فرشته هاي كوچولوي من

دبی

نبودم.
رفته بودم مسافرت. دبی. راستش بخاطر پسرک دیدم مدرسه ها داره باز میشه و هیچ جا نبردیمش و فکر کردم نزدیک ترین جا به ما دبی هست. بنابراین پنج شنبه صبح رفتیم و دوشنبه شب برگشتیم.
اول از همه بگم من دبی رو زیاد دوست ندارم چون اصولا" آدمی هستم که عاشق طبیعتم و از تکنولوژی فراری ولی این دلیل نمیشه که وقتی یه آسمانخراش میبینم تحسینش نکنم و وقتی پیشرفت روز به روز این شهر رو میبینم چشمم رو به روی مدیریت قوی کسانی که اون جا رو می چرخونن ببندم.
از اونجایی که ما بیشتر وقتمون رو توی هتل میگذروندیم هتل رویال مریدین رو انتخاب کردیم که هر چند هتل گرونی بود ولی از لحاظ امکانات میتونم بگم بی نظیربود.
ساحل زیبا و تمیز با چندین استخر و سونا و جکوزی و فیت نس سنتر و اتاقهای بسیار زیبا و راحت و صبحانه ی کامل و خدمتکارانی که انگار هر لحظه آماده اند بهت سرویس بدن، حس خوبی رو از رضایت و آرامش در آدم ایجاد میکرد. بخصوص یه روز رفتم حمام پول و توی اون فضای بسیار ساکت و وسط گلبرگ ها و نور شمع به خواب عمیقی رفتم و حساب ریلکس شدم.
ما معمولا" روزها تا نزدیک غروب توی هتل بودیم و بعدشم میرفتیم مال و شام.
البته در ایام ماه رمضان از موسیقی زنده و رقص و این برنامه ها خبری نبود. یه شب رفتیم رستوران بیروت که واقعا" غذاهای خوشمزه ای داشت، شب دوم یکی از دوستان عزیزمون دعوتمون کرد رستوران ایرانی گلستان که صاحبش یه جوون اصفهانی بسیار خوش برخورد و دوست داشتنی بود. با وجود اینکه ما دیر رسیدیم و داشتن بوفه رو جمع میکردن از هر غذایی یه ظرف آوردن سر میز ما و اون آقای اصفهانی کلی با سفید برفی گپ زد و بعدشم یه خدمتکار فیلیپینی رو صدا زد که سفید برفی رو نگه داره. خلاصه ما حسابی از غذاهای خیلی خوشمزه و متنوع این رستوران لذت بریدم.
شب سوم رفتیم یه رستوران مکزیکی به اسم چیلی که اونم در نوع خودش بی نظیر بود و شب آخر هم پیتزا هات.
دلم میخواد بگم که این سفر تمام مدت برای من یه افسوس عمیقی ایجاد میکرد و دلم برای ایران عزیزم با این همه ثروت و زیبایی میسوخت. راستش من و شوشو شبها که مال ها داشتن تعطیل میشدن و میدیدم این عربها با رضایت خاطر با اون لباسهای سنتی شون نشسته اند و کوستا کافی میخورن تو دلمون هی حسرت میخوردیم که چرا ایران به این روز افتاده که مردمش باید بیان اینجا و پولاشونو خرج کنن. وقتی خانومهای عرب رو میدیدم که تقریبا" همشون یه دونه خدمتکار فیلیپینی دنبالشون بود و داشت بچشون رو نگه میداشت یا میدیم که چه راحت از بهترین مارک های دنیا خرید میکنن دلم برای ایرانی ها میسوخت.
برای سرزمینی که رئیس جمهورش در کمال حماقت در سخنرانیش میگه: این تحریم به نفع مردم ایرانه چون باعث میشه که ما خودکفا بشیم. و من میبینم که ما بعنوان دوتا آدم تحصیل کرده و موفق حتی کردیت کارت نداریم و مجبوریم برای هر کاری از اجاره ی ماشین گرفته تا رزرو هتل پول نقد سپرده بذاریم.
دلم میگیره وقتی میبینم که منی که تا به حال چندین بار به کشورهای مختلف سفر کردم بازم وقتی میرم یه کشوری و زنان رو میبینم که آزادانه لباس پوشیدن مثل ندید بدید ها نگاه میکنم و حسرت میخورم. دلم میسوزه وقتی میبینم مام زیر بغلم که توی ایران هر روز استفاده میکنم تا زیر این مانتو و روسری ها عرق نکنم اونجا بی استفاده است چون میتونم با یه بلوز شلوار نخی و راحت برم این ور و اونور.

میدونید اصلا" نمیخوام بگم عربها در دبی از ما با فرهنگ ترن یا چی و چی ولی یه چیزو معتقدم. اونا زرنگن و میدونن از کمترین نعمتی که خدا بهشون داده چه طوری استفاده کنن که در طول ماه رمضون تمام هتلهای پنج ستاره شون با قیمت های انچنانی پر از مهمون باشه و توی ایران زیبا و باستانی ما حتی یه توریست هم پا نذاره.
چطور دلمون اومد ایران رو ویران کنیم و چطور دلشون میاد ایران رو ویران کنند؟ چطور کسی میتونه خونه ی خودشو ویران کنه؟
بگذریم شد غمنامه بجای سفرنامه.
بعدا" خدمت میرسم.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧ - دريا