فرشته هاي كوچولوي من

دلم میخواد ....

 

دلم میخواد میتونستم در برابر غم و غصه ها و درد و دل های خواهرم اینقدر داغون نشم. دلم میخواد میتونستم منطقی با مشکلات خواهرم برخورد کنم و خودم نیفتم وسط گود. دلم میخواد اینقدر ذهنم به گذشته پرواز نکنه. به اونموقع ها که پدر بزرگم شوهر خواهرمو آورد خونه ی ما و یه عالمه ازش تعریف کرد که این جوون خودساخته و پاک و فعالیه. دلم میخواد یادم نیاد اونموقع خواهرم فقط هفده سالش بود. دلم میخواد پدر و مادرمو بخاطر سادگیشون مقصر ندونم. دلم میخواد در برابر گریه های خواهرم از درون نسوزم. جیگرم آتیش نگیره. دلم برای جنین توی شکمش نسوزه و باورم بشه که این موجود کوچولو خواهرم و شوهر خواهرمو بعنوان پدر و مادر انتخاب کرده. دلم میخواد جواب تلفن رو ندم و فکر کنم همه ی عزیزانم در کمال خوشبختی دارن زندگی میکنن و هیچ مشکلی ندارن. دلم میخواد یادم نیاد اون روزی رو که من اول راهنمایی بودم و با خواهرم و شوهر خواهرم که اوائل آشناییشون بود رفتیم بیرون و شوهر خواهرم سر خرید یه جفت جوراب برای خواهرم اونقدر با جوراب فروشه چونه زد که حالت تهوع بهم دست داد ولی سکوت کردم و هیچی نگفتم. دلم میخواد همونطوری که میتونم مشکلات دوستامو بشنوم و بهشون کمک کنم و توی فاز منفی هم نرم، در برابر مشکلات خواهرم هم بتونم صبور باشم و اینقدر حالم بد نشه.

دلم میخواد باور کنم که پدر و مادرم اونموقع کاری از دستشون بر نمیومده و بهترین کاری که میتونستن بکنن این بوده که دختر هفده سالشون رو دو دستی تقدیم یه مرد سی و یکساله اونم با یه دنیا اختلاف فرهنگی کنن.

کی میگه عشق آدم رو بزرگ میکنه. از یک میلیون نفر یه نفره که اونقدر ظرفیت داره  که این مدل عاشقی بزرگش کنه. مثل مادر شوهر من که حقا که بزرگ شده. ولی چند نفر یه همچین پتانسیلی دارن؟

چه چیزایی داره یادم میاد. یادم میاد که شوهر خواهرم راجع به ادامه تحصیل داشت با خواهرم صحبت میکرد و چه قول و قرارا که نمیداد که عزیز دلم تو حتما" باید بری دانشگاه و ...و بعدش که خواهرم رشته ی مهندسی صنایع غذایی قبول شد چقدر بهونه آورد تا دانشگاه نره. آتیش نگیرهیادم میاد اولین خونه ای که بعد از 4 سال که خونه ی پدر من مفت و مجانی نسشت، اجاره کرد چه افتضاحی بود. چه افتضاحی.

یادم میاد که برای خرید تک تک لوازم خونه چه خونی به جیگر خواهر من میکرد و میکنه. همه رو با جزئیات یادم میاد. یادم میاد حتی بعد از ازدواج من به شوهر من میگفت زیادی زنتو تحویل نگیر پررو میشه. میدونم از این میترسید که خواهرم بفهمه که بابا شوهر آدم میتونه جور دیگه ای هم باشه که بالاخره هم فهمید.

میدونین خواهرم امروز ازم پرسید اگه جای من بودی چیکار میکردی؟ برای اولین بار بعد از این مدت بهش نگفتم که اگه جای تو بودم باهاش کنار میومدم و خوبیهاش رو میدیدم. بهش نگفتم عزیزم مادیات مهم نیست، آرامشت مهمه.

بهش گفتم: اگه جای تو بودم حتی یه ثانیه هم با یه همچین مردی زندگی نمیکردم. گفتم من نداری رو خیلی راحت تحمل میکنم ولی حرف نا حق و بی حرمتی و توهین رو قبول نمیکنم. خیلی چیزای دیگه هم دلم میخواست بگم که نگفتم. چون میدونم اگه بیشتر ادامه میدادم شاید باعث میشدم تصمیمی بگیره که مال خودش نیست.

ولی بعدش برای اولین بار بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم زنگ زدم به مامانم و زار زار گریه کردم. آخه من هیچ وقت برای مامانم درد و دل نمیکنم. ولی دل مامانم رو هم با اینکارم آتیش زدم. آروم هم نشدم که هیچ حالم بدتر هم شد. طفلک شازده کوچولو هم هاج و واج وایساده بود منو نگاه میکرد. سفید برفی هم دیده بود من دارم گریه میکنم دستشو انداخته بود گردن من و هی تند تند منو بوس میکرد.

شاید با خودتون فکر کنین بابا این بیکاره. اونقدر خودش مشکل نداره چسبیده به مشکلات خواهرش. ولی نمیدونم چرا در برابر مشکلات خودم نمیشکنم. اصلا". یه جورایی ایمان دارم که میتونم حلشون کنم. اگر شکستنی برای من باشه که هست فقط در زمانهاییه که منم و خدای من. بخاطر همینم همه ی اطرافیانم فکر میکنن من هیچ مشکلی ندارم چون هیچ وقت نه گله میکنم و نه آه و ناله براشون.

یادم میاد که چقدر سر نامزدی برادرم با همین خواهرم حرص خوردیم. چی شد؟ کاری رو که خودش میخواست کرد. فقط ما خودمونو آزار دادیم. یادم میاد اونموقع سفید برفی رو سه ماهه حامله بودم. وقتی رفتم سونوگرافی دکتره گفت خانم همه ی رگهایی که خون به جنین میرسونن منقبض شدن. فشار عصبی دارین؟ اونموقع تصمیم گرفتم که بیشتر از این خودمو آزار ندم و الحق و الانصاف که خدا توی دوران بارداریم خیلی کمکم کرد.

میدونین چیه الان هم از خدا میخوام بهم کمک کنه که در برابر مشکلات خواهرم بتونم مثبت باشم و توی فاز منفی نرم. باید تصمیم بگیرم روزایی که حالم خوب نیست سعی کنم باهاش تماس نداشته باشم. چون اینجور موقعها واسه ی اونم هیچ کاری نمیتونم بکنم.

میگم ببخشید هی غم و غصه مینویسم ها. باور کنین نوشتن منو تخلیه میکنه. اصلا" وقتی حالم بده نوشتنم بیشتر میاد. مثل همیشه روی کمک شما عزیزانم خیلی حساب میکنم. حرف دلتونو بهم بزنین. 

هر چه از دوست رسد نیکوست.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧ - دريا