فرشته هاي كوچولوي من

فنر

بعضی موقعها از خودم نا امید میشم. یه کارایی میکنم که به زعم بقیه از من بعیده. اینجور موقعها چهره ای از خودم رو میبینم که برام نا آشناست. انگار من نیستم. نمیتونم خودمو قبول کنم.

انگار یه انرژی منفی مدتی درمن جمع میشه و بعد مثل یه فنر با یه فشار کوچولو می پره بیرون. مثل زلزله میشم. هر چی دم دستم باشه خراب میکنم. بیشتر موقع ها هم عامل این فشار متاسفانه شازده کوچولوس.

امروز ساعت 8 شب از کلاس اومدم. ساعت 7 از تو راه بهش تلفن کردم و راجع به درساش بهش یادآوری کردم. بخصوص تاکید کردم که معلمش گفته درس هدیه های آسمانی رو حتما" بخونه چون میخواد بپرسه.

وقتی رسیدم خونه و شام خوردیم و ساعت حدود 9 و ربع شب بود که بهش میگم هدیه ها رو خوندی؟ میگه: نه ، تو نگفتی. چند بار بهش گفتم: مطمئنی من نگفتم؟ میگه: آره نگفتی. بدتر از همه آخرشم گفت: اصلا" تو چرا میری کلاس من از درسم میوفتم؟ فکر میکنه همیشه من باید پا به پاش بشینم تا درس بخونه. میدونم تقصیر خودمه. ولی باور کنین راه دیگه ای برای درس خوندن یه بچه ی پیش فعال نتونستم پیدا کنم.

باورتون نمیشه اونقدر عصبی شده بودم از اینکه داره دروغ میگه. بخصوصو که روی دورغ گفتنش هم خیلی حساسم. اصلا" اسمی که روش گذاشتم به معنی راستگوییه.

خلاصه چشمتون روز بد نبینه. بهش گفتم که حالم از اینکه دروغ میگه بهم میخوره. بهش گفتن درس نخوندن مهم نیست ولی راستگوییش برام خیلی مهمه. خیلی حرفا بهش زدم که اونقدر متاسفانه عصبانی بودم که فکر میکنم هیچی از حرفامو نفهمید. آخر سر هم بدتر از همه بهش گفتم : دیگه نمیخوام مامانت باشم. حالم از اینکه مامانتم بهم میخوره.

شوشو هم که بدتر از همه اینجور موقعها بجای اینکه فضا رو آروم کنه بیشتر روغن داغ قضیه رو زیاد میکنه و چهارتا چیزم اضافه میکنه.

الان خیلی حالم بده. معده ام درد میکنه. دلم میخواد خودمو از این روش خلاص کنم. کدوم روش؟

براتون میگم:

من یه آدم کمال گرام. در تمام زندگیم یا کاری رو نکردم یا اگه کردم بهترین بودم. اینو از درس خوندن و دوران مدرسه و تحصیل بگیر تا آشپزی و خونه داری و ...

حالا هم که بچه دارم دلم میخواد بچه هام بهترین باشن. بیش از اندازه بهشون میرسم. به تغذیه و لباس و تربیت و آموزش و هر کوفت و زهر مارشون. اونقدر از خودم مایه میذارم که خودم یه موقعها باورم نمیشه آدم میتونه اینقدر جون داشته باشه.

ولی حالا که شازده کوچولو رسیده به درس و مدرسه برام سخته که اون با وجود هوش بالاش یه شاگرد متوسط باشه. نمیتونم قبول کنم که نمره هاش 16 و 17 باشه. دارم خودمو داغون میکنم. وقتی از مدرسه میاد تموم وقتم صرف کار کردن با اون میشه و کمشکش هایی که داریم. از اون انکار و از من اصرار. چند بار سعی کردم که ولش کنم و اینقدر کنترلش نکنم ولی بعد از دو سه روز وقتی میبینم که نمره هاش بشدت افت میکنه و تکالیفشو دو در میکنه و تا میتونه از زیر کار در میره، دوباره خونم بجوش میاد و رگ غیرتم میزنه بیرون که ای بابا این بچه ای اینقدر باهوشه و پدرش اینقدر آدم موفق و فعالیه و مادرش هم که منم که متاسفانه معدل دیپلمم بالای نوزده بوده و شاگرد اول منطقه بودم و ...هزار تا اهن و تلپ دیگه، آخه نمیشه که بچه اصلا" هیچی باشه....

دوباره روز از نو و روزی از نو. توی این مملکت خاک بر سر هم که یه آدم متخصص درست و حسابی پیدا نمیشه به آدم بگه چیکار باید بکنه. آخه اصلا" درسته که من این بچه رو با این تواناییهاش ول کنم و بذارم برچسب یه شاگرد ضعیف بهش بخوره.

فکر میکنم این قضیه داره بشدت رابطه ی من و شازده کوچولو رو خراب میکنه. داریم از هم دور میشیم. بدتر از همه این انرژی وحشتناکیه که من دارم صرف موفق نشون دادن این بچه میکنم. مثلا" میخوام بهش نشون بدم که میتونه ولی فکر میکنم به طرز فجیعی وابسته شده به حضور من برای درس خوندن.

دوستای گلم بهم کمک کنین. واقعا" بهتون نیاز دارم. به تک تک جمله هاتون.


پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧ - دريا