فرشته هاي كوچولوي من

دوستت دارم پس ....

نمیدونم اصلا" عشق رو میشه تعریف کرد؟ اصلا" وجود داره یا فقط تو قصه هاست. هر چی نگاه می کنم توی دور و بریهام میبینم بیشتر آدما عشقشون هم روی حساب و کتابه یعنی قبلا" هم گفتم ، با عشقشون یه زنجیر میسازن و میبندن به پای طرف مقابل.

دوست دارم پس اینجوری که من میگم لباس بپوش.

دوست دارم پس اینجوری رفتار کن.

دوست دارم پس سیگار نکش.

دوست دارم پس موهاتو اونجوری که من دوست دارم کوتاه کن.

دوست دارم پس با اونایی که من میگم رفت و آمد کن.

دوست دارم پس درستو بخون .

.

.

.

واقعا" چند درصد ما میتونیم آدما رو همونطور که هستن دوست داشته باشیم بدون اینکه بخوایم تغییرشون بدیم؟

آخرین دفعه ای که شوشو رفته بود مسافرت خیلی خسته و درمانده شده بودم. مخصوصا" اینکه شازده کوچولو هم امتحان داشت و وقتی از مدرسه میومد مجبور بودم باهاش کار کنم و سفید برفی هم این وسط یا میخواست کتاب پاره کنه یا پاک کن گاز بزنه یا مداد و بگیره و خلاصه سخت بهم گذشت.

روز دوم سوم بود که زنگ زدم به یکی از دوستای عزیزم که خیلی محرمه و باهاش درد و دل کردم که : حسابی خسته شدم و کم آوردم و ....

اونم تائیدم کرد و یه سری هم از عوارض نبودن پدر در خانواده حرف زد که دیگه بد که بودم بدتر هم شدم. بعدشم تعریف کرد که چند سال پیش یه بار شوشوش میره یه مسافرت کاری و میخواسته یه بیزینسی راه بندازه که این دوست من حسابی حالشو میگیره و باهاش قهر میکنه و ....خلاصه گربه رو دم هجله میکشه. طوری که شوهره اصلا" منصرف میشه و حساب کار میاد دستش و دیگه مسافرت تنهایی بی مسافرت.

راستش رو بخواین وقتی با دوستم حرف زدم خیلی حالم گرفته تر شد. با خودم گفتم: ای دریای بی عرضه. حقته. از بس شل میای همه ازت سوء استفاده میکنن و خلاصه یکی دو روزی توی این حال و هوا بودم و مشغول نقشه کشیدن برای مجبور کردن شوشو به تغییر مسیر. متاسفانه توی همین روزا هم که حالم بد بود یه صحبت تلفنی با شوشو داشتم و حال اونم گرفتم و غرغر کردم که بابا این که نشد کار و من دارم کم میارم و از این حرفا...

ولی یه روز یه دفعه یه چیزی توی ذهنم جرقه زد.

مگه من دوستش ندارم؟ پس دوست داشتنم فقط زبونیه؟ وقتی پای عمل میوفته جا میزنم؟

با خودم گفتم: اگه دوستش داری نباید مانع پیشرفتش بشی. نباید از اون زنجیرا ببندی به پاش. نباید ازش بخوای که دست از آرزوهاش بکشه برای اینکه تو بهت سخت نگذره.

بالاخره تصمیم خودمو گرفتم. وقتی برگشت بهش گفتم که نگران ما نباشه. گفتم صحبت تلفنی ای که با هم کردیم یه احساس منفی کوتاه مدت بوده که به سراغم اومده و بعد از اینکه مدتی گذشته راجع بهش فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که :

در کنارت می ایستم و دلم میخواد همیشه شاد باشی. چون میدونم دوست ندارم کنارم باشی و ناراحت باشی.

دوست ندارم احساس کنی بین من و آرزوهات باید یکیش رو انتخاب کنی.

من هستم همراه با تو. قلب

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧ - دريا