فرشته هاي كوچولوي من

من و کمیته (2)

بار دومی که این سعادت نصیب من شد که پام به کمیته باز بشه آخرین روز کاری سال 1374 بود. من از ترم اول دانشگاه در یک شرکت نیمه دولتی بصورت پاره وقت مشغول کار بودم. توی محل کارم یه آقایی بود که اسمشو میگذارم آقای آ. این آقای آ تازه در بخش حسابداری همکار من شده بود و انصافا" پسر خیلی آقا و نجیب و با مرامی بود. من از رفتارش میفهمیدم که به من علاقه داره و چند بار هم بصورت غیر مستقیم و از طریق سایرین بمن پیشنهاد د اده بود که با جواب منفی من رو به رو شده بود. در واقع اون قصد ازدواج داشت و من به دلیل اختلاف فرهنگی که با هم داشتیم اصلا" بهش فکر نمیکردم.

خلاصه اون روز من طبق معمول مسیر شرکت تا میدون ونک رو پیاده میومدم که از پشت سرم صدای آقای آ رو شنیدم که میگفت خانم ... دارید میرید ونک. منم گفتم: بله. گفت: موافقید با هم بریم. منم قبول کردم و هم مسیر شدیم. در طول راه صحبت خاصی بین ما ردو بدل نشد بجز مسائل روزمره شرکت.

توی خیابان ملاصدرا نزدیک ونک بودیم که یه دفعه از همون پاترول های معروف وایساد کنار خیابون و آقای آ رو صدا زد که برادر چند لحظه....

خلاصه هر چی قسم و آیه که بابا ما با هم همکار فایده نکرد حتی کارت شرکت رو هم نشون دادیم ولی در نهایت بردنمون کلانتری ونک.

من از اونجایی که دفعه قبل قضیه به راحتی برام حل شده بود زیاد نگران نبودم تا اینکه این د فعه بردنمون به یه اتاقی که چندش آورترین چهره ای که تا بحال دیدم توی اون اتاق شروع کرد به سوال و جواب از ما.

سرباز جوون با چشمانی دریده و با کثیف ترین لحن ممکن به من گفت: کیفتو خالی کن.

به آقای آ هم گفت: هر چی تو جیبته بریز بیرون. کمربندت هم دربیار.

اصلا" باورم نمیشد انگار دزدی، جنایتکاری ...گرفته باشن.

اون زمان من کیست تخمدان داشتم که بخاطرش قرص ال دی مصرف میکردم. سربازه وقتی قرص ها دید با لبخند کثیفی گفت: اینا چیه؟ گفتم : من مریضم اینارو با تجویز دکتر میخورم.

با همون لحن کثیف گفت: آبجی مارو سیاه نکن من خودم میدونم این قرصا برای چیه.

اصلا" حال خودمو نمیفهمیدم. خیس عرق بودم و تمام صورتم خیس شده. نمیتونستم رفتارش رو تحمل کنم. فقط یادمه آقای آ بیچاره یه بند التماس میکرد که منو آزاد کنن. ولی در نهایت بعد از مدتی سربازه گفت: داداش شرمنده باید برید مرکز اونجا وضعتون معلوم میشه.

خلاصه ما رو  سوار یه ماشین کردن و در اوج ناباوری من به آقای آ دستبند هم زدن و فرستادنمون مرکز که اصلا" یادم نمیاد کجا بود و توی کدوم خیابون.


ادامه دارد .....

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧ - دريا