تصمیم

حرف زدن با مامان امشب خیلی دردناک بود برام. سخت بود دوباره تجربه کردن اون حصاری که مامان میخواسته همیشه دور فکر و مغز من بزنه. سخت بود دوباره شنیدن نصیحت های مامان که مثل همیشه میخواسته منو به راه راست هدایت کنه. سخت بود حرف زدن با مادری که هیچ وقت بچه اشو تائید نکرده من که همیشه بقول همه ی فامیلش بهترین بودم و اون فقط دنبال اینه که من اینجا نمازمو میخونم یا روزه میگیرم یا ...؟ خنده داره که مامانم هنوز نمیخواد منو بپذیره همونطور که هستم. همیشه میگفتم آره و حرف رو عوض میکردم ولی امشب تو مود خوبی نبودم و بهش گفتم نه نماز میخونم نه روزه میگیرم و نه دیگه بهشون اعتقاد دارم. البته این آخری رو از حرصم گفتم.

ولی امشب گذشته از درداش برام یه درس داشت. کاش کاش کاش فقط بتونم فرزندمو همونطور که هست دوست داشته باشم. بپذیرمش با وجود همه ی تفاوت هاش. با وجود اینکه مثل من فکر نمیکنه. کاش بتونم اگه یه روز حتی پسرم اومد گفت من هم جنس بازم، بازم دوستش داشته باشم و بذارم اون راهی رو تو زندگیش بره که دوست داره نه اون راهی رو که من میخوام. خیلی سخته ولی شدنیه چون بابای من همیشه همینطور بود. بابا مرسی برای هزارمین بار که همیشه به ما و انتخاب هامون احترام گذاشتی. کاش بتونم یه سر سوزن مثل تو باشم. 

/ 5 نظر / 18 بازدید
سعید شرقی

سلام [لبخند]

نیکو

عزیزم!‌ مامانتون به خاطر علاقه و دوست داشتن زیاد هست که نگران این چیزهاست. چون توی تعریف اون و توی چارچوب اون اینا رستگاری هستن و ایشون هم دلش میخواد که شما رستگار بشید. همین. بهشون بدبین نباشید.

کهکشان

عزیزم واژه هم جنس باز درست نیست...باید بنویسی هم جنس گرا... [گل]عشق نو شکفته رو تبریک میگم...[چشمک]خیلی از ماها چون تحمیل شده همه چی بهمون صدمه خوردیم.این اشتباه نباید دوباره تکرار شه.