فرشته هاي كوچولوي من

پسرک مامان

امروز یکی از دوستای عزیزم از صبح اومده خونمون. حدود ساعت 12 اومد و ساعت 9 هم رفت. من و اون از هر دری سخنی گفتیم و پسرهامون هم با هم مشغول بازی. روز به یاد موندنی بود برای من. در کنار یکی از دوستایی که بخاطر بودنش سپاسگزارم.

خلاصه ما هی گپ و هی بخور بخور. برعکس پسرک هی بازی و هی نخور نخور.

شب ساعت 10 پسرک اومده میگه: مامان من غذا میخوام.

من: خب برو برای خودت باقالی پلو با ماهیچه بریز بخور. من خیلی سیرم.

پسرک: نه نمیشه تو هم باید با من غذا بخوری.

من: مامان جون بخدا اصلا" جا ندارم.

پسرک: اصلا" من مامان تو میشم غذا تو گرم میکنم میدم بخوری.

من: باشه.

رفته غذا رو گرم کرده گذاشته روی تیبل میت بعد قاشق قاشق غذا دهن من میکنه و با هر قاشقی یه آفرین میگه. وسطش هم هی آب ماهیچه میده دهن من میگه بخور غذات نرم شه. آفرین دخترم.

بعدش هم ظرفهارو جمع میکنه میگه حالا من باید برم ظرفها رو بشورم. و واقعا" میره ظرفارو میشوره.

با خودم فکر میکنم یعنی همه ی کارهای ما اینقدر روی بچه ها تاثیر میگذاره. واقعا" همه جای زندگی اونا ناخودآگاه مثل پدر و مادرشون عمل میکنن.

در ضمن من مجبور شدم تمام غذامو تا ته بخورم. ...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧ - دريا