فرشته هاي كوچولوي من

احساس من

چیزی در درونم وجود داره. مدتهاست میخوام راجع بهش حرف بزنم. ولی هر دفعه نتونستم. نمیتونستم به کلام بیارمش.

امشب که به ویولت عزیز سر زدم. با خوندن پستش ناخودآگاه شروع کردم به اشک ریختن. انگار چیزی در درونم تکون خورد.

با اجازه اش اون متن رو میذارم اینجا. شرح حال منه این روزا...

تن هامون از هم دوره...خیلی دور. خیلی وقته با هم حرف نزدن، دیگه زبون همدیگه رو فراموش کردن.ساعتها کنار هم به سر می برند بدون برقراری ارتباطی..بدون احساس یا نیازی. زبون درست حرف زدن رو فراموش کردن.چند وقته؟ از کی؟

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧ - دريا