فرشته هاي كوچولوي من

قلب پرنده


دیشب بالاخره با شوشو حرف زدم. حرفهایی که مدتها بود دلم میخواست بزنم. ولی میدونید چرا نمیگفتم؟ میترسیدم کوچیک بشم. ولی اشتباه میکردم. وقتی حرفها تو دل آدم انبار میشه، آدم رو تبدیل میکنم به یه بشکه ی بنزین که فقط با یه جرقه آتیش میگیره. تحمل آدم کم میشه. بی حوصله میشی و خلاصه دنبال بهونه میگردی که اون انرژی منفی رو تخلیه اش بکنی. و صد البته انباشته شدن این انرژی آدم رو مریض هم میکنم.

شرح حال من بود در روزای گذشته...

ولی حرف زدن با شوشو، بیادم آورد که من هنوزم عاشقشم. از اعماق وجودم دوستش دارم. و هنوز نگاهش منو میبره به دوازده سال پیش  و به روزای اول آشناییمون. دیشب بهش گفتم نمیدونم چرا با اینکه بداخلاقی ولی من همیشه اون قسمت مهربون و عاشق وجودت رو میبینم. جدا" از شوخی گذشته هر وقت این آهنگ رو گوش میدم شوشو به یادم میاد:

قلب تو قلب پرنده، پوستت اما پوست شیر

 

بهش گفتم نمیدونم چرا بعضی موقعها یادم میره قلبت رو و فقط ظاهرتو میبینم. اون نقش و نقاب قدرتی رو که به چهره زدی.

سرتون رو درد نیارم. ساعت 1.5 شب شروع کردیم به حرف زدن و ساعت 3 انگار همه ی ناراحتی ها مثل یخ ذوب شد و از بین رفت. میدونین بنظر من عشق معجزه میکنه. فقط کافیه باورش کنی.

جالب اینجا بود که اونم همه ی احساسای من رو داشت. اون در درونش منو قضاوت میکرد و من اونو. بدون اینکه هیچ کدوممون قدم بزاریم جلو برای حل مساله.

خوشحالم که اینکارو کردم. حرف زدم. حرفای دلمو به نزدیک ترین کس زندگیم زدم و آخیش ... چقدر سبک شدم. آزاد شدم. باور کنین.

خیلی هاتون، خودتون میدونین که چقدر تو قلب من جا دارین و چقدر برام عزیزین. حتی نزدیک تر از اعضای خانواده ام.

میدونم اینجا حرف زدن و بعدشم نظرات شما رو شنیدن همیشه و همیشه بهم انرژی داده و براش گشایش میاره.

مرسی بخاطر وجود نازنین همتون.

بخصوص تو پرستوی نازنینم بخاطر ایمیل مثل همیشه بموقعت.

و آرام عزیزم خوشحالم که خواهری مثل تو دارم اینقدر ایستاده،‌اینقدر زن ...

و دوست من بخاطر اینکه همیشه یادم میاری قدرتی هست که از هممون برتره و فقط کافیه بهش توکل کنیم و باورش داشته باشیم.

و همه و همه .....


و اما ...

خواهرم بالاخره خونشو عوض کرد. لبخند چند روز پیش بهش گفتم قربونت برم تا وقتی من زنده ام دیگه چیزی رو عوض نکن،‌ چون هر بار که چیزی رو عوض میکنی همه رو دق مرگ میکنی البته باضافه ی خودت.

یکی از دوستای عزیزم برام کامنت با ارزشی در این مورد گذاشته بود. آره عزیزانم منم با این دوست عزیزم موافقم. خواهر من به این روش زندگی عادت کرده. یعنی حتی ته ذهنشم فکر نمیکنه راه های دیگه ای هم هست و اقدامی هم برای این قضیه نمیکنه. و صد البته به درد و دل کردن مدام با من هم عادت کرده. این وسط من بیشتر از همه بهم فشار میاد چرا که یادم میره که من قرار نیست مشکلات اونو حل کنم. قراره فقط شنونده باشم. همین و بس. بدون اینکه بخوام از نظر عاطفی درگیر بشم.

دوستای گلم نمیدونم چرا ولی انگار اونو خودم میدونم و همونطوری که برای حل مشکلات خودم اقدام میکنم میخوام واسه ی اونم اقدام کنم که صد البته اشتباهه.

بنابراین میخوام مدام بخودم یادآوری کنم که:‌ قراره فقط یه فضا باشم برای شنیدن درد و دل های خواهرم. همین و بس. قرار نیست قضاوت کنم،‌ حرص بخورم یا محکوم کنم.

یه خبر خوب دیگه اینکه یکی از دوستان عزیزم از کانادا اومده و من بالاخره موفق شدم کسی رو که بتونم خالصانه باهاش درد و دل کنم رو ببینم. آخیش اونقدر سبک شدم. اونقدر حس خوبی بهم داد. و جالب اینکه اونم همین حس رو داشت.

خلاصه اینکه طبق معمول سر همتون رو درد آوردم.

این روزا یادمون باشه که ما شیعه هستیم. شیعه یعنی کسی که هر روز سر بر خاک کربلا میذاره و با حسین(ع) پیمان میبنده که ظلم نکنه و در برابر ظلم سکوت نکنه.


پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧ - دريا