این هفته

هفته ی گذشته هفته ی شلوغی بود. مهمونی مهد سفید برفی و مهمونی شرکت خودم. هنوزم اینجا مشکل ارتباط برقرار کردن دارم. یعنی من عملا" هیچ دوست نزدیک غیرایرانی ندارم. اینکه میگم نزدیک منظورم دقیقا" همون نزدیکه. وگرنه چند تا از همکارام یا همسایه ام رو باهاشون سلام و علیک دارم و نیمچه گپی هم میزنیم ولی دنیای من با دنیای یه کانادایی خیلی فرق میکنه. نگرانی های من با نگرانی های یه کانادایی فرق میکنه. مثلا" اگه من ایران بودم و مراسم مهد بچه ام بود حتما" اونجا با یکی دو نفر دوست میشدم و با خیلی ها هم گپ میزدم ولی اینجا اصلا" نمیشه. نه اینکه من نتونم تقریبا" هیچ کس نمیتونه. اونقدر دنیاهامون با هم فاصله داره که ...تازه مشکل زبان هم هست. اینم شاید یکی از تعاریف غربت باشه. یعنی اینکه منی که روابط عمومیم اینقدر قوی بود حالا اینجا بزرگترین مشکلم برقراری رابطه با دیگرانه. حالا فکر کنین شغلم هم یه چیزیه که توش روابط عمومی خیلی مهمه. 

خدا نصیب نکنه. منی که توی ایران عشقم دیدن آدمای جدید و جلسه رفتن و اینا بودن حالا وقتی قراره بریم یه جایی آدم جدید ببینم اونقدر حالم بد میشه که بیا و ببین.

یادمه توی ایران یه کلاسی میرفتم که یکی از تمریناش این بود که از فضای امن تون بیاین بیرون و خلاصه یه تمرین هایی در این راستا میدادن. یعنی باید کارایی رو میکردیم که هیچ وقت نمیکردیم. دلم میخواد به معلم اون کلاس بگم از فضای امن بیرون زدن یعنی این تجربه ای که من دارم الان میکنم نه اونی که اون موقع میکردم که اصلا" بازیچه بود. از فضای امن بیرون زدن یعنی وقتی میخوای یه کار جدید بکنی دستات یخ کنه و ضربان قلبت تند بشه و زانو هات بلرزه. من دارم این چیزا رو تجربه میکنم.

دروغ چرا؟ خیلی روزا میگم دیگه نمیرم سر کار. پولش که هیچیمون نمیشه, برناممون هم فعلا" اینه که بعد از گرفتن سی تی زن شیپمون برگردیم ایران. چرا دارم اینقدر خودمو زجر میدم؟ ولی بازم اون منی که توی منه نمیخواد کم بیاره و نمیخواد عقب نشینی کنه. میخواد ثابت کنه میتونه. 

شوشو طفلک خیلی تحت فشاره. حساب کن چیزی رو که با هزار زحمت توی ایران ساخته رو داره نابودیشو میبینه و هیچ کاری ام نمیتونه بکنه فقط حرص میخوره و من واقعا" میفهمم که چقدر قضیه براش سخته. میدونین به نظر من آدمایی که توی ایران شرایطشون معمولیه و خب سطح زندگیشون از لحاظ اجتماعی یا اقتصادی متوسطه خیلی راحت تر میتونن با شرایط اینجا کنار بیان تا مثلا" یه آدمی مثل شوشو که توی ایران تا ته کار و تخصص خودشو رفته بود.

بگذریم اینم قسمتی از زندگیه که باید طعمشو چشید و وقتی توی آگاهی باشی طعمش شیرین هم میشه :)

/ 12 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

عزيزم خيلي وقت نيست كه رفتي. قطعاً به دليل اين روابط عمومي قوي بوده كه تا حالا تونستي يه تنه كارها رو پيش ببري. حل ميشه. مشكل زبان هم رفع ميشه. نگران نباش. دوستاني دارم كه سه چهار ساله كه در ايالات متحده يا كانادا زندگي مي كنن. ديگه اين مسايل براشون حل شده است. مهم اينه كه فرزندانت تحت شرايط مناسبي درس مي خونن و زندگي مي كنن. براي همسر گرامي هم ناراحت شدم. اوضاع بيزنس در ايران خيلي به هم ريخته. اميدوارم بهترين ها براي كارشون پيش بياد.

بانوی مهر

ای بابا دختر ، اگر من تو شرایطی بودم که درآمدم برام اهمیت نداشت به خدا سرکار نمی رفتم. البته باید اعتراف کنم که یک سالیه به این نتیجه ی گهربار ! رسیدم.[نیشخند] حالا چرا ؟ چه کاریه صبح زود بلند شی ، بدو بدو استرس ، از استراحتت بزنی تنتو بندازی به سختی و با هرکس و ناکسی هم تو محل کار سرو کله بزنی و شب هم خسته و داغون برسی خونه اینقدری که حوصله ی بچه ی طفل معصوم که هیچی حوصله ی خودتم نداشته باشی... باور کن اینقدر من این یکساله خسته م که از خدامه اولین فرصت بیام بشینم تو خونه و تمام هم و غمم مهمونی گرفتنم باشه و تفریحاتم . والله ... دیر تر هم پیری به سراغمون میاد... الان دقیقاً گرفتی از اون وقت هاست که زدم اون کانال ها ...[زبان] ولی با همه ی این حرف ها برات آرزوی موفقیت می کنم و به شدت با اون جمله ی آخرت موافقم. کسی اونجا براش زندگی روبه راه می شه که زندگی خوبی تو ایران نداشته باشه...

مريم

اميدوارم تعطيلات خيلي خوبي رو پشت سر گذاشته باشيد.[گل]

سارا

چند روزه با خودم می گم تا سختی و مشکل نباشه طعم اسایش و ارامش خیلی هم شیرین نیست امیدوارم سختی هات زود گذر و کوتاه مدت باشن و شادیها و اسایشت طولانی مدت[ماچ]

سپيده(صبا)

سلام بر شما دریای عزیز و مهربان. خوب راستشو بخوای یکی از دلایل تردید من برای رفتن به خارج از کشور هم همینه. تفاوت دنیای ما و اونها. مشکل زبان.. البته خوب مشکل زبان به مرور حل میشه. به قول خواهرم یکی دوسال اولش سخته و بعدش میشی یکی مثل خودشون. بالاخره ؟آدم یه چیزایی رو بدست میاره و یه چیزایی رو هم از دست میده دیگه. باید تو هر مرحله از زندگی تلاش کرد. امیدوارم کار همسرت درست بشه واقعاْ ناراحت کننده‌اس. ********** راستی دریا جان این کلاسی که گفتی تو ایران میرفتی چی بود؟ میشه معرفیش کنی چون فکر میکنم بهش نیاز دارم. ممنونم گلم [قلب]

ضیاء

سلام دریا خانم امیدوارم حالتون خوب باشه بابت اون کامنتی که درباره نفقه گذاشتید تشکر ولی ممنون میشم دیدگاه حقیقی قانون و شرع رو هم نسبت به زن مطالعه کنید...بازم ممنون.

ضیاء

سلام دریا خانم[گل] هرچند آرزوی قلبی ما اینه که شما بر گردین و حس برگشتن یه هموطن خوب دلامونو غرق در شادی کنه؛ولی از ته قلب دعا میکنیم ایشالله مشکلاتتون حل بشه و تو کار و زندگیتون موفق بشین و تا وقتی که تو کانادا هستید از زندگی کاناداییتون لذت ببرین... جواب کامنتی که زحمت کشیدید و گذاشتید رو تو پست جوابیه3 گذاشتم...سعی کردم خیلی کوتاه جواب بدم.امیدوارم نقصانشو به بزرگواری خودتون ببخشید

ضیاء

با سلام و تشکر من از شما خواهش میکنم یه بار دیگه مطلبو بدون احساس عداوت و بغض بخونید؛ما با هم هموطن و دوستیم...نیازی به جدال نیست؛شما هم قطعا بزرگ تر از منید و احترامتون واجب؛اگرم احساس میکنید ناراحتتون میکنم خواهش میکنم بگید تا ادامه ندم 1.من نگفتم قانون ما بینقصه اتفاقا خلاف اینو عرض کردم و نگفتم تو دادگستری اجرا نمیشه بلکه فقط گفتم بحث من پیرامون قانونه و نه دادگستری 2.ببینید من بازم احساس میکنم شما یه خورده از یه چیزی ناراحتید و خیلی تند رو حرفای من عکس العمل نشون میدید؛چون من هیچ جای عرائضم نگفتم اونا بدن یا فقط ما خوبیم؛قانون چیزیه که قصدش سعادت انسانه...و اون چیزیه که عقل هر انسان آزاده و سالمی بر اساس فطرت بهش حکم میکنه و ربطی به مسلمون و غیر مسلمون نداره و ممکنه اونا بهتر از ما بهش عمل کنن...کما اینکه تو بعضی از مواردم بهتر از ما عمل میکنن

رویا

سلام دریا جون اگه فکر میکنی موندن و تحمل سختی ها هیچ فایده ای نداره پس چرا وقتت رو تلف میکنی ..معمولاپدر و مادر ها سختی ها رو برای بچه هاشون تحمل میکنن مثلا میگن واسه آینده بچه هام.. اما اگه دخترت واقعا نمیتونه با شرایط آب و هوایی اونجا سازگار بشه فکر میکنم باید زودتر یه تصمیم اساسی بگیری ... موفق باشی و سلامت

بانوی مهر

کجایی ؟ خوبی ؟