فرشته هاي كوچولوي من

روزمرگی

یه جای زندگی من ایراد داره.

نمیدونم کجاش. بقول شوشو میگه خوشی زده زیر دلت. ولی این نیست.

من هیچ وقت با پول خوش نبودم و بی پول ناخوش نبودم. این روزا خاکستری ام. خسته ام. دلم یه آغوش گرم و پر محبت میخواد. میدونم اگه فقط یه نفر بغلم کنه و بهم بگه دوستم داره و قدرمو میدونه حال و هوام عوض میشه. ولی ...

روزمرگی داره عذابم میده. مسافرتهای پی در پی شوشو و بعدشم خستگیاش و عصبی بودناش روم تاثیر خیلی بدی داره. وقتی از مسافرت میاد دلم میخواد ساعاتی با هم باشیم و درد و دل کنیم ولی اون روزا سرش همیشه شلوغه و درد و دلامون هم میشه کار و مشکلات شرکت.

روزای معمولیمون هم از صبح که من مشغول کار و بچه هام. وقتی هم که شوشو میاد معمولا" تا ساعت 9 و 10 که شازده کوچولو رو میخوابونم دارم باهاش کل کل میکنم و درس میپرسم و از این حرفا. بچه ها هم که میخوابن اون میره سراغ نوت بوکش به ایمیل چک کردن و بیزینس کردن و در بهترین حالت لاس وگاس تماشا کردن. منم میام سراغ اینترنت و ...

خیلی از هم دور شدیم. اصلا" یه جوری شدیم . شدیم عین همه ی اون زن و شوهر هایی که من فکر میکردم هیچ وقت مثل اونا نمیشم.

شوشو بهم میگه یکی رو بگیرم که توی کارای خونه کمکم کنه ولی نمیدونم چرا از این کار خوشم نمیاد. یعنی حس میکنم باید خودم از پس کارا بر بیام. فکر میکنم این قضیه نمیتونه کمکی به زندگیم بکنه. بخصوص اینکه پیدا کردن یه آدم حسابی که این کاره باشه خیلی سخته.

نمیدونم چطوری میتونم خودم رو دوباره شارژ کنم. از این روزمرگی رها شم. بشم دوباره همون آدم شاد وفعال و پر انرژی ... نمیدونم انگار فضای خونم هم یه جور دیگه ای شده.

عشق مون گم شده. لا به لای روزهای یکنواخت زندگی. زندگی مون قربانی شده برای چیزی که فکر میکنیم زندگیه،  ولی نیست.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧ - دريا