فرشته هاي كوچولوي من

پرستار

درست سه روز قبل از بدنيا آمدن دخترم، مامانم توي خونه ي داييم خورد زمين و استخوان لگنش شكست. به همين سادگي. بعد طي يك فقره عمل جراحي سنگين توي پاي مامانم ميله و پلاتين گذاشتن. درست سه روز بعد از اين حادثه دختر كوچولوي من دقيقا" دوازده روز زودتر بدنيا اومد.
حالا حال رواني منو در نظر داشته باشين كه از يك طرف بشدت نگران مامانم بودم و برخلاف هميشه كه بايد وسط گود باشم، نميتونستم كاري كنم و از طرف ديگه وضع خودمم بعد از سزارين تعريفي نداشت. خدا پدر مادر شوهر مهربانمو بيامرزه كه توي اين شرايط چقدر بهم كمك كرد و واقعا" لطف بزرگي در حقم كرد.
ولي من در تمام اون روزا بيكار نبودم و با جديت دنبال پرستار براي مامانم ميگشتم و با سخت گيري فطري خودم همه ي آدمهايي كه ميومدن رد ميكردم. خلاصه بعد از حدود 2 هفته از زايمان من (كه توي اين مدت يكي از فاميلهامون از مامانم مراقبت ميكرد) بالاخره مامانم با آسون گرفتن ذاتي خودش يه خانمي رو براي پرستاري قبول كرد. حالا تقريبا" 3 ماه از اون موقع ميگذره و باز من دارم دنبال پرستار براي مامانم ميگردم چون اون خانم قراردادش تموم شده و ميخواد بره.
امروز از يك شركتي خانمي رو براي پرستاري فرستادن. وقتي ديدمش باورم نشد براي اين كار اومده. يه خانم خوشگل و خيلي هم تر و تميز كه بعدا" فهميدم دقيقا" هم سن منه و دوتا پسر داره. 10 ساله و 8 ساله ولي متاركه كرده بود. خيلي دلم براش سوخت. مطمئنم طفلي از سر مجبوري قبول كرده اين كارو بكنه.
انگار خدا يه لحظه منو بخودم آورد. خدايا چقدر نا شكرم. خدايا چقدر زياده طلبم. چرا چيزهايي رو كه دارم نمي بينم. خدايا منو ببخش. هزار بار شكرت.....

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦ - دريا