جهنم من

بعد از چهار روز تعطیلی، امروز روز پنجمه. بعد از ظهر قرار بریم بیرون. به شازده کوچولو میگم قبل از اینکه بخواهیم بریم تکالیفتو انجام بده. این چند روز که هیچ کار نکردی. میگه چرا باید انجام بدم؟ شب برگشتیم انجام میدمسوال معلمش گفته روزی یک ساعت مطالعه داشته باشید. امان از روزی پنج دقیقه حتی. دیگه خیلی اعصابم بهم میریزه. شروع میکنم به فریاد زدن و بد و بیراه گفتن. شوشو هم پا به پای من البته. کار رو بد تر میکنه. حتی تا پاره کردن کلاسور شازده کوچولو هم پیش میره. تا ظهر حالم بده.نهار سبری پلو ماهی با کوکو داریم. به سفید برفی میگم غذاتو بخور عصری با هم بریم خونه ی بردیا. غذاشو میخوره. خیلی خسته اس. وقت خوابشه. شروع میکنه گریه و گریه که همین الان بریم خونه ی بردیا. هرچی ناز و نوازش و بغل و توضیح و ... فایده نداره. دقیقا" نیم ساعت گریه میکنه. دیگه داره کاسه ی صبرم لبریز میشه. پا میشم لباس بپوشم که به خواسته ی غیر منطقیش عمل کنم. شوشو هم داره بد وبیراه میگه که تقصیر خودته که به بچه گفتی میریم بیرون و تو باعث شدی بچه گریه کنه و ...بدون اینکه اصلا"‌به خستگی بیش از حد سفیدبرفی توجه کنه.  دیگه عصبانی شدم. حالم بده. سفیدبرفی در حال گریه میخوابه.

الان از اون حالت هام که دلم میخواد تنها باشم. نه مادر باشم نه همسر نه خواهر نه بچه. الان از اون روزاییه که دارم فکر میکنم که به اندازه ی کافی خوب نبودم. اصلا"‌بد بودم یه جورایی. حالا دیگه اون من سرزنشگر ایرادگیر هم زده بالا. الان از اون روزاییه که از خودم بیزارم و ناامید. الان از اون روزاییه که میتونم درک کنم چرا بعضی ها خودشون یا دیگران رو میکشن. الان من توی جهنمم. توی جهنم سرزنش خودم و دیگران. توی جهنم چرا و چرا و چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

الان دلم میخواد تنها باشم. حتی از شما چه پنهون شروع میکنم به رویا پردازی راجع به تنهایی. کم آوردم. دارم فکر میکنم چه بی فکر ازدواج کردم،‌چی بی فکر بچه دار شدم. چه بی فکر بچه ی دوم. و چه بی فکر و چه بی فکر ... الان دلم میخواد یکی بود وقتی من ناراحت و عصبی و نا امید بودم بهم آرامش میداد. فقط آرامش. نه نصیحت و نه تعریف و تمجید و نه هیچ چیز دیگه. فقط کسی بود که بهم میگفت همه از این روزای تهوع آور دارن. همین


/ 9 نظر / 25 بازدید
parisa

hamamoon roozhai intori mishavim,khodet ra sarzanesh nakon. man tasmim gherftam yek rooz tatil tanhaye tanha beravam ghadam bezanam va faghat fekr konam....

زنجبیل

همه از همین روزهای تهوع اور دارن . [نیشخند] همین[ماچ]

سحر

این مواقع مخصوصا برای ما که بچه داریم پیش میاد. حالت رو درک می کنم هزار بار. البته کاش در این میان همسرت کمی همراهت بود. مواظب خودت باش و سعی کن به هر وسیله ای شده کمی آرامش پیدا کنی. مطمئنم که می تونی.

سارا

دقیقا حالت را درک می کنم چون منم با کسری همین مشکل را دارم [ناراحت] ولی در مورد همسرت سعی کن روزهایی که همراهته و زندگیت پر از عشقه بیاد بیاری و درک کنی که شاید اون هم فشار عصبی روش بوده [ماچ]

نیکو

دریا جون. چقدر خوبه که میدونی اینجور موقعها چی میخوای. من بعضی وقتا فکر میکنم اینجور موقعها باید یکی باشه که کلی نصحیتم کنه ... یا یه چیز خیلی بدتر .. سرزنشم کنه [ناراحت] اگرم کسی نباشه اینکارو بکنه خودم به بهترین نحو انجامش میدم [منتظر]

پرستو

دریا؟؟؟ خوبی؟؟؟

پریسا

می دونم که خیلی دیر شده ولی منهم از این روزهای تهوع آور دارم. روزی که با بچه ها کم آوردی. درحالیکه تمام تلاشت رو کردی که نتیجه ی بهتر بگیری, بدتر شده. ساپورت که نداری هیچ, تازه متهم و مسیول همه ی گندها هم هستی. خوب می دونم دریا جون. همه از اینها دارن. اما اینو بدون که همه مثل تو نیستند که بعدش بتونن در موردش به این خوبی بنویسن و ببینندش.

همه از این روزای تهوع آور دارن و حتی بدترشو باور کن و دوباره شروع کن