تضادها

این روزا تجربه های عجیبی دارم. نگم عجیب، چون همیشه میدونستم همه چیز به درون انسان بستگی داره. ولی شاید هیچ وقت اینقدر عمیق تجربه اش نکرده بودم. بقول استاد بازتابش های زندگی نتیجه ی تابش های ماست. پس جای هیچ گله و شکایتی نیست اگه شوهرت اینطوریه یا بچه ات اونطوریه یا مادر شوهرت فلانه و مادرت بیساره و ...

همیشه اینو میدونستم ولی بعنوان یه خبر. حالا باورش کردم. باور کردن این قضیه خیلی فشار به آدم وارد میکنه. در کنار آگاهی همیشه یه فشار و رنجی هست. باور کنین برام خیلی سخته که قبول کنم تمام نقطه ضعفهایی که توی شازده کوچولو میبینم نتیجه تابشهای منه. ولی هست. باید پذیرفت و تغییر کرد. یعنی اصلا"‌انگار هدف از خلقت ماها همین تغییر و حرکت بوده.

بگذریم،‌ خیلی احمقانه اس که من بخوام راجع به هدف خلقت تئوری بدم.

این روزا نگاه میکنم به شازده کوچولو و سفیدبرفی و میبینم انگاه آینه ی من و شوشو ان. یه جاهایی خیلی دردم میاد. آخه دیدن آشغالای وجود خودم و پذیرفتن اونا بعنوان جزئی از من خیلی سخته. یه جورایی احساس گناه هم بهمراش داره که البته من دائم در حال تصفیه ام.

این روزا کیف هم میکنم وقتی مهربونی و عشق سفیدبرفی رو میبینم و باهوشی و زرنگی شازده کوچولو رو. وقتی شازده کوچولو جوابهایی به حرفای دیگران یا خود من میده که میبینم چقدر هشیارانه اس و چقدر هم جمله بندی و نحوه ی صحبت کردنش شبیه باباشه. وقتی سفید برفی به نی نی اش غذا میده و میگه:‌عزیز دلم غذاتو بخور  تا من روسریمو سوم کنم بریم دده. یا وقتی براش بستنی میخرم و میگه:‌قربونت بشم مامان جونم بستنی خریدی. یا وقتی از خرید برگشتم خونه، میگه:‌سلام مامان، خوش اومدین، بفرمایین.

آره قند توی دلم آب میشه.

این روزا یاد گرفتم به زیباییهای بیشتر توجه کنم و با هر بار دیدن بچه هام که سالم و سلامتن هزار بار خدا رو شکر کنم. یاد گرفتم به آسمون نگاه کنم به ابرها،‌ به ماه به ستاره ها. به کلاغا و درختا. خلاصه به همه چیزای زیبایی که دور و برم هست و من نمیدیدمشون. در حقیقت استاد مجبورم کرد هر روز لیست زیباییهای دور و برم رو بنویسم.

این روزا زجر هم میکشم. پا به پای سفیدبرفی بخاطر یبوست شدیدش که هر چند وقت یکبار خیلی بحرانی میشه. با دیدن مدفوع خون آلودش قلبم از جا کنده میشه و خدا رو شکر میکنم که شوشو  رفته بود داروخانه و این همه ناله و ضجه ی این بچه رو ندید. با رفتن به مدرسه ی شازده کوچولو بخاطر درگیر شدنش با همکلاسیش و شنیدن صحبتای ناظمشون که میگفت این بچه نمیتونه از خودش دفاع کنه و با کوچکترین مساله ای شروع میکنه به گریه کردن و قهر کردن یا عصبانی شدن و من میدونم که راست میگه و میپذیرم.

این روزا نگرانم،‌خیلی نگرانم بخاطر یکی از عزیزام. نگرانم که نکنه مریضیش جدی باشه. نکنه حدسم درست باشه. نکنه ....اونقدر که چند شبی ست که بی خوابم یا بدخوابم.

ولی به یه باروی رسیدم. زندگی و بازیهاش به نظرم خیلی هدفمند طراحی شدن. حتی یه اپسیلون خطا در خلقت و جریان زندگی وجود نداره. جایی که هستم جاییه که میخوام باشم و چیزی که دارم همونه که میخوام داشته باشم.

این رقص ادامه داره. رقص بین لذت و عذاب،‌ شادی و غم،‌ اضطراب و آرامش و ...

شاید زندگی رقص بین همین تضادهاست.

/ 9 نظر / 7 بازدید
مسیح من

[گل][لبخند]سلام واقعا همینطوره که فرمودید بچه ها یه انعکاس از خود ما هستن اما................ یبوست[نیشخند] ایشالله زود خوب بشه

باران

خیلی جالب بود که این تضاد احساس رو انقدر کامل توی نوشته ات انتقال دادی. دقیقا با خوندن هر چند خط یه نوع احساس رو آدم تجربه میکرد، و با خوندن بقیه قبلی رو فراموش نمیکرد و میگذاشت کنارش!

پرستو

و چقدر قشنگه که تلاش میکنی تا نسبت به اینها آگاه باشی و ازشون استفاده کنی. موفق باشی.[قلب]

پریسا

زیبا نوشتی و الهام بخش دریا جان. ممنون. امیدوارم که نگرانیت برای عزیزت هم برطرف بشه.

دوست من

سلام بیان حال و احوال شما خیلی شیرین به قلم کشیده شده ولی دوست خوبم تا کوچولو هستن همه رفتار و گفتارشون آیینه ی شماهاست اما بزرگتر که میشن از محیط اطراف فراتر میره و همنشین ها همشون تاثیر دارن محیط تاثیر داره .......و...........و ژن هم تاثیر داره اما یک اصل مهم یادت نره اونهم نییت خیر شما نسبت به فرزنداتون که توکل به خدا کنید تا کمبود و نقایص تربییت و نگهداری ما رو خودش تکمیل کنه یا مدبر الامور و یا مسبب الاسباب و یا مربی و خالق ما و ای مهربون تر از مادر به ما .........خدایا ما و فرزندان ما را لحظه ای به حال خودمان وامگذار آمین التماس دعا[لبخند][گل]

نیکو

سلام. مرسی که اینا رو نوشتی. حواسم امروز جمع خیلی چیزا شد. چقدر خوبه آدما چه برای خودشون چه برای دیگران, هم از غمهاشون بگن هم از شادیهاشون. من جدیدا دقت کرده بودم, دیدم کمتر کسی پیدا میشه بیاد بگه دیشب انقدر با شوهرم خندیدیم! یا مثلا فلان مسافرت رو رفتیم انقدر بهمون خوش گذشت. کسی که با خودش شادیهاشو مرور میکنه و شکر گذاری میکنه, هم به خودش انرژی میده هم به اطرافیانش.

مريم

[گل] چقدر نگراني هاي مادرها شبيه هم هستند...

نازی

دریا جون سلام من تازه با وبلاگت آشنا شدم خوشم اومد و بهت برای داشتن فرشته هات تبریک می گم به امید دوستی[لبخند]