فرشته هاي كوچولوي من

من و کمیته (1)

در طول این سی و دو سال عمری که از خدا گرفتم کلا" سه بار عزیزان کمیته ای منو گرفتن که به تفصیل شرح ما وقع رو تقدیم میکنم.

اولین زمانی بود که من ترمهای اول دانشگاه بودم و با اولین و آخرین دوست پسر واقعی ام آشنا شده بودم. این آقا تنها کسی بود که قبل از ازدواجم باهاش رابطه ی عاطفی داشتم. یکبار که اومده بود دم دانشگاه دنبالم رفتیم با هم توی یه پارک نزدیکای دانشگاه نشستیم.

مشغول صحبت بودیم که چشمتون روز بد نبینه دیدیم یکی از اون پاترول های معروف کمیته وایساد و یه برادر ازش پیاده شد و پرسید:" شما چه نسبتی با هم دارید؟"

دوستم صادقانه گفت:"با هم دوستیم."

برادره گفت:"سوار شید بریم مرکز."

من که اونقدر ترسیده بودم و حالم بد بود که اصلا" نمیتونستم حرف بزنم ولی دوستم شروع کرد به التماس و خواهش که صد البته فایده نداشت.

خلاصه مارو سوار کردن و تو راه هی بی سیمشون روشن میشد و یه چیزایی میگفتن و اینها میرفتن جاهای مختلف. خلاصه اینکه تو راه چند نفر دیگه رو هم که همشون پسرهای جوون بودن گرفتن و سوار همون پاترول کذایی کردن.

جونم براتون بگه که چشمتون روز بد نبینه فقط بدونین که من طوری توی ماشین نشسته بودم که از یه طرف به در چسبیده بودم و از طرف دیگه به همون دوستم که تا اونموقع حتی باهاش دست هم نداده بودم.  فقط یادم میاد که خیس عرق بودم و  قرمز از خجالت. بالاخره ما رو بردن به یه کلانتری که سر خیابان یخچاله.

اونجا مردارو جدا کردن و بردن یه جایی که بعدا" فهمیدم از اونجا برده بودنشون وزراء.

و اما من رو بعد از کمی معطلی بردن پیش یه آقای جوونی که رئیس اون مرکز بود.

هیچوقت یادم نمیره که من جلوی میز اون آقا وایساده بودم و مثل بید میلرزیدم. لازم به ذکره که با توجه به اینکه از دانشگاه اومده بودم اصلا" آرایش نداشتم و یه مانتوی سیاه و یه مقنعه ی سیاه هم سرم بود.

مرد جوان گفت:" این آقایی که با شما گرفتن چه نسبتی باهاتون داره؟"

گفتم: "با هم دوستیم."

گفت:" قصدتون از دوستی چیه؟"

گفتم:"میخوایم ازدواج کنیم." راست حسینی اونموقع همین قصد رو داشتیم.

گفت:" برای خواستگاری شما آمده؟"

گفتم: "نه"

گفت :"چرا؟"

گفتم:" چون شرایط مناسبی نداره و در ضمن من هم با پدرم صحبت کردم و پدرم هم با اومدن ایشون موافق نیست."
 گفت : " با رفت و آمد شما چطور؟"

گفتم:" نه موافق نیستند."

گفت :" پس چرا رفت و آمد میکنید؟"

گفتم :"چون دوستش دارم."

مرد جوان نگاهی به من کرد و گفت:" میتونی بری خونتون. ولی به نظر من دیگه با این پسر بیرون نرو."

 

بعدا" فهمیدم که اون پسری که با من گرفته بودن رو حسابی گوشمالی داده و فرستاده وزراء و ....

مدتها طول کشید که من به این نتیجه رسیدم و البته خدا هم بهم کمک کرد که به اون رابطه ی عاطفی پایان بدم .

انگار اون مرد جوون پسرها رو خیلی بهتر از من میشناخت.

اون مرد جوون یکی از کسائیه که من هر وقت و هر وقت به یادش میوفتم فقط و فقط دعاش میکنم. اون میتونست آبروی منو ببره، میتونست به من توهین کنه و هزار تا رفتار زشت دیگه ولی واقعا" آدم بزرگی بود.

خاطره ی رفتار خوب اون مرد تا ابد با من میمونه و تا ابد براش انرژی مثبت میفرستم. این قضیه منو مطمئن کرد که آدم خوب همه جا و میون همه قشری پیدا میشه.


پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧ - دريا