عید

عید امسال برام با تمام عیدای قبلی فرق داشت. شاید چون من از اون دسته آدمایی ام که باید یه سری کارا رو انجام بدم تا یه سری چیزا باورم بشه. امسال با بچه ها و شوشو نبودم و این سخت ترین قسمتش بود. همونطور که گفتم رفتم فرانسه برای کمک به خواهر شوشو و دخمل نازش. ولی خداییش دوری از بچه ها خیلی برام سخت بود. بخصوص دوری از سفید برفی که وقتی تلفنی باهاش حرف میزدم قلبم درد میگرفت. خلاصه اینکه سخت بود ولی تجربه ی باارزشی بود هم برای خودم هم برای شوشو. کلا" که توی پاریس اصلا" کسی توی حال و هوای عید نبود. قبل از رفتنم با سفید برفی سفره ی هفت سین چیدیم. سفید برفی که خیلی ذوق داشت به هفت سین میگفت نسرین. توی پاریس هم یه سفره ی هفت سین نصفه نیمه چیدم که یه کمی بریم تو حال و هوای عید. ولی لحظه ی سال تحویل خواب بودم . چند دقیقه بعد سال تحویل بیدار شدم و بی بی سی فارسی دیدم و یه کمی حال و هوامون عوض شد.

وقتی از پاریس برگشتم توی فرودگاه مونترال توقف چند ساعته ای رو داشتم که با دوستم صمیمی قدیمیم قرار گذاشتم و کلی از دیدن هم ذوق کردیم. وقتی نبودم آسم سفید برفی شدید شده بود. دچار حمله شدید شده بود و یه شب هم بیمارستام بودن. شوشو حسابی خودشو باخته بود و این بدترین قسمت قضیه بود. توی فرودگاه کلی گریه کردم وقتی بچه ها رو دیدم. ولی بهرحال بعضی موقع ها سختی ها آدم رو میسازه. 

از وقتی برگشتم به طور جدی دارم دنبال کار میگردم. دوجا مصاحبه داشتم که یکیش خیلی مربوط به کارمه و خیلی امیدوارم جور بشه.

دیگه اینکه یه کار خیلی مهم کردیم و اونم اینه که خونه خریدیم اینجا. حالا به چه مصیبتی وام گرفتیم و چقدر شوشو بیچاره استرس کشید بماند ولی بالاخره به این نتیجه رسیده که بیاد اینجا یه کاری رو شروع کنه. آخرین دفعه ای که ایران بود نیمی از سهام شرکت رو به یه سری آدم که رسما دزد از کار در اومدن فروخت. حالا پولش رو که ندادن هیچی دارن کاری میکنن که شرکت بسته بشه. بگذریم که چقدر شوشوی بیچاره این مدت حرص و جوش خورد و داره بزودی میاد ایران که این گندی رو که اینا به شرکت زدن رو یه جوری درست کنه. حالا خودمون هیچی دلم برای اون بیچاره هایی میسوزه که دارن توی این شرکت نون میخورن. یعنی این آدما عینا" مثل این آدمایی ان که توی قهوه ی تلخ میبینین به همون احمقی و بیسوادی و به همون دزدی و جالبه که همشون هم یه کاره ای هستن توی این مملکت بدبخت. حالا آدم میفهمه که چه بلایی داره سر ایران میاد وقتی اینا مدیراشن. خلاصه اینکه شوشو فکر میکرد با فروش شرکت هم یه پولی گیرش میاد هم مسئولیتش کمتر میشه و میتونه یه کاری رو اینجا شروع کنه که جفتش اشتباه از کار دراومد و همه ی این اتفاقات باعث شد شوشو بیشتر از ایران دل بکنه.

خلاصه اینکه یه ماه و نیم گذشته پر از بالا پایین شدن بود برامون. در ضمن به شدت پول نداریم و مجبوریم حسابی صرفه جویی کنیم. این برای ما که مدت خیلی زیادی بود که توی ایران خیلی لردی زندگی میکردیم واقعا" سخته. یعنی دائم در حال دودوتا چهار تا کردنیم واقعا" برگشتیم به ده دوازده سال پیش که تازه ازدواج کرده بودیم و زیر قرض بودیم و ...

حالا از خوبیاش بگم که با وجود تمام مشکلات من و شوشو عاشقانه هامون خیلی بیشتر از تمام سیزده سال گذشته اس. حالا دیگه مطمئنیم که چقدر هم رو دوست داریم و در ضمن چقدر با هم تفاوت داریم و همین تفاوت هاست که داره ما رو جلو میبره. هر روز صبح دعا میکنم از خدا میخوام که اون چیزی که اون برام صلاح میدونه توی زندگیم مقدر بشه. با شازده کوچولو روابط معقول تری دارم. یعنی احترام بیشتری بینمون برقراره. با سفیدبرفی ام مثل همیشه همه چیز عالیه.

خلاصه این همه حرف زدم که بگم عزیزانم سال نوتون مبارک. شاد باشید و در پناه خدا.

/ 4 نظر / 13 بازدید

میزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ این بود زندگی....(حسین پناهی )......[گل]....مطالب زیبا وجذابی نوشته ای ......در (پاییزفصل زیبا )منتظر حضورتان هستم ....[گل]....paez2012.persianblog.ir [گل][گل]

سارا

اول از همه خونتون مبارک ایشالله که همیشه توش شاد باشید دوم هم اینکه خدا را شکر که اصل زندگی را دارین اون هم عشق به همدیگه است بقیه مشکلات همشون حل شدنیه دلم گرفت که عید پیش بچه ها نبودی و از همه مهمتر واسه سفید برفی واقعا ناراحت شدم الان که خوبه ؟ در کل پستت با اینکه توش ناراحتی هم بود ولی انرژی و توانت را برای داشتن زندگی خوب نشون می داد خدا را شکر [قلب]

پریسا

دریا جون، برای همه خبرهای خوب خوشحالم و بهت تبریک میگم. امیدوارم مشکلات مربوط به ایران به زودی و خیر حل بشه. چقدر خوشحالم که همسرت دیگه تصمیم گرفته بیاد پیشتون. انشالله آینده خیلی روشنه.

سعید

سلام خونه خریدنت خبر خوبی بود.خوشحال شدم.مهمتر از سختی های مالی محبتیست که خدا رو شکر بین شما برقراره.[لبخند]