استرس

این روزا استرس رو باگوشت و پوستم حس میکنم.

استرس کار که علاوه بر خود کار مشکل ارتباط برقرار کردن هم بهش اضافه شده. حساب کن برای گفتن حرفم مجبورم فکر کنم. هربار که با تلفن با مشتری تماس دارم استرس دارم که حرفشو بفهمم و حرفمو بفهمونم. تازه بدبختی اینه که بشدت برام مهمه که اشتباه حرف نزنم و با هر بار اشتباه گفتن یه کلمه یا جمله اول از همه این خودمم که خودمو سرزنش میکنم.

استرس تنها بودن و همه ی مسئولیت هایی که به دوشمه و همه ی کارایی که باید جفت و جورشون کنم.

بدتر از همه استرس مریضی سفید برفی و سرفه های شبانه و شب بیدار موندن ها و ...

خودم هم میفهمم که چقدر داره بهم فشار میاد و بیشتر از همه جسمم هم داره مدام بهم پیغام میده. کاملا" میفهمم که جسمم چقدر خسته اس و چقدر اوضاش خرابه.

دکترم بهم پیشنهاد کرد قرص ضد استرس بخورم شاید وضعم بهتر بشه ولی من میدونم دوای دردم این نیست.

تا دیروز میگفتم باید هر طوری شده تحمل کنم ولی امروز به جایی رسیدم که دارم به برگشت فکر میکنم.دیگه اینم برام یه انتخابه.

/ 3 نظر / 15 بازدید
پریسا

میفهمم استرس هات رو. خصوصا که تنها هم هستی. میدونی دریا نگاه کن ببین کدوم هاش از واقعیت میان و کدومهاش از فکر خودت. مثلا همین استرس اشتباه حرف زدن. بابا یک نگاه به دور و ورت بکن و ببین چقدر همه اشتباه حرف میزنن. همه اشتباه میکنن. آدمیم دیگه اشتباه میکنیم. شاید بتونی یک مرخصی کوتاه بگیری. یک بریک. همیشه میشه جور دیگه نگاه کرد. مراقب خودت باش.

من

واقعا به برگشت فکر می کنی ؟؟؟؟؟[ناراحت] امیدوارم درست تصمیم بگیری عزیزم

ستاره آبی

سلام دوست عزيز اگه اونجا هم هالووين را جشن ميگيريد پس.. Happy Halloween [شیطان]