فرشته هاي كوچولوي من

دندون و بقیه

سفید برفی سه روز پیش دندون درآورد. یه دندون کوچولو  فک پائینش. البته هنوز معلوم نیست ولی وقتی با لیوان بهش آب میدم تق تق صدا میکنه.

این بچه اینقدر همه چیزش راحت بود که خدا میدونه. اصلا" آدمو خر کیف میکنه. یه جوری که هوس میکنی بازم بچه دار بشی. چشمک

اونقدر قرتی شده که نگو. تا یه آنگ میشونه شروع میکنه دست زدن و قر دادن و نانای کردن. معنی دده رو هم میفهمه ولی از اونا نیست که خودشو تو بغل دیگران بندازه که ببرنش بیرون. اصولا" یه کمی خجالتیه.

آقا دیشب ما یه غلطی کردیم گذاشتیمش پیش خواهر زادمون و رفتیم یه مهمونی که مال مدیرعامل شرکتی بود که قبلا" توش کار میکردم. خیلی دلم میخواست همکارای قدیمم رو ببینم. خلاصه ساعت 9:30 راه افتادیم و 10:30 رسیدیم و تازه مشغول خوش و بش کردن بودیم که خواهرزاده ام زنگ زد که خاله زود بیایین سفیدبرفی گریه میکنه و ساکت نمیشه. ما سریه راه افتادیم و منم دل تو دلم نبود. وقتی رسیدیم حدود ساعت 11:30 بود و سفیدبرفی اونقدر گریه کرده بود که تمام صورتش و چشماش قرمز شده بود.

تا اومد بغل من ساکت شد. خیلی دلم براش سوخت. فکر کنم مجبورم همه جا با خودم ببرمش فسقلی رو.

ولی خدائیش اینطوری هم خیلی جاها نمیتونم برم اگرم برم بهم خوش نمیگذره چون همش به بچه داری میگذره.

راستی یه چیزی رو میخوام اینجا بنویسم که یادم نره.

از اینکه اینقدر با ازدواج برادرم مخالفت کردم و حرص خوردم پشیمونم. آی اونایی که یه همچین شرایطی رو دارین بابا بذارین آدما انتخاب های خودشون رو داشته باشن و درس های خودشون رو از زندگی بگیرن. بابا چرا همش فکر میکنیم که آدم هایی که دوستشون دارین باید مطابق سلیقه ی ما عمل کنن. اصلا" کی گفته خوشبختی تعاریف استانداردی داره که تو ذهن من و تو شناخته شده است.

شاید عشق یه جایی یعنی این که:

تو آزادی که هر طوری که دوست داری باشی و انتخابی که دوست داری رو بکنی و من هنوزم دوست دارم با اینکه اونجور که من دوست دارم عمل نمیکنی.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧ - دريا