فرشته هاي كوچولوي من

دوست عزیزم

دوست عزیزی که میدونم به من سر میزنی و این صفحه رو میخونی. با اینکه الان فرسنگها از من دوری توی یک کشور جدید و یه دنیاری جدید ولی من حس میکنم الان کنارم نشستی و مثل بچگی هامون داریم با هم حرف میزنیم.

روی پله ی خونه ی شما. یادته؟ یادته ساعتها با هم درد و دل میکردیم. از همه چی بهم میگفتیم. فیلم تعریف میکردیم. چه روزایی بود.

داشتم فکر میکردم چرا ما هنوزم با هم اینقدر راحتیم؟ چرا اگه سالها هم همدیگرو نبینیم مثل این همه مدتی که ندیدیم، بازم انگار به هم نزدیکیم. بازم از هم فاصله نگرفتیم. بازم حرف برای گفتن داریم.

میدونی به چه نتیجه ای رسیدم؟ ما روزایی با هم آشنا شدیم که خودمون بودیم. بدون هیچ نقش و نقابی و هیچ ماسکی. ما خودمون بودیم. خود واقعی و الهی مون.

به مرور توی زندگی برای اینکه آسیب نبینیم، برای اینکه عقب نمونیم هی خودمون رو تغییر دادیم. هر روز یه ماسک جدید یه نقاب جدید. ماسک های حق به جانب بودن، با کلاس بودن، شیک بودن، با هوش بودن، زرنگ بودن، دلسوز بودن، مهربون بودن، عاقل بودن...

نقاب های جدید مثبت و منفی....

ولی میدونی چیه ما با هم که هستیم خودمونیم. چون هم تو خود من با همه ی بدی ها و خوبی هام رو قبول داری هم من خود تو رو قبول دارم. پس با هم حال میکنیم بدون نیاز به اینکه لازم باشه جور دیگه ای باشیم یا وانمود کنیم که هستیم. حتی خانواده های همدیگه رو هم قبول داریم. نه تو لازمه چیزی رو از من قایم کنی نه من از تو.

داشتم فکر میکردم شاید به اندازه ی انگشتای دستم هم دوست این چنینی نداشته باشم. تازه از بیشترشون هم دورم.

میدونی خیلی خوشحالم که بهم سر میزنی و مرسی از کامنتات. اینجوری فکر میکنم ما بر فاصله ها غلبه کردیم. شاید اونقدر که تو از دل من خبر داری نزدیکان فیزیکی من چیزی ندونن.

این مطلب رو در تاریخ 17 مرداد 1387 نوشتم.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧ - دريا