فرشته هاي كوچولوي من

تولد پسرک

روز 6 شهریور ماه 1378 من مامان شدم. مامان یه موجود دوست داشتنی با وزن 2 کیلو و 480 کرم و قد 47 سانتی متر. اون لحظه ای که از رحم من آوردنش بیرون رو یادم نمیره صورتش کبود بود و یه لایه ی نازک سفید و قرمز روی پوستش رو پوشونده بود و از همون لحظه ی اول با کنجکاوی بهم زل زده بود.

من با این موجود کوچولو لحظه به لحظه بزرگ شدم. عاشقانه کنارش رشد کردم و هر لحظه از بودنش لذت بردم. من حالا بعد از گذشتن 9 سال میفهمم که هیچ چیزی نمیتونست منو اینقدر تغییر بده و هیچوقت نمیتونستم اینقدر عاشق کسی باشم.

روز سه شنبه برای عزیزم تولد گرفتم. گفت امسال میخوام فامیل ها باشند. پنج تا از دوستاش رو دعوت کردم. که سه تاشون اومدن: سروش و فراز و سپهر. بقیه هم اعضای خانواده ی خودم و شوشو.

شب خوبی بود. ما حسابی بزن و برقص کردیم و پسرک و دوستاش هم کامپیوترها رو شبکه کرده بودن و وسط مهمونی کامپیوتر و وی بازی میکردن. به خودم که خیلی خوش گذشت. هر چند سفیدبرفی اواخر مهمونی حسابی قاطی کرده بود ولی اونشب رو دوست داشتم. بخصوص حسی که داشتم بعد از رفت
مهمونا احساس میکردم چقدر فامیل خودم و شوشو رو همشون رو دوست دارم. باهاشون واقعا" حال میکنم. دلم میگیره وقتی فکر میکنم اگه از ایران برم دیگه خبرب از این دور هم بودنا نیست. نمیدونم واقعا" اون عزیزانی که خارج کشورن آیا واقعا" میشه نبودن خانواده رو با دوستان پر کرد؟

بگذریم...

سفیدبرفی این روزا تبدیل شده به یه جاروبرقی تمام عیار. روز بعد از تولد دیدم صدای ملچ مولوچش میاد. خلاصه رفتم دیدم یه تکه سوسیس از شب قبل افتاده بود زمین و اونم با اشتیاق فراوان داره میخورتش.

مثل اینکه از مزه اش خیلی خوشش اومده بود.قلب

یه چیزی خیلی برام جالبه و اونم اینه که سفید برفی عاشق باباشه. یعنی اصلا" شوشو رو میبینه از خود بیخود میشه و همه جور ناز و ادا از خودش درمیاره. اصلا" شاخ درمیارم از اینهمه ادا اطوارش. زمانهایی که شوشو هست فقط برای شیر خواستن واسه ی من ابراز احساسات میکنه و بس. میبینید تو رو خدا؟ بقول شوشو میگه این انتقام مامانتو ازت میگیره. (آخه منم خیلی بابایی بودم)


پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٧ - دريا