فرشته هاي كوچولوي من

آدم خوب

روز پنج شنبه با سفید برفی و شوشو و مادر شوهر  عزیزم رفته بودیم خرید لباس برای نامزدی برادرم. میدونید که من تقریبا"همه جا باید سفیدبرفی رو با خودم ببرم. بعد از حدود سه ساعت گشتن در حالیکه من هنوز لباس مناسبی پیدا نکرده بودم و هوا هم خیلی گرم بود و سفید برفی هم تقریبا" بریده بود  پشت شیشه ی یه مغازه چشمم به لباسی افتاد که فکر کردم شاید به دردم بخوره بخاطر همین برای آخرین بار وارد اون مغازه شدم تا لباس رو از نزدیک ببینم.  وارد مغازه که شدم یه آقایی با لباس زرد که فکر کنم صاحب مغازه بود مشغول سرویس دادن به مشتری ها بود.

راجع به لباس ازش پرسیدم و دیدم بهتره پرووش کنم. شوشو با سفیدبرفی بیرون وایساده بود، چون سفیدبرفی خیلی کلافه بود.

مرد لباس زرد ازم پرسید: اون بچه ی شماست؟ گفتم : بله. رفت بیرون به شوشو گفت: بچه را بیارین تو. بیرون گرمه. بعد بمن گفت: شیر خودتونو میخوره؟ گفتم: بله. گفت: فکر کنم الان شیر میخواد. بهتر نیست بهش شیر بدین؟ گفتم : چرا بعد از پرو لباسم میرم تو ماشین بهش شیر بدم. (آخر وقت بود و اگه اول میرفتم شیر بدم با توجه به اینکه ماشین دور بود مغازه ها بسته میشدن) مرد لباس زرد گفت: اگه بخواین میتونین طبقه ی بالا یه اتاق هست بچه تونو شیر بدین.

منم از خدا خواسته رفتم سفید برفی رو شیر دادم.  بچه طفلک آروم شد. منم اعصابم راحت شد.

من از اون مغازه خرید نکردم ولی توی راه برگشت ته قلبم یه احساس خاصی نسبت به خوبی اون مرده داشتم. براش دعا کردم: "خدایا به پاس مهربونی و خوش قلبیش سختیها رو براش آسون کن و در رحمت خودتو به روش بازکن."

همون موقع شوشوم تو ماشین گفت: " اون مرد لباس زرده عجب آدم خوبی بود. من دم در که وایساده بودم دیدم داره به من یه چیزی میگه. فکر کردم میخواد بگه بچه گریه میکنه نیارینش تو . ولی دیدم برعکس داره میگه بچه رو بیارین تو بیرون گرمه."

می بینین اصلا" به رفتارای خوب عادت نداریم.

اونروز با خودم گفتم: چرا همیشه فکر میکنم باید کارای خیلی بزرگ بکنم. شاید یه خوبی کوچولو که اون لحظه از دست آدم برمیاد ..............

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧ - دريا