فرشته هاي كوچولوي من

یادم باشه ...

میخوام یادم باشه که اینروزا چقدر با بچه ها شادم. دلم براشون ضعف میره. با پسرک که دائم در حال صحبتهای منطقی و آدم بزرگی هستم . امروز بهش میگم: میدونی حضرت علی (ع) چی گفتن. میگه : چی گفتن؟ میگم : گفتن مرد باید سه تا خصوصیت داشته باشه شهامت، سخاوت و غیرت. میگه : من خوشم نمیاد غیرتی باشم. مردم بگن این پسره غیرتیه و این حرفا. میگم : نه منظورم اون غیرتی نیست که آدم ها در مفهوم عامیانه اش میگن . منظورم اینه که مرد باید احساس مسئولیت کنه نسبت به خانواده اش و ....

نمیدونم بالاخره فهمید چی میخوام بگم یا نه؟ آخرش بعد کلی توضیح گفتم یعنی عین بابا و باباجون.

میگه: آهان فهمیدم. اصلا" گیج شدم اینهمه سخنرانی برای بچه ها لازمه؟ آخه مادر اگه سخنرانی نکنم این همه استعداد سخنوری رو چیکار کنم؟

سفید برفی این روزا چهاردست و پا میره. عین توپ قلقلی قل میخوره دور خونه. عین بچه گربه شده. از لای مبل ها رد میشه. خلاصه کل خونه رو چهاردست و پا میگرده. خیلی ذوق میکنم آخه پسرک اصلا" چهار دست و پا نرفت و خیلی زود راه افتاد.

دوشنبه 14 مرداد نامزدی داداشم بود. کلی رقصیدیم. نگران سفید برفی بودم ولی کلی روسفیدم کرد قربونش برم. صداش در نیومد با اون لباس عروس خوشگلش. بقول خانم برادرم میگفت: این قلنبه کار و کاسبی منو کساد کرده بود با اون لباسش.

شبش هم بعد از تالار رفتن یه جایی سمت سولوقون و تا سه نصفه شب بزن و برقص و ارکست و این بساط ها . که من متاسفانه چون شوشو همون شب مسافر بود و چمدونش رو هم نبسته بود تا 12 بیشتر نموندم و کلی مراسم رو ندیدم و دلم سوخت.

آخه عروس و داماد رفته بودن کلاس رقص و طبق اخبار واصله یه والسی رقصیدن که بیا و ببین. فیلم هم که هنوز به دستمون نرسیده.

خدایا از همین جا برای این دو تا عزیزم آروزی بهترین ها و بهترین ها رو دارم.

دلم گرفته. طبق معمول شوشو که میره عین مریضا میشم. البته این دفعه رفته پیش خواهر شوهر جون و از این بابت خوشحالم ولی خوب قبول دارین جام اونجا توی پاریس خیلی خالیه؟

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧ - دريا