فرشته هاي كوچولوي من

رویاهای دست یافتنی

من توی یه خانواده کارمندی بدنیا اومدم و بزرگ شدم. وضع مالی ما متوسط بود و این یعنی اینکه خبری از ولخرجی و بلند پروازی تو خونمون نبود. رستوران مجلل رفتن یا لباس مارک دار پوشیدن یا ...من یاد گرفته بودم که یه سری از توقعات رو نباید از پدرم داشته باشم. مثلا" هیچ وقت نمیتونستم تصور کنم که پدرم برای من ماشین بخره. یادمه دوازده سیزده سالم بود که یه شب داشتیم از مهمونی برمیگشتیم. پشت چراغ قرمز نگاهم افتاد به ماشین بغلی. یه رنوی سبز رنگ خیلی تمیز بود. اونموقعها رنو ماشین مقبول خانوما بود. توش یه خانم جوان خیلی تر تمیز و شیک و باوقار پشت رل نشسته بود. نمیدونم چرا از اون زن خیلی خوشم اومد. هنوز قیافش یادمه. بعد چشمامو بستم و خودمو تصور کردم که یه موقعیت اجتماعی خوب دارم و در حال رانندگی هستم. اونموقع ندانسته از تکنیک تصویر سازی ذهنی استفاده کردم.

من اینکارو به کرات در حیطه های مختلف زندگیم امتحان کردم و نتیجه گرفتم. الان من یه موقعیت اجتماعی خوب دارم، ماشن دلخواهمو سوار میشم، خونم همون چیزیه که تصور میکردم. بچه هام، شوهرم و خلاصه ...

حالا میخوام بازم تصویر سازی کنم. میخوام چشامو ببندم و تو شهری زندگی کنم با اسمون آبی و طبیعتی زیبا و بدون ترافیک. شهری که آدماش بهم لبخند بزنن و پر از آرامش باشه. شهری که توش خبری از آلودگی هوا نباشه و وقتی دلت میگیره بتونی بری بیرون و در دل طبیعت قدم بزنی و دلت باز شه.

میدونم ما چهار تا یه روزی یه همچین جایی زندگی خواهیم کرد.


- سفید برفی این روزا خیلی خوردنی شده. وقتی حال خوبه و کیفش کوکه شروع میکنه بدون مقدمه دست زدن. عاشق نشستنش ام. وقتی بین کوسن های مبل میشه و با اسباب بازیهاش بازی میکنه و وسطش هم هی دست میزنه و قر میده. کلی جیگر شده. قسمت بد قضیه اینه که خیلی با همه غریبی میکنه. بخصوص وقتی سرحال نیست حاضر نیست بغل هیچ کس بجز من و باباش بره. هنوز حتی یک لحظه هم بغل پدر من و عموی خودش نمیره. بغل بقیه هم فقط تا وقتی مطمئن باشه که من هستم و اونم در فاصله های زمانی کوتاه باید برگرده بغل من و خلاصه خیالش از بابت حضور ما جمع باشه.


- پسرک امروز یک ربع بعد از اینکه از حموم اومد بیرون، برگشت تو حموم. اول فکر کردم رفته دستشویی ولی دیدم کارش طول کشید. خلاصه رفتم تو حموم و دیدم لگن سفیدبرفی رو آب کرده و توش رو پر از اسباب بازی کرده و خودشم نشسته توش و می می (عروسک پشمالوی آبی رنگش) رو هم نشونده توش و داره بازی میکنه. بمن نگاه کرد و گفت: یادم رفته بود می می رو حموم کنم.

چرا من فکر میکنم اون بزرگ شده؟


- امروز از اون روزای خستمه. خیلی خسته ام. فکر نمیکردم جمع و جور کردن بچه ها بدون همسر جان اینقدر سخت باشه. کم آوردم. ولی توی حموم که داشتم فکر میکردم یاد بلفی افتادم که چطوری با عشق و شهامت در فواصلی که همسرش نبود کامیار رو مراقبت میکرد و گفتم منم باید بتونم. یعنی که چی؟

ولی دروغ چرا خیلی سختمه. کاش منم حداقل یه دو ساعتی مرخصی داشتم. ولی چشمم آب نمیخوره.
 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧ - دريا