فرشته هاي كوچولوي من

پیرمرد

امشب توسط یه دوستی که مدت زیادی بود ندیده بودیمش دعوت شدیم پیتزا پاشا. یه پیتزا فروشی که من پیتزاهاشو خیلی دوست دارم. فکر میکردیم ماه رمضون خلوت باشه ولی خیلی شلوغ بود و آدمها دم در صف وایساده بودن. البته ما معطل نشدیم چون دوستون زودتر رفته بود نوبت گرفته بود.

شب خوبی بود. موقع برگشت میخواستیم بریم خونه مادر شوشو پشت چراغ قرمز پیرمردی رو دیدیم که داشت با ماشین جلویی مون صحبت میکرد. به دل من و شوشو افتاد که کمکش کنیم. ما معمولا" به افرادی که تکدی گری میکنن کمک نمیکنیم ولی نمیدونم چرا این دفعه به دلمون افتاد. شوشو یه هزاری از جیبش آورد بیرون ولی پیرمرده سمت ماشین ما نیومد. آونقدر قیافش محترم بود که یه لحظه شک کردیم شاید داره آدرسی چیزی میپرسه. شاید ما اشتباه کردیم. به شوشو گفتم صداش کن ازش بپرس میتونی کمکش کنی؟ شوشو صداش زد و گفت پدر جان کاری میتونیم برات بکنیم. پیرمرده گفت ببخشید پسرم شیشه ی عینک شکسته. شوشو هزاری رو بهش داد و اومدیم. کمی جلوتر هر دومون گفتیم هزارتومان چی میشه؟ کاش پول شیشه ی عینکشو داده بودیم. باهم تصمیم گرفتیم برگردیم. دور زدیم برگشتیم و پول شیشه ی عینکشو بهش دادیم.

ولی ... ولی افسوس خوردیم به حال این مملکت. این سرزمین ثروتمندی که خدا لطف کرده و بما بخشیده و ما اینچنین از بینش میبریم. من و شوشو فکر کردیم چطور این آقایون، سردمداران عزیر شبها سرشون رو راحت روی زمین میذارن در حالیکه مردم اینقدر فقیرن. این همه اختلاف طبقاتی. بیشتر از همه این آزارم میده که نمیتونم برای این آدما کاری کنم. دادن پول به این فقیر و اون فقیر بدون اینکه بتونی مشکلشونو بنیادی حل کنی. نمیدونم....

بگذریم..

سفید برفی این روزا هر روز چیز جدیدی رو میکنه. دستشو میگیره به میز و بلند میشه و بعد دورمیز راه میره. تعداد دندوناش شده دوتا که جفتشون هم پایینه و مثل چاقو اره ای تیز و برنده. بای بای میکنه. سه تا کلمه میگه: دس که منظورش همون دسته، دده که به بیرون رفتن میگه و  هر چیزی رو میبینه که براش جالب باشه میگه: چیه؟ خلاصه کلی بهمون حال میده این جیگری.

شوشو یکشنبه صبح داره میره مسافرت. طبق معمول وقتی میخواد بره دلم میگیره. میخوام یه اعترافی بکنم. وقتی شوشو میره ترس از اینکه نکنه یه اتفاقی براش بیفته داغونم میکنه. طوری که تموم انرژیمو میگیره. من کلا" آدم مضطرب و نگرانی نیستم ولی نمیدونم چرا نسبت به مسافرتهای شوشو اینقدر حساسم. این دفعه هم خیلی اصرار کرد که باهاش برم. برامون بلیط هم گرفت. اولش قبول کردم ولی بعدا" فکر کردم که توی راه طولانی سفیدبرفی دوام نمیاره، اینه که بلیطارو پس دادیم.

راستی من تقریبا" به میزان خیلی زیادی توی روزه هام موفق بودم.لبخند

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧ - دريا