مانده ام در عجب

این روزا حال عجیبی دارم. توی یه برزخم. بین رفتن و نرفتن به کانادا. نه بهتر بگم بین ماندن و نماندن. چون در هر صورت تابستون داریم میریم. ولی اینکه بمونیم یا نه رو هنوز نمیدونیم. تمامی آیتم های منطقی بهمون میگن بهتره این فرصت رو از دست ندیم. ولی احساسات من به خصوص مانع از پیروی از منطقم میشن.

بیشترین چیزی که روی اعصابم تاثیر میذاره آه و ناله های و دلتنگی های مامانمه. با اینکه بهش گفتم که فقط سه ماه میمونیم و برمیگردیم ولی همش بهم میگه نکنه میخوای بمونی اونجا؟‌ و توی هر چهار تا جمله اش یکیش راجع به اینه که "شهریور که برگشتی..."

برام عجیبه که مادر شوهرم که با وجود اینکه میدونم با رفتن ما خیلی تنها میشه و میدونم عاشق بچه های منه،‌ اصلا"‌اینطوری برخورد نمیکنه و دائم میگه هر جا شماها راحت تر باشین. یادمه وقتی دخترشم میخواست بره خم به ابرو نیاورد و با وجود اینکه تا دو هفته بعد از رفتنش رسما"‌مریض شده بود ولی نذاشت خواهر شوهرم بفهمه.

این نوع برخورد مامانم خیلی حالم رو بد میکنه. ولی بقول خودش امیدش به منه. همیشه میگه: "کاش همه ی بچه هام مثل تو بودن. اینقدر پدر و مادرشون رو آزار نمیدادن. "  در واقع من وقتی فکر میکنم میبینم چقدر همیشه در اعماق وجودم به فکر مامان بابام بودم و چقدر مواظب بودم آب توی دلشون تکون نخوره. چه سر درس و مشقم چه سر ازدواجم چه کار کردنم چه زندگی داریم. هیچ وقت نه توی غم و غصه هام نه توی نگرانی هام و نه توی مشکلاتم شریکشون نکردم. اونقدر که شاید فکر کنن من هیچ غمی توی زندگیم ندارم. شاید بهمین خاطره که دلشون نمیخواد من از ایران برم.

میدونین خیلی وقتا مامانم رو نصیحت میکنم ولی در درونم دلم براش میسوزه که اینقدر ساده اس و اجازه میده بچه هاش ازش سوء استفاده کنن. نمیدونم شاید این فکر منه ولی میدونم اونم از این نوع بودنش راضی نیست وگرنه نمیومد با من حرف بزنه و از بقیه گله کنه.

علاوه بر این ترس های خودمم زده بالا. اونقدر که باورم نمیشه این همه ترس توی وجودم بوده باشه. ترس هایی که اصلا"‌ نمیدونم از کجا میان؟‌ مثلا"‌با خودم میگم اگه توی این سن شازده کوچولو و سفید برفی رو بردارم ببرم اونور آیا اصلا" اینا دو روز دیگه اونطور که من میخوام بزرگ میشن؟‌ آیا اصلا" به ارزش هایی که برای من مهمه احترام میذارن؟‌ آیا اصلا"‌من میتونم با نوع فرهنگ اونجا اوکی باشم و باهاش اخت بشم؟ آیا میتونم تنهایی رو تحمل کنم؟ نبودن شوشو رو؟ آیا آدم ها اینجا منو یادشون نمیره؟‌ مگه نمیگن هر که از دیده برفت از دل رود؟‌ آیا اصلا"‌دوستای نازنینی که اینجا دارم رو میتونم اونور هم پیدا کنم؟ آیا اصلا"‌اینکار درسته؟‌ آیا اصلا" من اینکاره ام. پدر و مادرم چی؟‌ آیا از دستم دلخور نمیشن؟‌ مامانم دیگه میخواد هر روز صبح به کی زنگ بزنه و درد و دل کنه؟‌  کی بهش بگه مامان بی خیال جوونن ازشون بگذر، توقع نداشته باش؟‌ کی با وجود اینکه همه ی این حرفا رو میزنه درونش پر از ناراحتی بشه بخاطر خواهر برادراش؟مادر شوهرم چی؟‌با کی درد و دل کنه؟‌ وقتی دلش برای نوه هاش تنگ میشه چیکار کنه؟

یه چیزی رو فهمیدم. شاید بی حکمت نیست که بعد از شش سال و نیم که از اقداممون برای کانادا میگذره جوابمون بیاد. شاید اگه زودتر اومده بود میتونستیم هم اینجا رو داشته باشیم هم اونجا. ولی حالا بخاطر سن و سال شازده کوچولو مجبوریم یه طرف رو انتخاب کنیم.شاید اونموقع با اومدن ویزای کانادا بال هم در میاوردم چون این قدر ریشه ندونده بودم توی این زندگی. شاید اینقدر برام سخت نبودن دل کندن از عادت ها از وابستگی ها. ولی حالا برام سخته.

هر چه بادا باد. اواسط تیرماه بلیط داریم. توکل به خدا.

/ 12 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رویا

مهرانگیز شریفیان تو کتاب چه کسی باور می کند تمثیل قشنگی می زنه. می گه مهاجر انگار توی یه حباب شیشه ای زندگی می کنه. وقتی تو غربت هستی هرچقدر هم که با فرهنگ و سبک زندگیشون خودت رو وفق بدی باز غریبه ای. وسط آدمهایی زندگی می کنی که کم کم 20 سال بیشتر از تو تجربه زندگی تو اون جامعه رو دارن. باهاشون می گردی ولی ازشون نیستی. اینه که انگار از پشت شیشه داری نگاهشون می کنی.

رویا

از اون طرف، وقتی بعد از مدتی زندگی تو خارج - به خصوص مدت طولانی - برمی گردی ایران، می بینی دور افتادی. دغدغه هات، طرز فکرت، سبک زندگیت، فرق کرده توی کوران وقایع ایران هم نبودی که مطابق با ایرانیهای داخل ایران فرق کرده باشی. باز انگار داری از پشت شیشه هموطنهات رو می بینی. این تمثیل برای من خیلی مصداق داره ولی شک ندارم برای خیلی از ایرانیهای مهاجر صدق نکنه. به هرحال آخرش به خود آدم برمی گرده.

رویا

من از 13 سالگی عزمم جزم بود که از ایران برم. الآن در کل راضی هستم و فکر می کنم اگر به گذشته برمی گشتم باز همین تصمیم رو می گرفتم. ولی گاهی وقتها بدجور درمقابل غربت کم می یارم. درکل اگه نظرم رو می خوای مهاجرت کار آسونی نیست. سختیهاش خیلی وقتها به آسونیهاش می چربه ولی خوبیش اینه که سختیها رو می شه رفع و رجوع کرد مثل ایران نیست که بعضی وقتها کار گره کور می خوره و هیچ رقمه باز شدنی نیست.

رویا

بهترین تصمیم برای مهاجرت رو زمانی می شه گرفت که از اون مرحله ماه عسل و ماه حنظل گذشته باشین. فرصت داشته باشین که همه چیزهایی که با مهاجرت بدست می یارین و از دست می دین بسنجین و این از طریق تجربه زندگی در اون محیط بدست می یاد. امیدوارم سفرتون به خیر باشه عزیزم. اوقات خوبی رو سپری کنین و بهترین تصمیم رو بگیرین[گل]

پریسا

دریا جون, می دونی که خوب درکت میکنم. مهاجرت کار عظیمیه. برخورد اطرافیان میتونه کندن رو آسونتر کنه. ولی بهرحال اگر همه هم مثل مادرشوهرت خودشون رو کنترل میکردند, خیلی سخت بود و وقتی که لمسش کنی تازه خودش رو نشون میده. حالا که عظمت جزمه به رفتن, نگرانی هات رو بگذار توی بقچه و درش رو ببند و بپر توی آب. من بعد از هشت سال و بقول رویا رسیدن تقریبا گذروندن دوره ی حنظل, از تصمیمی که گرفتم پشیمون نیستم. میدونم که خیلی چیزها رو هم از دست دادم. ولی باز پشیمون نیستم. امیدوارم با آرامش و راحتی هر چه بیشتر این روزها رو بگذرونی که به خودی خود روزهای سختی هستند. کاش می اومدین تورنتو.

پیمانه

دریای نازنین راهی پیش پات هست که ناگزیر از عبورشی. حرفای هیچ کس هم تاثیری در تو نخواهد گذاشت. باید بری, با روح و جان خودت تجربه کنی, تصمیم بگیری و پای اون تصمیم بایستی. تنها چیزی که میتونم بگم اینه که موفق باشی. ترسهات رو کنار بگذار. به هیچ کس و هیچ چیز جز خودت و خانوادت فکر نکن و بهترین تصمیم رو بگیر. خدا به همراهت.

سارا

صرف نظر از همه وابستگی ها من اگه یک چنین موقعیتی برام پیش می اومد ثانیه ای را تلف نمی کردم و می رفتم شروع دوباره ای هست و سختی هایی هم داره ولی صد در صد خیلی بهتر از موندنه انجا هم دوستانی پیدا می کنی که شاید خیلی بهتر از دوستان اینجا ( به دلیل غربت ) برات آرزوی بهترین ها را دارم [ماچ]

مصی

خیر پیش[گل]

سحر

همونطور که خودت گفتی توکل به خدا. شاید این 3 ماه فرصت خوبی باشه که شذایط هر دو طرف رو بسنجی و بتونی تصمیم درستی بگیری.

پرستو

وا؟؟؟ من برات کامنت نذاشتم؟؟؟!!!![تعجب] البته که کامنتت رو برات ایمیل کردم! اما خوب نمیشه اسمم تو لیست نباشه که!! دلم برات تنگ میشه. کم مینویسی. میدونم سرت شلوغه و باید چند ماهی صبر کنم تا با دستهای پر پر برگردی به سراغ نوشتن و برامون کلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی چیزهای جدید تعریف کنی. اما خوب این دلیل نمیشه نگم دلم تنگ میشه که! نه؟؟[چشمک]