رنج میکشم

از استاد میپرسم : استاد چرا همه ی ما در زندگی در شرایطی قرار میگیریم که رنج میکشیم. هر کس به نوعی؟ آیا خداوند میخواهد ما رنج بکشیم؟ آیا در این مساله حکمتی نهفته است؟

میگوید: انسان برای هدفی بسیار برتر از رنج  کشیدن به این دنیا آمده. اگر رنج میکشی بخاطر بینش تو به مسائل است. وقتی بینش ات تغییر کند دیگر رنج نمیکشی.

ولی من با بینش فعلی ام رنج میکشم.

رنج میکشم از نوع رابطه ی پدر و مادرم. از اینکه مادرم که الان پاهاش مشکل داره و نمیتونه کار کنه، با اینحال همه ی فامیلاشو دعوت میکنه خونشون تا بابام خسته و مونده از اداره بیاد و براشون غذا بپزه.

رنج میکشم از تفاوتی که مادرم همیشه بین بچه هاش گذاشته و همیشه پسرش رو جور دیگه ای دوست داشته و حاضر بوده تمام کارهایی رو که برای دختراش نمیکنه برای پسرش بکنه. حتی با وجود اینکه رفتارهای اخیر پسرش رو میبینه. زجر میکشم از اینکه مادرم هنوز وقتی کسی حامله است آرزوی پسر شدن بچه رو داره. از اینکه هیچ قدمی حاضر نیست برای دختر کوچکش که وضع روحیش داغونه برداره. قدم که هیچ روز بروز نمک هم به زخمش میپاشه.

رنج میکشم از نوع رابطه ی خواهرم و شوهرش. از اینکه دائم با هم اختلاف دارن. از اینکه بچه های گلشون رو آزار میدن. از اینکه خواهرم با وجود سن کمش و مخالفت همه ازدواج کرد و حالا هر روز و هر روز دعوا داره. از اینکه میشینه برام درد و دل میکنه ولی به نصیحتام گوش نمیکنه.

رنج میکشم بخاطر برادرم که اینقدر برام عزیز بود و هست. مثل بچه ام دوستش داشتم و دارم متاسفانه. ولی از بعد از نامزدیش حتی یه تلفن نزده که حالمو بپرسه. از اینکه با وجود سن خیلی کمش و اینکه اصلا" شرایط لازم برای ازدواج رو نداشت رفت زن گرفت. از اینکه قبل از ازدواج مرتب میگفت فقط شماها بیاین خواستگاری من هیچ توقعی از شما ندارم. ولی حالا حتی پول موبایلش رو هم نداره بده و از بابام پول میگیره. زجر میکشم وقتی میبینم برادری که هنوز وقتی نگاش میکنم قلبم درد میگیره، وقتی بهش زنگ میزنم حتی حال نداره جوابمو بده و دنبال اینه که ببینه چیکار دارم. اصلا" فکر نمیکنه دلم برای شنیدن صداش تنگ شده. از اینکه میبینم حتی قدرت اینکه تصمیم بگیره یه تلفن به خواهراش بزنه رو نداره و یا اصلا" علاقه ای هم به اینکار نداره. و بدتر از همه از اینکه ما طوری باهاش بودیم که اینقدر بهش احساس داریم و اون احساسی به ما نداره.

زجر میکشم بخاطر خواهر کوچیکم. وقتی میبینم که داره توی دره ی افسردگی سقوط میکنه و فرو میره و من کاری نمیتونم براش بکنم. فقط دارم نگاش میکنم و بهش حق میدم. زجر میکشم از رفتار دیگران با خواهرم. از تحقیرها از غیبت ها و از استهزاء کردن های مردم.

زجر میکشم بخاطر فداکاری و ایثار بیش از حد و بیش از حد پدرم.

زجر میکشم از دست فامیلهای مادرم که از دین فقط چادر سر کردن و دولا راست شدن رو یاد گرفتن ولی پر از دروغ و ریا و غیبت و حسادت و تفاخرن و خودشون رو بخاطر همون چادرشون از من که بی حجابم بالاتر میدونن.

زجر میکشم از کسانی که وقتی میان و زندگی منو میبینن از حسادت آتیش میگیرن و میرن میگن فلانی معلوم نیست چیکارس! از کجا آورد اینقدر وضعش خوب شد؟ اصلا" حاضر نیستن فکر کنن اونموقعی که بچه هاشون با صدتا معلم خصوصی رتبه ی پنجاه هزار کنکور میشدن همون فلانی بدون حتی یه کلاس کنکور رتبه اش توی کنکور شد چهارصد. نمیخوان توانایی ها و زحمات دیگران رو ببینن. حسادت کورشون کرده.

زجر میکشم بخاطر بعضی از اطرافیانی که بخاطر همین حسادت وقتی من خونمو عوض کردم از سه سال پیش تا حالا نتونستن خودشون رو راضی کنن بیان دیدن من. و من عین احمق ها هر مراسمی داشتن رفتم و انجام وظیفه کردم.

زجر میکشم از اینکه نزدیک ترین کسانم خودشون رو با من مقایسه میکنن. حسادت میکنن. حتی از اینکه من یه مسافرت خارج از کشور برم ناراحت میشن. کسانی که خیلی برام عزیزن. کسانی که آرزوی رشد و پیشرفتشون رو دارم  و به هر پیشرفت کوچیکشون افتخار میکنم.

زجر میکشم از سادگی خودم. از اینکه نمیتونم بدجنس باشم. نمیتونم با دیگران مثل خودشون رفتار کنم. وقتی بهم متلک میندازن با وجود اینکه جواب های دندون شکن توی آستینم دارم ولی سکوت میکنم.

زجر میکشم از اینکه حتی کارگری هم که میاد خونمونو تمیز کنه از اخلاقم سوء استفاده میکنه و فکر میکنه من حالیم نمیشه.

شاید نباید اینطوری باشم. ولی هستم. آزار میبینم. این آزار داره از پا درم میاره. به هر دری میزنم. میرم کلاس. به نماز و دعا متوسل می شم. بالا و پائین میشم. عصبی میشم و اینجور موقعها هجوم میبرم به شیرینی و شکلات. انگار یه نفر دیگه میاد توی من. دیگه خودم نیستم. به یه تلنگر کوچیک آتیش میگیرم.

حالا میفهمم چرا اینقدر دلم میخواد از ایران برم. میخوام فرار کنم. هر چند که توی دعاهام از خدا میخوام که اگه مصلحت نیست کارم درست نشه. یه جای وجودم دلم میخواد بتونم با این مسائل کنار بیام. دلم میخواد بفهمم هدف از بودنم رو توی این فامیل. هدف از اینی که اینطوری ام. دلم میخواد به اون بینشی که استاد میگه برسم.

/ 16 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دوست من

ما وضیفه داریم به پدر و مادر بی غرض و بی تفاوت احترام بگزاریم و بما ربطی نداره اونا کدوم از ماهارو بیشتر دوست دارن خودشون میدونن ما به خاطر انسانییت خودمون و خدای خالق باید نسبت اونا خوب فکر کنیم و قضاوت بین پدر و مادر کار ناشایستی هست عزیزم[قلب]

دوست من

برادر شما و همه جوونا که اول زندگیشون هست بی تجربه هستن و بی تقصیر دنیا و زمان همه را ادب می کنه حوصله کن و براش دعا کن خدا کمکش کنه توقع نداشته باش و فقط برای خوب بودن خودت به اون زنگ بزن و بخاطر خدا به اون محبت کن و توقع رفتار متقابل نداشته باش یکی از صفات خدا اینه که بی نیازه و محبت و رحمتش بخاطر جواب و رفتار مانیست به همه محبت میکنه و رحمت می فرسته ما هم خوبه که پایگاه تجلی صفات خدا باشیم [لبخند]

دوست من

هر کسی توی این دنیا یک تقدیری متناسب با همت خودش داره ما که اعوذن بالله خدا نیستیم که در وجود همه نفوذ کنیم باید اول به خودمون و خانواده فکر کنیم و تلاش کنیم بعد به دیگران توجه و نگاه محبت آمیز داشته باشیم و برای همه خیر بخواهیم حتی برای کسانی که به اذییت کردند تا آرامش داشته باشیم [گل]

دوست من

سلام دریا جون اینهمه خودت رو اذیت نکن آرامش خودت رو با هر گونه ای که میشه حفظ کن ورزش هم یادت نره [چشمک] من مطالبی که فکر می کنم از تجاربم بدست آوردم وبه دردت می خورن برات می نویسم امید وارم مفید واقع بشم و التماس دعا دارم یک پیام خصوصی هم برات دارم برو ببین [لبخند][گل]

آرام

درکت می کنم . این جور مواقع می گم گور پدر همه صلوات . مهم خودم هستم که خوب زندگی کنم . مهم آرامش منه که نباید با هیچ چیز عوضش کنم . می فهمم از این مشکلات تو همه خونه ها هست . کم و زیاد ..... چاره چیه . باید آرام باشی و نگذاری فکر منفی اذیتت کنه . بگذار بهت حسادت کنند . تو چرا ناراحت می شی . تو هم به هر کسی به اندازه ای احترام بگذار که لایقشه . اینو خیلی وقته که یاد گرفتم .....

رنگین کمون سفید

این و تو پست قبلی هم خواستم بگم ولی وقت نشد ادم متعالی اولین خصیصش اینه که هیچ نوع وابستگی به تعلقات دنیا نداشته باشه. یعنی همه چیز رو دوست داشته باشه ولی از دست دادن چیزی غمگینش نکنه . از دست دادن یه رابطه عاطفی . از دست دادن شرایط فعلی . و......... علاوه بر این اگر به این بینش برسیم که وطیفه ما تنها پرورش روج خودمونه و هر ادمی هم داره تو این مسیر راه خودشو میره راهتر به رنجها نگاه میکنیم . برای اینکه مطمینیم بلاخره یک روزی همه انسانها باید این مسیر و طی کنند . نمیدونم چقدر واضح گفتم . راستی فهمیدی اسباب کشی کردم؟

هانیل

بعضی هاش رنج هاییه که برای خودت ساختی ولی چیزایی مثل حسادت دیگران بدون توجه به تلاش تو برای بدست اوردن اونچه که داری خیلی رنج اوره خیلی زیاد[ناراحت]

goli

daryaye aziz farar charesaz nist har ja ke farar koni ehsasateo ba khodet khahi bord faghat momkene shekle ranj ha awaz she ke maloom ham nst behtar bashe hawaset bashe onha ke ma bekhatereshon ranj mikeshim khodeshon ino nemidunan , shayad ma ham darim ye jaii baese ranje kesi bashim , kii midune

تولدی دیگر

می دونی دریا جان زمانی که بتونی آدمها رو اونجوری که هستند و نه اونجوری که تو می خوای باشن بپذیری همه مشکلات و رنجهات تمام میشه. منظورم از آدمها اول از همه خودته. باید بپذیری که آدمی با قلب مهربونی. مهم نیست که دیگران میان خونه تو یانه. مهم اینه که تو لازم میدونی خونش بری. چون توف تو هستی. یه آدم منحصر بهفرد. اینو بتونی یاد بگیریف زندگی صد چندان برات زیبا خواهد شد.

نلی

دریا جان رفتن چاره کار نیست. اگر بری و هنوز دیدگاهت همین باشه که الان هست بیشتر هم زجر خواهی کشید از اینکه نیستی تا به درد دل خواهر گوش بدی و مادرت رو دلداری بدی و هزاران چیز دیگه..