فرشته هاي كوچولوي من

لبخند

از همون ترمهای اول دانشجوئی بشدت دلم میخواست استقلال مالی داشته باشم و دنبال کار بودم. اینطوری شد که توی یه شرکتی که مدیرعاملش دوست بابا بود مشغول به کار شدم. اولش کارم اپراتوری بود. بعدش رفتم تو قسمت حسابداری و ... آخرین سمتم هم توی شرکت مدیر کامپیوتر بود.

یادمه اون موقعها خیلی ساده و بی پیرایه بودم. فکر کنین یه دختر درس خون که صاف از دبیرستان اومده بود بیرون و رفته بود سرکار. یادمه به طرز عجیبی اون شرکت و آدماشو دوست داشتم. خیلی سریع به همه اعتماد میکردم و یه خصوصیتی هم که اون موقع داشتم و الان هم دارم این بود که توی رفتار کردن هیچ فرقی بین زن و مرد قائل نبودم. با همه گپ میزدم و معمولا" هم لبخند روی لبام بود. یادمه اون اوائل که با شوشو آشنا شده بودم و سه چهار سالی هم از کارکردنم توی اون شرکت میگذشت، یه روز به شوشو گفتم شرکتی که من کار میکنم همه ی آدماش خیلی خوبن. اونم با خنده گفت به نظر تو همه ی آدما خوبنخجالت

هر چند من ضربه های زیادی بخاطر این طریقه ی بودنم خوردم ، از جمله اینکه خیلی از آقایون مجرد که در حد و اندازه های من نبودن به خودشون اجازه دادن به من پیشنهاد دوستی یا ازدواج بدن و همین مسائل باعث شد من کم کم و البته نا آگاهانه خودم رو تغییر بدم. و شاید بشم این آدمی که الان هستم.

همه ی این حرفا رو برای این گفتم که بگم این روزا احساس میکنم جای لبخند رو لب خیلی از ماها خالیه. این هدیه ی ارزون و ثاتیر گذاری که ما ایرانی ها از هم دریغ میکنیم. صبحا که من توی اتاق خوابم خوابیدم و از پشت پنجره ی دوجداره ی اتاقم از خیابون سر کوچه صدای بوقها و گاها داد و بیداد و فحشهای مردم رو میشنوم با خودم فکر میکنم چقدر جای مهربونی بین ماها خالی شده. این روزا خیلی تلاش میکنم لبخندمو به آدما هدیه بدم. و یه جورایی معجزه ی لبخند و معجزه ی مهربونی رو احساس میکنم.قلب

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ - دريا