فرشته هاي كوچولوي من

من و کمیته (3)

خلاصه بعد از رفتن به اون مرکز دوباره همون سوال و جوابهای قبلی رو از ما کردن که ما هم راست حسینی عین دفعه ی قبل همه چیزو گفتیم. این دفعه هم ه ی حرفامونو نوشتند و امضاء کردیم.

من خوش خیال فکر میکردم حالا ولمون میکنن بریم. باورم نمیکردیم بخاطر هیچ اینطوری اسیرمون کنن.

ولی در نهایت منو فرستادن به اتاقی که یکی از این خواهرهای عزیز توش بود. اونم یه سری سوال و جواب کرد و دست آخر یه بازرسی بدنی کامل از من به عمل آورد. وسائلمم که قبلا" گرفته بودن. خواهره شماره ی خونمون رو گرفت و همونجا زنگ زد خونه. متاسفانه اونموقع پدرم هم ماموریت بود. مادرم گوشی رو برداشت. خواهره گفت: خانم دخترتون رو گرفتن لطفا" سند بیارین تا آزادش کنن. تا قبل از ساعت 2 اینجا باشین و گرنه بخش اداریمون میرن مجبوره شب اینجا بمونه.

ساعت 1:30 روز پنج شنبه بود.

دیگه فکر کنین مامانم چه حالی شده وقتی اصلا" براش توضیح نمیده واسه ی چی منو گرفتن.

بعدش باز هم در کمال ناباوری من رو بردن به یه زندان واقعی یه سلول با در آهنی که بالای در یه پنچره با میله های آهنی داره. از همین هایی که توی فیلم ها نشون میدن. توی سلول دو نفر دیگه هم بودن.

یکیشون دقیقا" به جرمی مشابه جرم من گرفته بودنش البته با دوست پسرش. حداقل دلش نمیسوخت طرف واقعا" دوست پسرش بود. دومی که سر و وضع خیلی ناجور و به هم ریخته ای هم داشت میگفت یک هفته اس که اینجاست و میگفت کسی رو نداره براش سند بزاره بره بیرون. میگفت توی این یک هفته نه حموم رفته نه غذای درست و حسابی خورده. از ظواهر امر هم معلوم بود. بالاخره هم من نفهمیدم که اصلا" اون رو برای چی گرفته بودن چون درست و حسابی توضیح نمیداد فقط آه و ناله میکرد.

توی سلول نه صندلی داشت نه هیچ چیز دیگه. فقط یه دستشویی بود با یه توالت اوپن. رنگ دیواراش تمام ریخته بود. اصلا" یه وضع فجیعی داشت.

تو همین بین اون دختره که شرایطش مثل من بود مادرش اومد دنبالش. فقط یادمه که مادرش خیلی سر و زبون دار بود و چهارتا حرف هم به خواهر ها زد که برای چی بچه ی منو گرفتین. اینا با هم نامزدن و من و پدرش هم میدونیم و از این حرفا.

من یه نیم ساعتی منتظر بودم تا اینکه از بیرون صداری مادرمو شنیدم که داد و بیداد میکرد و بد و بیراه میگفت. متاسفانه مامانم که بار اول بود پاش به یه همچین جایی باز میشد و اصلا" نمیدونست قضیه چطوریه برادم هم که اونموقع 10 سالش بود و خیلی از لحاط عاطفی به من وابسته بود رو با خوش آورده بود.

ادامه دارد ...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧ - دريا