فرشته هاي كوچولوي من

براي چي؟

خدايا بعضي موقعها از خودم ميپرسم براي چي اومدم توي اين دنيا. چرا منم مثل خيلي از آدمهاي ديگه درگير چيزايي شدم كه بهشون ايمان ندارم.
دلم ميخواد فرياد بزنم و بياد خودم و بقيه ي آدما بندازم كه: بابا جون زندگي نه خونه ي بزرگتره، نه ماشين مدل بالاتر، نه نمره ي بهتر و نه مدرك بالاتر و نه ....
ولي وقتي به خودم نگاه ميكنم ميبينم منم شدم عين بقيه. منم نمره ي بيست پسرم برام مهمه و بخاطرش اعصاب خودمو و اونو خرد ميكنم. منم مثل خيلي ها گاهي موقعها پز مدرك تحصيلي و توانايي هاي شغلي و سفرهاي خارج و هزار تا كوفت و مرض ديگه رو ميدم. منتها اونقدر زرنگ هستم كه اينكارو با ظرافت بكنم.
خدايا تازگي ها حس ميكنم جاي بعضي چيزا داره تو زندگيم خالي ميشه. دلم ميخواد شهامت اينو داشتم كه يه تكون بزرگ به خودم و شوهرم بدم و بگم ديگه بسه. بيا متفاوت باشيم. بيا راهي رو كه بقيه رفتن و به هيچ جا نرسيدن نريم.
ولي نميدونم چرا انگار راه ديگه اي رو بلد نيستم.
خدايا ازت ممنونم كه بهم اين قدرت رو دادي كه خودمو از زاويه ي ديگه اي نگاه كنم. ازت ميخوام كه بهم قدرت تغيير كردن رو هم بدي. خدايا هدايتم كن.
اين روزا پسرم امتحان داره. اون كلاس سوم دبستانه و خيلي شيطون و بازيگوش. اصلا" حوصله ي درسو نداره و اين قضيه باعث ميشه من كه بيشتر مواقع تنهايي مسئوليت دوتا بچه ها رو بدوش ميكشم خسته و عصبي بشم و سرش داد و فرياد كنم. بعدشم دلم ميسوزه و بخودم ميگم:"احمق، به درك كه 20 نشد. شخصيتش مهمه يا درسش. ما كه دكتر مهندس تو اين مملكت كم نداريم آدم كم داريم."
ولي انگار منم دنبال دكتر مهندس شدن پسرمم نه آدم شدنش.
خدايا تو منو هدايت ميكني كه با عزيزانم چگونه باشم. آنقدر قوي و محكم هدايتم ميكني كه هرگز امكان اشتباه وجود نداشته باشد.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٦ بهمن ۱۳۸٦ - دريا