانواده ي "ماباهم" ملحق شويد تا "ماباهم" را ما با هم بسازيم

سارا

این پستت را چند بار خوندم یه حس خوبی داشت حس قوی شدن به ادم می داد اینکه هر کاری را بخواهی می تونی انجام بدی [قلب] امیدوارم این دوری نه خودت را ازار بده و نه بچه ها را

سعید

سلام الان که این رو می نویسم از پنجره ریزش برف رو در آسمون مشهد می بینم.بنابراین واسه همزاد پنداری با نوشته ات شرایط خوبی بود. امیدوارم پاریس خوش بگذره. خوبه اگه درباره اش یه پست بذاری.[لبخند] امروز 28 اسفنده و من از الان سال آینده رو تبریک می گم .امیدوارم سال خوبی واسه تو و خونواده ات باشه.

سارا

پیشاپیش سال نو مبارک دوست عزیزم[ماچ][گل]

رویا از وبلاگ روزهای رویایی

سلام کجا بودی خانوم؟نگران شده بودم.گفتم شاژد بیخیال شدی برگشتی... خوشحالم که اونقدر قوی هستی و بر مشکلاتت پیروز میشی .موفق باشی