فرشته هاي كوچولوي من

عشق ، آري! عشق

من و شوهرم در مهر ماه 1376 باهم آشنا شديم و در ارديبهشت 1377 رسما" نامزد شديم. شايد باورتون نشه ولي همون اولين باري كه شوهرمو ديديم مطمئن بودم كه با هم ازدواج ميكنيم. درحاليكه هيچ حرفي هم بينمون رو و بدل نشده بود.
حدود دو هفته بعد از آشناييمون سر و كله ي يه خواستگار قديمي پيدا شد. آقاي ص براي بار سوم اومد خواستگاريم . طفلكي شايد اگر فقط دو هفته زودتر اومده بود قبولش ميكردم. ولي برنامه هايي كه خدا براي ما پياده ميكنه هميشه بي نقصه.
حالا 10 سال و اندي از اون روزها ميگذره و من هنوز عاشق شوهرمم. ولي اين عاشقي با چيزي كه اون روزا تو ذهنم بود خيلي فرق داره.
اين روزا اون بيشتر وقتشو سركاره و منم مشغول رسيدگي به خونه و بچه ها. ديگه حتي وقت نميكنيم حرفهاي ضروري رو هم با هم بزنيم چه برسه به حرفهاي عاشقانه.
ولي من هنوز دوستش دارم. هنوز وقتي صبح شيك ميكنه و ميخواد بره سركار يا وقتي عطر ميزنه دلم ميخواد بغلش كنم و ببوسمش و بهش بگم عزيزم دلم برات تنگ ميشه.
نميدونم آيا اين حسهايي كه من دارم اونم داره يا نه؟ فقط ميدونم زندگي واقعي خيلي با اون چيزي كه توي فيلمها يا كتابها ميخونيم فرق داره.
ولي بهرحال عشق هميشه وجود داره فقط لباسش عوض ميشه.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٥ بهمن ۱۳۸٦ - دريا