فرشته هاي كوچولوي من

لحظه ها

سفید برفی این روزا خیلی خوردنی شده. عاشق کتاب خوندنه و معمولا" روزی چندبار کتاباشو میاره من بخونم. وقتی کتاب حیووناشو بهش نشون میدم و میپرسم گاوه چی میگه؟ میگه: ما...ما. یا میپرسم پیشی چی میگه؟ میگه: میو ...میو. یا مرغه میگه قدقدقدا یا خرسه میگه خییییی(اونم از ته گلو)

از کلمه ی "باز" استفاده های زیادی میکنه. برای اینکه بگه براش کتاب بخونم یا برای اینکه بگه چراغارو روشن کنم. خیلی جاها هم به همون مفهوم واقعی خودش.

توی غذا خوردن خیلی ماهر شده ولی کماکان پیش بند نمی بنده و منم یه راه جدید یاد گرفتم و اونم اینکه تی شرت های شازده کوچولو روی لباسش بعنوان پیش بند تنش میکنم.

وضعیت خوابش خیلی بهم خورده. یعنی قضیه از این قراره که خانم صبحا ساعت یازده دوازده بیدار میشه و خواب بعد از ظهرش میوفته شش یا هفت و شبها هم تا دو بیداره.

مثلا" امروز میخواستم بعداز ظهر نخوابونمش تا شب زود بخوابه ولی خانم در حالیکه ساعت 7:30 بعدازظهر مشغول ماست خوردن بود، پشت صندلی غذا خوابش بردقلب

بهمین سادگی. بنابراین تا ساعت 8:30 خوابید و شب هم تا دو بیدار بود. گریه

چند روزی هم نصفه شبا بیدار میشد و میرفت سراغ باباش و میگفت: دست دست. یعنی دستتو بده. بعدش هم میگفت: پاش پاش. خلاصه باباش رو بیدار میکرد و میاورد توی اتاق نشیمن و با اشاره به چراغ میگفت: باز باز. و در نهایت یکی دو ساعتی بازی میکرد.

لازم به ذکره که در اینجور مواقع اصلا" حاضر نیست منو حتی در بازی ها شریک کنه و فقط و فقط باباش مد نظرشهناراحت حالا حساب کنین این شوشوی ما اون چند روز چی کشیده.

و اما شازده کوچولو، چند روزیه شروع کرده به تهیه ی فهرست برای سی دی هاش. یه جدول توی وورد درست کرده و اسامی سی دی هاش رو داره توش وارد میکنه. اخلاقاش داره روز به روز بیشتر شبیه باباش میشه. خود شوشو هم تعجب میکنه از این همه شباهتچشمک

یه چیزی که دیروز خیلی ناراحتم کرد این بود که دیروز از مدرسه اومد و گفت امروز خیلی روز بدی بود. گفتم چرا؟ گفت:" انشا شدم پونزده. همون انشایی که تو خوندی و گفتی خیلی عالیه."

تعجب کردم. آخه خیلی استعداد خوبی توی نوشتن داره. انشاشون هم در مورد زمستان بود و واقعا" خیلی قشنگ نوشته بود. منم خیلی تشویقش کردم. حتی انشاشو نگه داشتم که بچسبونم توی دفتر خاطراتش.

رفتم سراغ دفترش. دیدم توی متن شش تا فعل بکار برده که چون زمان فعل اول با پنج تا فعل بعدی با هم خیلی جور نبوده معلمش پنج تا فعل بعدی رو غلط گرفته. با خودم فکر کردم یعنی نمیشد زمان فعل اول رو غلط بگیره و بهش بده نوزده.

با این حال بغلش کردم و بهش گفتم انشات خیلی حس خوبی به آدم میده. منظور معلمت این بوده که اگه فعل ها رو اینطوری مینوشتی درست تر بوده. (سیستم تهوع آور ایران رو که ملاحظه میکنیدمتفکرچقدر توانایی های بچه ها رو خوب پرورش میدن)

در ضمن کارنامه اش رو گرفتم. ناگفته نمونه که سر امتحانات بالاخره دلم طاقت نیاورد و باهاش کار کردم. سه تا نوزده داشت و یه هجده و بقیه هم بیست. انظباتش هم شده بود نوزده. ناظمشون خیلی آدم دقیقیه و بهم گفت چند مورد سر صف صحبت کرده. مو رو از ماست میکشه بیرون. هر چند که اینقدر سخت گیری رو هم نمی پسندم ولی در کل راضی بودم. هر چند که بیشتر غلط هاش بخاطر کم توجهی بوده ولی امتحانات هم خیلی سطح بالا بود و ورقه ها هم خیلی دقیق تصییح شده بود. بدون کوچکترین ارفاغی. بنظرم خیلی بهتر از بیست های الکی پارسال بود. یعنی یه جورایی واقعا" نتیجه ی کارش بود.

میدونین چیه؟ این روزا دارم فکر میکنم دلم نمیخواد بچه ها بزرگ بشن. اون قسمت خودخواه درونم دلش میخواد ما چهارتا همیشه با هم باشیم. میدونم یه روزی دلم برای این با هم بودنا تنگ میشه. راستی اونایی که بچه هاشون بزرگ میشن و میرن چطوریه؟ شاید وقتی بچه ها بزرگ میشن آدم حسش یه جور دیگه میشه.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧ - دريا