فرشته هاي كوچولوي من

من و کمیته (4)

برادرم که اونموقع خیلی شیطون هم بود از بیرون منو صدا میزد ولی من دلم نمیخواست منو اونجا ببینه بخاطر همین هم جواب نمیدادم. ولی دست آخر خواهره اومد منو صدا زد و من مجبور شدم بیام پشت پنجره سلول.

یادمه برادرم تا منو دید شروع کرد به گریه کردن که مامان نگاه کن ببین دریا رو انداختن توی زندان. خیلی دلم براش سوخت. خواهره در کمال بی اعتنایی در رو باز کرد و گفت میتونی بری. یه کاغذ هم داد دستم گفت روز دادگاهت رو اینجا نوشته باید هشت صبح بری به آدرسی که توی کاغذ نوشته.

تا اونجایی که یادمه روز دادگاه 20 فروردین 1375 بود. آه از نهادم در اومد. تمام تعطیلات عید رو توی برزخ بودم. یادمه عید رفتیم بابلسر. من دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم. انگار درونم پر از غم بود. یه حالت تشویش و نگرانی از اینکه میخوام برم دادگاه. آخه فکر میکردم دادگاه جه جور جاییه و قراره منو چه طوری محاکمه کنن.

باورتون نمیشه هنوز هم قیافه ی اون سرباز با تمام جزئیاتش یادمه. هنوز هم توی دلم نفرینش میکنم جون میدونم خیلی راحت میتونست ما رو ول کنه بریم. ببینید آدما چه طوری برای خودشون دعا یا نفرین رو میخرن.

خلاصه اینکه شمالمون که به لب دریا نشستن و غصه خوردن گذشت و زهرمارمون شد.

بالاخره روز دادگاه رسید. من ساعت 8:30 صبح با مادرم رفتیم به محل مربوطه. دم در یه کاغذ بهم دادن و گفتن برو فلان طبقه. مادرم رو هم راه ندادن. رفتم به اتاق مربوطه و دیدم سی چهل تا خانوم تو سنین مختلف نشستن منتظر دادگاهشون. همه هم ساعت 8:30 وقت داشتن. سرتونو درد نیارم ولی تا ساعت 3:30 گشنه و تشنه اسیر شدیم. طبعا" توی این مدت هر کسی قصه اش رو تعریف میکرد. واقعیتش به عقل من که توی این همه آدم فقط یکی دو نفر مورد دار واقعی بودن.

بالاخره ساعت 3:30 منو صدا زدن و رفتم توی اون اتاق مثلا" دادگاه. بعد از وارد شدن من آفای آ رو هم صدا زدن. یه مرد ریشویی بود در سمت قاضی و یکی دیگه در سمت دستیارش فکر کنم.

قاضی اتهام ما رو اعلام کرد و گفت توضیح بدید. من هم دوباره قضیه رو تعریف کردم. بعد گفت: دخترم شما به این آقا علاقه داری؟

گفتم: "خیر"

گفت: "ولی شما رفتی با ایشون بیرون و گرفتنتون. حالا باید با هم ازدواج کنین دیگه."

گفتم: "من قصد ازدواج با ایشون رو ندارم." (نفسم از ناراحتی تنگ شده بود)

گفت: "پس باید شلاق بخوری حاضری شلاق بخوری؟"

با صدای از ته چاه در اومده گفتم: " اگه لازمه بله آقای قاضی"

بعد اون ریشوی دوم که دستیار بود گفت: "نه حاج آقا این دختر خانومیه. این دفعه رو ببخشیدش."

حاج آفاهه هم گفت: "برو دخترم. حکم به بیگناهی ات دادیم."

تقریبا" همین چیزارو هم از آقای آ پرسید و همین جوابارو هم شنید.

بعد یه ورقه داد به من و اومدم بیرون.

آقای آ رو هم تبرئه کردن.

تصور کنین چه اعصابی از ما خرد شد. با مامانم که بیچاره این همه مدت بیرون نشسته بود رفتیم سند رو پس گرفتیم. پدر آقای آ هم که مثل خودش خیلی محترم بود مثل مامان من تمام مدت بیرون وایساده بود.

توی اون چند ساعتی که توی اون مرکز بودم خیلی چیزا دیدم. دختر 17 ساله ای رو دیدم که شلاق زده بودنش به جرم گرفتنش خونه ی دوست پسرش. من اونو بعد از شلاق خوردنش دیدم. توی زیرزمین همون جا میزدن. زن جوانی رو دیدم قبل از شلاق خوردن که بدلیل لباس باز پوشیدن و مشروب خوردن در یک مهمونی گرفته بودنش. گریه میکرد میگفت بچه ی شش ماهه دارم. دیدم آدم های زیادی گناهکار و بیگناه, گناهان کوچک و بزرگ .....

خلاصه اونروزا توی خیابون که راه می رفتم احساس میکردم توی یه زندونم و میخواستم فرار کنم. ولی بعدها به این قفس عادت کردم.


پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧ - دريا