فرشته هاي كوچولوي من

از هر دری سخنی

1- این روزا بیشتر از همیشه از شنیدن یا خوندن هر گونه خبر راجع به انتخابات یا اخبار ایران، آشفته و عصبی میشم. بازم دلم میسوزه برای جایی که ایران میتونست توی دنیا داشته باشه و نداره. بازم میگم: من امسال رای میدم. بین بد و بدتر انتخاب میکنم. برای اینکه خجالت میکشم از وضعیت موجود کشورم و هنوز یه ذره امید برای بهتر شدن وضع در اعماق وجودم دارم.

٢-امروز داشتم با شازده کوچولو قرآن کار میکردم. فردا امتحان داره. چهار ساعت روخونی کردیم و بازم تموم نشد. تازه باید معنی عربی کلمه ها رو هم بلد باشن. دلم میخواست به تموم اون کسایی که دین خدا رو بازیچه ی سودجویی و قدرت طلبی خودشون کردن بگم که با این چیزا نمیتونن سر نسل جدید و شیره بمالن. به نظر من با این روش فقط و فقط بچه ها رو از اسلام و ایمان متنفر میکنن. یاد حرف یکی از آقایون حوزوی افتادم که گفته بود در مقطع دبستان به قرآن بی اهمیتی میشه و اونجور که باید در مدارس روی آموزش قرآن تاکید نمیشه. باور کنین ولشون کنن تو ایران بجای مدرسه مکتب خونه راه میندازن.

فراموش نکنین اینا حرفای کسیه که قرآن خونه و به قرآن اعتقاد داره.

3-  دیشب تا ساعت سه با شوشو بیدار بودیم و یورو ویژن تماشا کردیم. الحق و الانصاف که تمام آهنگها قشنگ بودن و نروژ هم که برنده شد واقعا" عالی کار کرده بود. من از اجراهای ارمنستان و ترکیه و روسیه هم خیلی خوشم اومد. آرش هم که جای خود داره.

4- این روزا وقتی سفید برفی رو نگاه میکنم یاد اون داستان میوفتم که تولد هر کودکی در دنیا نشون میده که خدا هنوز به نجات جهان امید داره. چقدر این بچه شیرینه و معصوم و چقدر فرشته است.

5- وقتی شازده کوچولو رو میبینم، میفهمم که اونم کم کم داره نقابشو به صورتش میزنه.

ای بازیگر

گریه نکن

ما هممون مثل همیم

صبحا که از خواب پا میشیم

نقاب به صورت میزنیم

و من دارم به خودم یاد میدم که نقاب کوچولوشو نبینم بلکه خود واقعیشو ببینم و چقدر خودش دوست داشتنی و پاکه.

6- خونمون این روزا پر از پشه س. یعنی پشه ها بجای اینکه از بیرون نیان تو، توی خونه گیر میکنن نمیتونن برن بیرون. نمیدونم واقعا" از کثیفی تهران اینقدر پشه زیاد شده؟ شماهایی که ایران هم نیستین اینقدر پشه دارین؟

7- از دست مامانم دلم میگیره که بیشتر از همه ی بچه هاش از من توقع داره و کمتر از همه هم برای من مایه میذاره. شنیده بودم که هر چی بچه ها دردسر بیشتر داشته باشن برای پدر و مادر عزیزترن. ولی فکر نمیکردم اینقدر. آخه من خیلی براشون کم دردسر بودم و هستم. برای تولد من کادو نمی خره و روز بعدش میاد پولی رو که از ما قرض گرفته بودن و به خواهرم قرض داده بودن، و حالا با هزار زحمت جور کرده، پس میده. سوال

8- دیروز با خودم فکر میکردم توی اون شرایط بیحالی که حتی یه ذره جون تو بدنم نبود که سفید برفی رو نگه دارم، میم خانم سرایدارمون بدون اینکه ازش بخوام اومد و برام شربت آبلیمو درست کرد. خونه رو تمیز کرد و یه دو ساعتی هم سفید برفی رو نگه داشت و من تونستم یه ذره استراحت کنم.تقریبا" داشتم از بیحالی و بی غذایی و بدتر از همه کم آبی غش میکردم. آخه حساب کنین بدلیل تهوع شدید هیچی نمیتونستم بخورم و مجبور بودم به سفید برفی که اونم تازه از زیر مریضی در اومده بود شیر بدم. 

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت

--------------------------------------------------

پ.ن: پریروز خبری وحشتناکی شنیدم. خبر فوت پسر دایی ام که 24 ساله بود و در اثر تصادف تو راه دامغان فوت کرد. تمام دیرور به شرکت در مراسم گذشت. با اینکه دارم سعی میکنم به مرگ جور دیگه ای نگاه کنم، ولی نمیتونستم جلوی اشکامو وقتی ضجه های خانم دایی و برادراشو میبینم، بگیرم. خیلی سخته از دست دادن یه جوون برای مادرش. خیلی موقع ها آدم نمیتونه خیلی چیزا رو بفهمه یا دلیلی براش پیدا کنه. اینجور موقع هاست که تسلیم محض رضای خدا بودن به کمک آدم میاد.

یه پیشنهاد کار بهم شده که به نظر میرسه خیلی با تجربه و علائق من میخونه. روز چهارشنبه یه قرار گذاشتم برای رفتن به شرکت مورد نظر. از لحاظ روحی دوست دارم کار کنم ولی این بیماری سفید برفی خیلی نگرانم کرده و یه جورایی باعث شده بیش از حد معمول به خودم بچسبونمش.

توکل به خدا

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ - دريا