فرشته هاي كوچولوي من

فاصله

عزيز دلم
خيلي وقته كه دلم ميخواد برات حرف بزنم و تو وقت نداري. خيلي وقته كه خسته و عصبي مياي خونه و شبها جلوي تلويزيون خوابت ميبره و منو در حسرت يه مكالمه ي محبت آميز و يا يه در آغوش گرفتن ساده ميگذاري.
ميدونم شايد هيچ وقت اين وبلاگو نخوني، شايدم اصلا" ندوني كه من وبلاگ نويسي ميكردم ولي انگار نوشتن حرفهاي دلم منو آروم ميكنه. نميدونم انگار روزهاي عاشقانه ي من و تو خيلي وقته كه گذشته و براي من تبديل به يه خاطره ي دوست داشتني شده. راستي چرا فكر ميكردم كه زندگي من با بقيه فرق خواهد كرد؟ چرا فكر مي كردم كه من و تو مثل بقيه ي آدما نيستيم.
ميدونم اگه يه روزي اين حرفها رو بهت بزنم عصباني ميشي و ميگي خوشي زده زير دلم. شايدم راست ميگي. من و تو الان خيلي چيزا داريم كه جفتمون تو بچگيهامون آرزوشو داشتيم و من ميدونم كه داشتن همه ي اينها بخاطر زحمات تو هستش.
ولي ميترسم. من سي و يك سالمه و تو سي و چهار سال. تقريبا" نصف راهمون گذشته. دلم نميخواد تو حسرت لحظات عاشقانه بميرم. ولي چيكار كنم كه تو اونقدر اين مدلي بودن رو دوست داري كه حتي حرفهات هم با من در مورد شركت و فلان پروژه و اين چيزاست.
عزيزم دارم كم ميارم. بعضي موقعها دلم ميخواد بزنمت. بهت بگم بسه بابا براي چي اينقدر مي دوي. بخدا همين كه داريم براي يه عمر كافيه. ميخوام بهت بگم من اصلا" با هديه هاي گرون قيمت حال نميكنم. ميخوام بهت بگم دارم بهت شك ميكنم، كه شايد از چشت افتادم.
ميخوام اعتراف كنم كه منم مثل زنهاي ديگه ميترسم از دستت بدم. ميخوام بگم با حتي نگاه نكردن به من، اعتماد به نفسمو ازم گرفتي. عزيزم غرورمو شكوندي. ديگه خودمو باور ندارم.
شايد بعد از زايمان زشت و چاق شدم. شايدم همه ي اينها فكر و خياله.
كاش ميشد فقط يه ساعت با هم بوديم. فقط من و تو. كاش فرصت ميدادي كه بهت بگم: "من هنوز تو رو دوست دارم، حتي بيشتر از روزاي اول".
ولي با وجود همه ي اينها و با اينكه اصلا" عادت به سكوت كردن ندارم يه چيزي منو مجبور كرده خفه بشم.
يه صدايي بهم ميگه :"خفه خون بگير زن، تو الان ديگه دو تا بچه داري، بشين زندگيتو بكن و حرف اضافي نزن."
منم دارم همين كارو ميكنم.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦ - دريا