قربانی

تو دو هفته ی گذشته تقریبا" چهار روزشو بیمارستان بودیم و به کرات هم مجبور شدیم بریم دکتر. متاسفانه وضعیت آسم سفید برفی خیلی وخیمه و مجبورم هر روز براش اسپری بزنم که همین مساله هم مقاومت بدنشو کم میکنه و باعث میشه سریع تر مریض بشه. شوشو داره چند روز دیگه میاد ایران و من بیش از پیش هراسان و نگرانم. نمیدونم چرا من همیشه همه چیزو با فشار همراه میکنم. خودم میدونم بیشترین چیزی که اذیتم میکنه این بار فکریه که روی دوشم سواره. چون میدونم که از پس همه چیز بر میام ولی استرس و فکر اتفاقاتی که معلوم هم نیست بیفته داغونم کرده. فعلا" چاره ی دیگه ای غیر از این روش نداریم. فکر نکنم اینجا کار مناسبی برای شوشو گیر بیاد و اگرم گیر بیاد درآمدش کافی نخواهد بود. 

این روزا همش در حال قربانی کردنم. قربانی کردن تمام چیزای منفی که درکمال تعجب میبینم در من وجود داره. خشم و عصبانیتم و نفرتم نسبت به افراد و شرایط خاص. برام عجیبه که میبینم در اعماق وجودم من از کسایی که میدونم دوستشن دارم خشمگینم و این خشم بعضی جاها میزنه بیرون و بیشتر از همه میخوره به شازده کوچولو. این روزا خیلی بر میگردم به گذشته. وقتی شازده کوچولو همسن سفید برفی بود و من چقدر درگیر چیزای بیخود بودم. چقدر با شوشو مشکل داشتم که الان باورم نمیشه که داریم با آرامش کنار هم زندگی میکنیم بدون کمترین تنشی. درگیر زندگی این خواهر و اون برادر که الان میفهمم چه انرژی عظیمی رو صرف چیزای بیخود کردم. چیزایی که ربطی به من نداشت. همه ی این ها و خیلی چیزای دیگه باعث شد شازده کوچولو الان تبدیل بشه به یه پسر بچه ی عصبی و لجباز. اونقدر که حتی به حرفای منطقی منم گوش نده و همش در حال موضع گیری باشه.

این روزا به شدت سعی میکنم توی کاراش دخالت نکنم. تا قبل از ساعت ده شب سراغ تکالیفش نمیره و میدونم درساشو اونطور که باید و شاید نمیخونه ولی هیچی نمیگم. میدونم که اگه بگم بدتر میشه. یه هفته ی اول مدرسه سر اینکه غذا نمیبرد باهاش جنگیدم ولی خیلی زود فهمیدم که توی هر جنگی با این بچه من بازنده ام پس بهتره اصلا" وارد جنگ نشم. نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشم ولی ظاهرم رو حفظ میکنم و هر لحظه دارم حساسیت ها و عصبانیت هام رو قربانی میکنم و بجاش طلب عشق و آرامش میکنم و خداییش این روش خیلی بهم کمک میکنه.

خدایا مثل همیشه مرسی که اینقدر باهامی و شکر که هنوز دیر نیست برای تغییر.

/ 3 نظر / 12 بازدید
سپيده(صبا)

چه جمله‌ي زيبايي گفتي دريا جون:‌ ""دارم حساسیت ها و عصبانیت هام رو قربانی میکنم و بجاش طلب عشق و آرامش میکنم"" عزيزم، اميد دارم كه زودتر حال دخمل خوشگلت خوب خوب بشه. فشار زيادي از لحاظ روحيبه خاطر بيماري بچه‌ها به آدم وارد ميشه. اما در مورد شازده كوچولو، به نكته خوبي اشاره كردي اينكه در جنگ با بچه‌هاي لجوج اين خودت هستي كه بازنده‌اي مخصوصاً اينكه آدم خودش ناآگاهانه تا حدي مسئول خشم و لجبازي كودكش بوده باشه. اميدوارم بتوني به اين مشكلت هم فائق بشي چون در نظر من شما زن بزرگي هستي. درمورد خانواده و مشكلاتش بايد بگم كه منم تا حدي اينجوريم دوست دارم خودم در تمام مسايل خانواده‌ام شركت كنم و به نوعي غمخوار همه هستم در حاليكه شايد مشكلات خانواده اينقدر بزرگ نباشه و شايد هم به اين همه غمخواري تا اين حد نيازي نباشه. اما مهم اينه كه شما الان آرامش داري و من آرزو ميكنم اين آرامش پابرجا و هميشگي باشه... براي همسرت هم آروزي بهترينا رو دارم اميدوارم اونچه كه به صلاحتونه همون بشه [گل]

پگاه

چقدر خوب که به این درک و آرامش رسیدی.امیدوارم که حال سفید برفی بهتر باشه. همین که توی یه هوای تمیز نفس می کشه خودش بهترین نعمت و بهترین دلیل برای اونجا موندنه. مواظب خودتون باشین.

پریسا

دریا جان, امیدوارم خودت و بچه ها همگی خوب باشید. مراقب خودت باش و کمک بگیر. همیشه در اطراف ما هستند کسانی که بتونن کمک کنن. از معلم بچه ها بگیر تا همسایه و همکار و دوست و غیره. به خوبی و به تدریج همه ی مسایل حل میشه.